تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

پله پله تا ملاقات خدا

بهانه

وقتی پرواز و همه مسائل مربوط به اون به خوبی انجام میشن و حتی توی هیچ صفی معتل نمی شی دیگه بهانه ای برای تخلیه غم ناشی از دوری خانواده برات باقی نمیمونه و من امروز دچارهمین بی بهانگی شدم.
به سوئد برگشتم بعد از 6 ماه.

 

2 خاطره هم از سفر بگم که اگر بهانه ای برای خالی کردن غم نیست لا اقل بهانه ای برای لبخند باشه:


- خانومی که جلوی من بود چیزی نزدیک به 20 کیلو بار دستی داشت که توی چند کیسه حمل میکرد. وقتی وارد هواپیما شد به مهماندار گفت: "سلام خسته نباشید" مهماندار هم یه نگاه به سر و ضع خانومه کرد و با یه خنده ای گفت: "شما بیشتر!"


- همون خانوم مهماندار با دیدن بسته بزرگ سبزی قورمه بلند گفت: "این ایران ایر تا حالا چه سبزی قورمه هایی که به سراسر دنیا صادر نکرده"

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/8/31 نوشت! |

اصفهان نصف جهان

شاید کمتر کسی باشه که تا حالا اصفهان نرفته. اما اصفهان رفتن با ماشین شخصی در حالیکه به شهر آشنا نیستین یه عالم دیگه ای داره.

فقط کافیه یکبار تصمیم بگیرین مسیر مورد نظرتون رو از اهالی شهر سوال کنین. وای به روزگارتون که باید بیش از 2-3 ساعت تو شهر بچرخین و آخرشم برگردین سر جای اولتون.


در دو روز گذشته ما برای مجلس ترحیمی رفتیم اصفهان. مسیری رو که باید میرفتیم رو گم کردیم* و مجبور شدیم از یه آقای محترمی سوال کنیم. ایشون هم فرمودن برید راست . انتهای حیابون دوباره برید راست و..... و در آخر فرمودن: راهش شلوغِس اما بِیتِرِس !!!!! و ما رفتیم وارد یه خیابونی شدیم که چشمتون روز بد نبینه چیزی شبیه پارکینگ بود از بس که ترافیک بود. بعد از گذشت 1.5 ساعت که از اون خیابون نجات پیدا کردیم. مسیر پیشنهادی اون آقا رو رفتیم و فهمیدیم که اصلا اینوری نباید میومدیم. باز از یه آقای دیگه پرسیدیم و ایشون هم باز یه راهی رو پیشنهاد داد و باز هم دیدم که نه نمیرسیم. بعد رفتیم از یه گز فروشی سوال کردیم و باز هم همون برنامه. بعد از یه آقای رهگذر سوال کردیم و ایشون یه آدرسی رو دادن و فرمودن مستیقیم که میرین یه خیابون هست به اسم خلیفه سلطان که نباید برید توش و باید از خیابون بغلیش برید. ما هم از اونجاییکه دیگه خیلی گم و گور شده بودیم گفتیم از یه نفر دیگه هم بپرسیم که اینبار ایشون گفت: مستقیم که برید خیابون خلیفه سلطان هست و باید برید توش!!!!!!! بالاخره ما بریم تو خلیفه سلطان یا نریم؟


خلاصه دردسرتون ندم آخرش صاحب عذا زنگ زد و گفت 3 ساعته رسیدین اصفهان. پس کجا موندین؟ و بالاخره با راهنمایی های اونها بود که ما رسیدیم به منزل و من خوب دقت کردم دیدم این راهی که داریم میریم شبیه هیچ کدوم از راههای پیشنهادی مردم نبود!!!! به عبارتی گویا اونها ما رو اصلا به مقصد راهنمایی نمیکردن. شاید به جاهای دیگه راهنمایی میکردن. خدا داند!


گفتم جای دیگه یادم افتاد یه بار یه بنده خدایی میره اصفهان از مردم میپرسه جاهای دیدنی شهر کجاست؟ یکی از مردم هم بهش میگه تخت فولاد. خلاصه پرسون پرسون میره تخت فولاد. وقتی میرسه اونجا تازه میفهمه که تخت فولاد قبرستونی بیش نیست!!!!


* چرا ما راه رو گم کردیم؟ چون دارن توی اصفهان اتوبان های خیلی خفن و یا به عبارتی تقاطع های غیر هم سطح خیلی خفن درست میکنن و تقریبا همه شهر در حال پل سازی هستن و ما گیج شده بودیم و همه جا شکل هم بود.  من نمونه این پل سازی ها رو تو تهران ندیدم و الحق که عالی دارن کار میکنن.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/8/8 نوشت! |

ضربان قلب من تند میزنه...

عرض شود که آیا در این ایام اخیر هیچ سفری به خطه سر سبز شمال داشتین؟ آیا تو جاده ها رو دیدین؟ منظورم مسافرا هست.

آیا هیچ متوجه شدین که گویا جاده شمال جایی غیر از ایرانه؟ علامت های ویکتوری و انواع وسیله های سبز رو دست مردم دیدن؟

آیا دیدین که مردم حاضر در جاده به صورت کاملا شرطی به محض دیدن یک شی سبز علامت ویکتوری نشون میدن؟

خوب باید بگم یکبار سفر تو این جاده ها خالی از لطف نیست و خیلی هم جالبه و کسی که در جریان نباشه و ندونه که هر روز و هر هفته همین برنامه هست، فکر میکنه نکنه یک تحول سیاسی عظیم تو ایران رخ داده!!!

حالا چرا عنوان این پست اینقدر بی ربطه دلیلش اینه که ما 2-3 روز گذشته رو کلاردشت بودیم و توی مسیر برگشت این آهنگ رو گوش میدادیم و سبز بازی های مسافرا رو میدیم و این اهنگ بد مدل افتاده تو مغزم و..... خلاصه به بزرگی خودتون ببخشید که عنوان پست بیربط میباشد :)

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/8/2 نوشت! |

خاطرات هواپيمايي-ادامه


خوب حالا ادامه داستان.
تقريبا 1 ساعت مونده بود كه برسيم باز برامون خوردني آوردن. اين دفعه يه سيب بود و يه كيك كوچيك و يه اب پرتغال و يه پاكت كوچيك بادام. كه اينم ملت تا تهش خوردن!!!!!!!!!!!!! من فقط آب پرتغالشو خوردم.
حالا نزديك نشستن هست. اعلام ميكنن كه لطفا كمربند هاتون رو ببندين. منتها يه اقايي هنوز سر پاست و داره اون بالا با بارش ور ميره و دنبال يه چيزي ميگرده. آقا پسر كناري ميشونتش و كمر بندشم مي بنده.
بعد كه هواپيما ميشينه و مهماندار ازمون ميخواد كه تا هواپيما كانلا توقف نكرده از جامون بلند نشيم. كه همون اقا سريع بلند ميشه كه بارش رو برداره. آقا پسر كناري از ترس جون خودش دوباره ايشون رو ميشونه.
بالاخره پياده ميشيم و ميريم براي گرفتن بار . كنار تسمه كه ايستاديم يكي ار اين اقايوني كه بار جا به جا ميكنن مياد سمت تسمه و يه چرخ خالي كه نزديك تسمه هست رو ميگيره دستش كه همون خانومه كه يه شيشه بزرگ داشت بهش ميگه كه اقا اين چرخ منه تو اين يكي رو بردار. حالا هر 2 تا هم خالي هستن ها. اقاهه ميگه مگه فرقي داره؟ اونم ميگه كه نه فرقي نداره همين طوري گفتم. بعد من فهميدم كه اين اقاهه قرار بوده چمدوناي دختر همون خانومه رو جا به جا كنه. الله و اكبر يعني آدم با دختر خودش هم رقابت ميكنه؟ خدايا اين مردم چه جورين؟
بعدشم كه اومديم خونه. دلمون براي همسرمون به شدت تنگيده شد.

من يه سفر داخلي هم انجام دادم كه براي خودش كلي خاطره داره كه براتون تعريف ميكنم.

بخشي از داستان سفر رو هم ميتونيد اينجا بخونيد

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/3/7 نوشت! |

خاطرات هواپيمايي

پيش نوشت: من روز دوشنبه به مقصد ايران پرواز كردم. اينهايي كه ميخونيد رو تو هواپيما نوشتم. بقيش رو هم به زودي ميذارم

غلط هاي املايي اين متن تصحيح شده

الان من تو هواپيما هستم رو يه صندلي كنار پنجره. خانومي كه كنارم نشسته خوشبختانه خيلي آروم هست. از اسلو اومده و تو صف هم پشت سر ما بود.

خوشبختانه اضافه بار نداشتم كه 600 گرم هم كم داشتم. هر بار كه ميخوايم بريم ايران آقاي همسر هي به آدم استرس ميده. ديوونه ميكنه آدم رو. ولي خوشبختانه همه چيز خوب بود. هم تو صف خيلي معطل نشديم هم اينكه جام خوبه. ميخواستم به خانومه بگم كنار پنجره بده بهم. منتها يادم رفت. طبق معمول كه حرفام يادم ميره. اما خوب امروز تو بغل خدا بودم صندليم يكي از رديف هاي دو تايي بود. كه خوشبختانه هيچ كس هم كنارم نبود. منتها اين خانومه سر جاي قبليش معذب بود و اومد پيش من بشينه منم از فرصت استفاده كردم و پريدم پيش پنجره. منتها تو اين جا به جايي سر هدفونم گم شد. من كمي غمگين شدم. به خانومه گفتم وقتي چراغ كمربند خاموش شد. لطفا بلند بشيم من يكم بگردم. اينكارو هم كرديم اما پيدا نشد كه نشد. ديگه بي خيالش شدم و نشستم سر جام كه يه اقاي جواني از پشت سر برام پيداش كرد.
در حال حاضر بوي غذا خيلي حال به هم زن هست. نميدونم چي ميخوان بهمون بدن. گرسنه كه هستم منتها بوش اصلا جذاب نيست.

الان هم خلبان داره حرف ميزنه . آب و هوا رو توضيح ميده و مسير رو. ميگه ساعت 9 ميرسيم. اب و هواي تهران هم ابري هست. اوه ماي گاد انگليسي اقاي خلبان در حد پري اينتر مديت هست. تا حالا نديدم كه خلبان اين مدلي حرف بزنه. اوه شت.بسه بابا  بي خيال.

غذا هم اومد من ميرم دوباره ميام.

بعد از غذا هم كه طبق معمول چاي ميارن ميدن. من نميدونم اينا چه اصراري دادن تند تند همه رو بدن ما بخوريم؟ البته جداي من كه معمولا فقط غذاي اصلي رو ميخورم و حواشي غذا رو نميخورم. بقيه ماشالا هزار ماشالا تمام موجودي خوردني توي سيني رو ميخورن. چايي بعدشم ميخورن. اگه بازم بدن حتما ميخورن.

حالا موچودي تو سيني چي هست؟ معمولا يه غذاي گرم كه يا مرغي هست يا گوشتي!!!! (امروز ميتونستيم بين خوراك فيله مرغ با سبزيجات و چلو كباب يكي رو انتخاب كنيم كه من مرغ رو انتخاب كردم) ديگه عرض شود كه يه ظرف كوچولو سالا د هست با زيتون و خيارشور. يه نوشيدني. يه ماست كوچيك. يه شيريني خامه اي كه با چايي بعد از غذا خورده بشه. اون شيريني كه منو كشته. قيافشم حتي منو آزار ميده چه برسه به خوردنش. منتها ملت با اشتهاي هر چه تمام تر ميخورن.

"چند سال پيش ها يه شركت هواپيمايي تو امريكا با حذف كردن تنها يه زيتون از منوي غذايي تونسته از ورشكستگي جلو گيري كنه. اونوقت اينا با اينكه ورشكسته خدايي هستن بازم سفره هفت رنگ برا مردم پهن ميكنن."

پروازاي ايران خدايي همه جوك و خنده هستن. از اولش بگم. تا رسيديم فرودگاه ديدم يه اتوبوس از اسلو رسيد (آخه نروژي ها هم بايد بيان با پرواز ما برن ايران) خلاصه به آقاي همسر گفتم اوه اوه تا اينا نرفتن صف رو دراز كنن بدو خودمون رو برسونيم به صف. شايد تنها يكي دو تا شون از من جلو افتادن. تا تو صف جا گير شديم ديدم كه يه جفت چشم داره دنبال شكار ميگرده. فهميدم كه ميخواد وسيله قالب كنه. اخه ماشالا ماشالا ايراني ها اينقدر ساك و چمدون دارن كه واويلاست. زود اومد سراغم و گفت كه خانوم شما بار كم دارين. منم گفتم ما فقط يكيمون مسافره. بار كم نداريم. اونم يه نگاه انداخت و گفت بارتون همينه؟ اينكه خيلي كمه. (من يه چمدون بزرگ داشتم و يه ساك دستي و لپتاپ) به من گفت كه ميشه برا من يه 2 بسته پوشك بيارين؟ من اولش نفميدم چي گفت. دوباره كه تكرار كرد كلي رفتم رو مود تعجب و بهش گفتم كه من اين ساكمو ميخوام تو دست بيارم و نميتونم برا شما پوشك بيارم.

به قول آقاي همسر مگه ايران پوشك نيست؟ لابد اينا از اونايين كه بچشون به پوشك هاي ايراني حساسيت داره. اوه مامانم اينا. خلاصه  كه بگم همه رفتن بارشون رو دادن و تمام، اين خانواده پوشك زاده هنوز دم كانتر علاف بودن. نه فقط به خاطر پوشك ها. نه. بلكه به خاطر يه خروار چمدون و ساكي كه داشتن و تمومي نداشت.

بعد هم كه رفتيم تو صف بازرسي بدني. اوه ماي گاد همون موقع بود كه اختراع شد. ملت هر كدوم 4-5 تا كيسه و ساكي كه درش بسته نشده بود و كار به چسب كاري كشيده بود داشتن. يه خانومي كه اون جلو بود و سوئدي هم بلد نبود و( گويا مهمون بود چون بعدش رفت براي تكس فري) يه شيشه بزرگ با خودش داشت مثل مثلا شيشه بزرگ سس (سس خانواده) نميدونم چي بود. ولي هر چي بود كه اصطلاح اوه ماي گاد رو ميطلبيد. يه آقايي پشت سر من بود كه مهلت نميداد من لباسم رو در بيارم بذارم رو دستگاه. 3 دفعه لباسش رو گداشت تو سبد كه ديد من هنوز وسيله دارم. خوب من يه ژاكت تنم بود و روش كاپشن كه بايد در بياريم بذاريم رو دستگاه. شالم هم بايد در ميوردم. لپتاپ رو هم بايد از تو كيفش در بياريم جدا بذاريم. يه ساك دستي هم داشتم.

بعد تو صف سوار شدن. من تا رسيدم رفتم تو صف شايد تقريبا 10-15 نفر بوديم تو صف. همچين كه خانومه شروع كرد نفر اول رو راه بندازه يهو نميدونم چطور شد كه 25 نفر جلوي من سبز شدن. اي بابا خوب اينكه شما رو صندلي نزديك به صف نشستين كه دليل نميشه آخه.
بعد كه سوار شديم. ملت تو پيدا كردن جاي نشستنشون هم مشكل داشتن. جاي هم ديگه مينشستن. بعضا اينقدر بار دستي دارن كه علاوه بر بالاي سر خودشون بالاي سر ديگران رو هم پر ميكنن. خيلي ها هم از جاشون ناراضين و ننشسته ميخوان جاشونو عوض كنن. خلاصه من دلم نيومداين مكالمات توپ بين مسافرا و مهماندار ها رو رها كنم و اهنگ گوش بدم.

البته هرچي هم كه من بگم باز شنيدن كي بود مانند ديدن.

فعلا حالم خوبه. گريه نميكنم. و كلا آروم هستم. اينا همش نتيجه اون گريه سيري هست كه 2 تا جمعه پيشتر انجام دادم. اگه اين اطرافيان بزارن ادم به موقع خودش رو خالي كنه خيلي خوبه. اگه اون روز گريه نميكردم تا همين الانش بغض داشتم و حالم خراب بود.

الان هم مي خوام يه ذره بخوابم. چون باتري لپتاپ خيلي ياري نخواهد كرد.

الان كه از خواب پاشدم تصميم گرفتم كه مجله هما رو ورق بزنم يه چيزايي ديدم كه دلم نيومد ثبت در تاريخ نشن.

صفحه دومش يه تبليغ هست براي كلينيك دندان پزشكي كه نوشته "همسفر عشق و اصفهان، همقدم دهان و دندان"
The outfit of love and Isfahan, the partner of mouth and teeth
حالا يعني من به اين شعار مزخرف گير ندم؟

بعد يه سري مطلب داره براي دهه فجر و محرم. در مورد تبريز نوشته با اين تيتر"  نبود شهر در افاق خوشتر از تبريز". اينو خوندم ياد نباتي افتادم.
بعد در مورد كوير نوشته و آه كه من چقدر دوست دارم كوير رو ببينم. آه

يه تبليغ داره تحت اين عنوان: اخذ مدرك معتبر دانشگاهي. معادل سازي سوابق كاري و مهارت هاي تخصصي شما به مدارك معتبر و قابل استناد دانشگاهي.در 300 رشته دانشگاهي از اروپا و امريكا. هه هه هه نشاني هم هست تهران امير اباد شمالي. اين منو ياد يه چيز خاصي ميندازه شما رو چطور؟

باتري داره تموم ميشه و ما تا 1.5 ساعت ديگه ميرسيم فكر كنم به اسمون ايران خيلي نزديك هستيم شايد هم الان تو اسمون ايران باشيم

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/3/3 نوشت! |

پاريس-5

خوب این آخرین پاریس رو هم بنویسیم که دوستان علاقمند استفاده کنن.

عرض شود که سری دوم که رفتیم پاریس، نزدیک هتلمون یه جای خیلی‌ بزرگی‌ بود که ما هیچ نمیدوستیم چیه، وقتی‌ رسیدیم هتل به قول خارجی‌‌ها اسمشو گوگل کردیم و فهمیدیم که جايي هست مربوط به علم و علوم و از این چیزا، تصمیم بر این شد که فرداش که بقیه میرن لوور رو ببینن، منم برم اینجا، اگه راهم دادن که برم اگه نه برم برا خودم مغازه گردی کنم. چون میدونین که تجربه شهرداری و اینا دیگه.
خلاصه یکم تو سایتش گشت زدیم و هیچی‌ نفهمیدیم. تصمیم گرفتیم حضوری اقدام به پرسیدن کنیم. صبحش شال و کلاه کرديم به سمت اونجا و رفتیم بلیط خریدیم و رفتیم تو (جالبه که به عرض برسونم فاصلش با هتل ۱ دقیقه پیاده بود)
از قبل از ورود فقط میدونستم که یه سینمای ۳ بعدی داره، منم که یه بار این سینما رو تو سوئد و یه بار هم تو آلمان تجربه کرده بودم عاشقش شده بودم، گفتم هیچی‌ هم نداشته باشه میرم سینما.
ولی‌ همچین که رفتم تو اینقدر خوشم اومد که نمیدونید.
یه جايي بود که من بهش میگم موزه، حالا نمیدونم خودشون چی‌ میگن. اما ۳-۴ طبقه بود و بسیار وسيع، بخش شیمی‌، فیزیک، زیست، فضا نوردی، مکانین، کامپیوتر، نجوم، گیاه شناسی‌، ریاضی‌ و .... داشت، تو هر بخش تمام اصول اون رشته به صورت عملی‌ با انواع دستگاه‌هایی‌ که بود آموزش داده میشد، مثلا تو قسمت فیزیک، میشد ترکیب رنگ ها، انواع اینه، آونگ، میرا بودن صوت،.... رو دید. تو بخش ریاضی‌، دستگاه هايی بود که میرفتی پاش مینشستی و سوال‌ها رو جواب میدادی و ریاضی‌ یاد میگرفتی، تو بخش زیست مثلا مراحل رشد انواع جنین رو نشون داده بود . خلاصه برای من که خیلی‌ جذاب بود. جالبیش به این بود که همهٔ دستگاها ها رو خودم شخصا امتحان کردم، کسی‌ نبود که برام توضیح بده. حتي یه تیکه کوچولو باغ داشت توش، که چند مدل گیاه رو توش کاشته بودن. اونجا بود که فهمیدم محبوبه شب به انگلیسی‌ می‌شه queen of the night
از طرف مدارس کلی‌ دانش آموز آورده بودن به هر کدوم هم یکی‌ یه دفترچه سوال داده بودن، اونا هم گروهی با دستگاه ها ور میرفتن و جواب سوال‌ها رو مینوشتن.
پیش خودم فکر کردم که اگه به منم فیزیک رو اینجوری یاد میدادن الان اینقد فراری نبودم. خدایی غبطه خوردم، حسودیم شد.
انگار نه انگار که من دانشجوی فوق هستم و این درسا رو همه رو قبلا خوندم. چنان با ذوق و شوق میرفتم با دستگاه‌ها ور میرفتم که انگار اول راهنمایی‌ هستم. شانس من هم لانگ ویک اند بود، اونجا پر بود از بچه مدرسه یی منم با دوربین فیلم برداریم تابلو بودم.
اینقدر اونجا به من خوش گذشت که حتي بیخیال سینما شدم، چون لیست فیلماشو که دیدم، به این نتیجه رسیدم که من که خوباشو قبلا دیدم، پس ولش کن، میرم هتل کمی‌ استراحت می‌کنم به جاش.

پشت اون موزه هم یه پارک خیلی‌ بزرگ و خوشگل بود، که عصرش همراهان محترم رو بردم اونجا حالی‌ به حولی.

متاسفانه اون روز امکانات تقسیم شده بود، دوربین عکاسی رو آقای همسر برده بود، فیلمبرداری رو من. برا همین عكسی از اونجا ندارم، یه چند تايی‌ عکس هست که از رو فیلم گرفتمشون، کیفیتشون خیلی‌ خوب نیست، اما به از هیچی‌ هست.
اينجا ميتونين اطلاعات جالبي در موردش بخونين اما انگليسي هست
http://ctrautmann.blogspot.com/2007/09/la-cite-de-la-sciences-et-lindustrie-in.html

یه کلیسا هم رفتيم که من حتي تلفظ اسمش رو هم بلد نیستم، فقط میدونم خیلی‌ به مولن روژ نزدیک بود، محله اش به شدت داغون بود، مهاجر نشین، کثیف، قدیمی‌، شلوغ، وای وای وای، اصلا بهش نمیخورد که بخشی از پاریس باشه. کلیسا هم که کلیساست دیگه، تعریف کردن نداره، محراب. مجسمه مریم و عيسي، تابوت اسقف های‌ درگذشته، شمع، فضای خنک و آروم، منبر، جایگاه توبه ،..... ولی‌ آي شلوغ بود آي شلوغ بود، با جمعیت رفتیم تو با جمعیت اومدیم بیرون.
اما این کلیسا یه چیز جالب داشت اونم این بود که رو ارتفاع بود و از اون بالا همهٔ پاریس دیده میشد، اونجا بود که میشد الودگی هوا رو دید و یاد تهران افتاد.

و اما یه سری مسائل کلی‌.

اول اینکه باید بگم پاریس شهری شلوغ، با هوائی آلوده، تو خیابون گدا میبینیم، صدای بوق میشنویم، موتور به تعداد زیاد، پارک دوبل به شدت،....

شهر بسیار گرونی هست، ارزون‌ترین غذا که املت هست یا‌ هات داگ، نزدیک ۵-۶ یورو هست. آب شهر به شدت بد مزه است و توصیه می‌شه که نخورین، آب معدنی هاشون شوره. اینطور بگم که سری اول که ما اونجا بودیم، من که هیچ نوشابه نمیخورم، مجبور بودم برای رفع تشنگی دست به دامن نوشابه بشم. سری دوم هم صبح‌ها چای رو با کراهت میخوردیم چون همیشه یه لایه چربی‌ روش نقش بسته بود.

در مورد هتل هاش بگم، سری اول هتلمون تقریبا مرکز شهر بود، که چشمتون روز بد نبینه، هتل که چه عرض کنم دخمه، یه اسانسور داشت که ۱ نفر و نصفی بیشتر توش جا نمیشدن، به جز یه خانوم تو رسپشن و آشپز هتل کس دیگه‌ای انگلیسی بلد نبود!!!! اینترنتش پولی‌ بود، صبحانه اش پولی‌ بود، تازه اتاقشم اینقدر کوچک بود که برای رفت و آمد باید از رو چمدونمون میپریدیم، تازه حرفهاي اتاق بغلي رو ميشنيديم تنها چیزی که باعث میشد من تو هتل بمونم تمیزی ملافه‌ها بود و دیگر هیچ وگرنه فرار می‌کردم.

در فرانسه رسم بر اینه که توالت باید حتما از حموم جدا باشه، حتي شده با یه تیغه نازک، در کنار توالت به هیچ عنوان دستشوی نمیذارن، توالت‌ها آب ندارن (تنها آبی که هست آب ورودی به سیفون هست) خلاصه که خودتون درک کنین دیگه، من که نباید تا تهشو بگم.

هتل اولی‌ که رفتیم اینقدر حمومش کوچک بود که تا دوش رو باز کردیم همهٔ اتاقمون شد آب! تصور کنین که شب اول خسته کوفته میرین حموم، وقتی‌ میاین بیرون میبینین موکت کف خیس خیس شد. از شب بعد یاد گرفتیم که آب رو به اندازهٔ یه نخ باز کنیم تا به بیرون نشط (نشت؟!) نکنه.

از حموم که میومدیم بیرون اول ۶۰ تا کیسه رو یه صندلی‌ میکشیدیم بد حولمونو مینداختیم رو اون کیسه ها، وای نمیدونین چی‌ بود آخه. تازه فکر نکنین ما جای بد رفتیم ها. همین دخمه رو شبی‌ ۸۳ یورو میدادیم. در حالیکه سال بعدش تو آلمان یه هتلی به مراتب از این بهتر رفتیم شبی‌ ۴۵ یورو.

از صبحانه اش هم بگم که ما نفری ۹ یورو میدادیم برا صبحانه، اونوقت چی‌ بود؟ پنیر، کره مربا، شیرینی‌ دانمارکی، شیر چایی، تخم مرغی که خودمون باید میذاشتیم بپزه. در حالیکه تو آلمان، صبحانه شامل تخم مرغ آبپز، نیمرو، کالباس، سوسیس، انواع پنیر، شیر ، کورن فلکس، میوه، آب پرتغال، قهوه، چایی، انواع مربا، کره ،...... بود و البته رو اتاق حساب شده بود.

سری دوم هتلمون دیگه مرکز نبود، حاشیه شهر بود، نو تر بود اما سنت توالت که حفظ شده بود، کثیفی ،.. اینا هم که تا حدودی بود. گرونی که جای خود داره دیگه

در کل بگم که فرانسوی‌ها خیلی‌ کثیف و گدا هستن.

مردم فرانسه مثل ایرانی‌‌ها دوست دارن روز‌های تعطیل دست زن و بچه رو بگیرن و برن پارک ناهار بخورن. اینو از اونجایی فهمیدم که روز شنبه بود که ما رفتیم پارک پشت هتل دیدیم همینجور دسته دسته ادم که عمدتا هم خانواده هستن دارن میان که بساط پهن کنن و ناهار بخورن

در فرانسه به شدت دیده می‌شه زن و شوهر هايی که یکیشون سفیدن، یکیشون سیاه. و کلا نژادشون قاطی‌ شده دیگه.

اینم بگم که تو فرانسه فروشگاه هايی هست به اسم سفورا که عطر و لوازم آرایش میفروشه و هر کدومش به بزرگی میدون آزادی (یعنی‌ خیلی‌ بزرگ) و توش انواع عطر و لوازم آرایشی‌ بهداشتی هست، و خانوم‌ها و آقایونی که آماده به خدمت وایسادن تا شما رو مجانی آرایش کنن! البته این فروشگاه تو کشور‌های دیگه هم هست، تو آمریکا که میدونم هست! اما گویا اصلش فرانسویه! گفتم گویا، بعدا نیاین اعتراض کنین که اطلاعات غلط دادی،...

منم اونجا از فرصت استفاده کردم و هی‌ به خودم عطر زدم، هی‌ به خودم عطر زدم، تازه می‌خواستم بدم آرایشم هم بکنن، اما نمیدونم چرا اینکارو نکردم.

عكس ها در ادامه


ادامه ی "پاريس-5" را بخوانید...

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/1/26 نوشت! |

پاريس-4

والا من نمیدونستم پاریس اینقدر طرفدار داره، وگرنه قبل از اینکه برم پاریس سفرنامشو مینوشتم.
به خدا قول میدم زودتر همشو بنویسم، که شما خوشحال و خوشحال تر بشین
از سفر اولمون تنها ۱ روزش مونده اونم یه روز کوتاه. سفر دوم هم تنها ۲ تا جا بیشتر رفتیم، پس جز این پست که میخونین فقط یه پاریس ه دیگه مینویسم و پاریس تمام.

کلیسای نوتردام رو که همه میدونين جریانشو دیگه، کتابشم که احتمالا همه خوندين، حتا منم خوندم چه برسه به شما.
روزی که ما رفتیم کلیسا  خوشبختانه خیلی‌ خلوت بود، ما هم با خیال راحت برا خودمون توش گشت و گذار کردیم، منتها عكسبرداری و فیلم برداری ممنوع بود، البته جز من و آقای همسر که کلا انسان‌های متشخصی هستیم بقیه عکس میگرفتن.
نمیدونم تا حالا تو این کلیسا بزرگ‌ها رو دیدین یا نه (منظورم از بزرگی‌ معروفیتشونه) هر طرف کلیسا رو که نگاه کنین قبره، یعنی‌ هرچی‌ کشیش و اسقف مرده گذاشتن تو تابوت و گذاشتن یه گوشه از کلیسا!‌ای بابا، خوب بردارید این مرده هاتونو، من نمیدونم اینا چرا این مدلین، تازه بعضی‌ کلیسا‌ها هستن که یه زیر زمین دارن به مثال قبرستون، منتها قبراش بیرونه دیگه (یعنی‌ قبر نیست ، همه تابوته) از اون مدل کلیسا‌ها هم رفتم،تو آلمان، حتما عكساشو براتون میزارم.

آخرین جای دیدنی سفر اولمون سالن اپرا پاریس بود که خوب خیلی‌ معروفه منتها من از دیدنش اصلا راضی‌ نیستم، برای اینکه همه جاش بسته بود، تنها میشد سالن اصلی‌ رو دید، و اصلا مزه نداد. منتها اینو بگم که بسیار شبیه تالار وحدت بود. البته خوب بهتره بگم تالار وحدت بسیار شبیه به اونجا هست. همه جا و همه چیز هم قرمز، خوب واضحه دیگه، مخمل قرمز از قدیم  الایام پارچه سلطنتی بوده، اینجا هم همه چیزش قرمز بود و مخمل. یه پله هايی هم وسط ورودی اصلی‌ داشت که خدايي زیبا بودن، یعنی‌ هم از لحاظ طراحی زیبا بود هم سنگش زیبا بود، خوب مثلا که اشراف و نجیب زاده‌ها میرفتن اونجا دیگه، من که  نمیرفتم. خیلی‌ زیبا بود خیلی‌ زیبا بود. چیکار کنم، من عاشق جلو‌های سلطنتی و تجملی‌ام دیگه.

حالا براتون بگم از یه سوتی خیلی‌ زیبا.
عرض شود که خط ۱ مترو پاریس که اصلی‌‌ترین خط هست از مرکز شهر و جاهای دیدنی‌ و قدیمی‌ رد می‌شه. یکی‌ از ایستگاه‌ها یه جایی‌ بود به اسم Hôtel de Ville. که البته خونده می‌شه اُتِل دِ ویل. اولین روزی که رسیدیم رفتیم سریع یه کتاب خریدیم که جاهای دیدنی‌ رو از روش پیدا کنیم. یکی‌ از جاهايی که مطرح شده بود همین اتل د ویل بود. ما هم فکر کردیم لابد این یه هتل خیلی‌ قدیمی‌ و زیبا هست که باید بریم ببینیمش.
روز آخری دیدیم این هتل نزدیک نوتردام هست، پس می‌شه رفت دیدش. خیلی‌ شیک و با کلاس رفتیم اونجا. دیدیم به به عجب ساختمون زیبايی، چه اتاق‌های خوشگلی‌ داره (آخه پرده‌ها همه کنار بود) چه ادم‌های شیک و پیکی ميرن توش لابد اطاقاش خیلی‌ گرونه. حتما بریم توشو ببینیم. یه آقايی دم در به عنوان نگهبان ایستاده بود، منم خیلی‌ شیک و قشنگ رفتم به انگلیسی‌ بهش گفتم می‌شه ما توی هتل رو ببینیم؟ اونم گفت نه!!! اومدم به آقای همسر گفتم غلط نکنم اینقدر کلاس این هتل بالاست که هرکسی رو راه نمیدن، ببین هرکی‌ میره تو دفتر دستک با خودش داره، لابد شرکت‌های آنچنانی‌ اینجا رو برای کارمنداشون که میان ماموریت رزرو می‌کنن، جای من و تو نیست بیا بریم.

فرداش رفتیم لیون (خونه دختر عموم اونجاست) دیدیم که چه جالب اونجا هم اتل د ویل داره، منم در نهایت سادگی‌ و کودکی گفتم چه باحاله، اینجا هم اتل د ویل هست. که دخترا عموم فرمودن، اینجا (در فرانسه) به ساختمون شهرداری میگن اتل د ویل. ما رو بگی‌، تازه فهمیدیم که بابا جون اونجا که رفتیم که هتل نبود، شهرداری بوده و بعدا فهمیدیم که تو اروپا شهرداری‌ها همیشه هم خیلی‌ مهمن، هم اینکه ساختمونشون جز جازبه های توریستی محسوب می‌شه (البته فقط از بیرون) چون تو برلین هم دقیقا یه روز علاف شدیم که بریم یه ساختمونی رو ببینیم که بعدا فهمیدیم شهرداری ه و خوب ورود ممنوع!!!

عكس ها (همه از اينترنت) در ادامه مطلب

ادامه ی "پاريس-4" را بخوانید...

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/1/22 نوشت! |

پاریس-3


خوب حالا نوبت قسمت دوست داشتنی سفر اول هست، دیزنی لند. هورا هورا آخ جون. من همیشه دوست داشتم که برم و از نزدیک ببینم( قربون روحیه کودکانهٔ خودم برم)

آقای همسر از قبلش تو وبسایت دیده بود که تعطیله، اما اونجا که بودیم تصمیم گرفتیم بریم از فروشگاه دیزنی که تو شانز الیزه بود سوال کنیم، خانومه هم گفت نه عزیزان من کی گفته تعطیل؟ خیلی‌ هم بازه!!! خلاصه که در عین ناباوری خودمون و جیبمون نفری ۴۴!!!!!!! یورو پیاده شدیم. از اونجایی که پول گران بها رو داده بودیم تصمیم گرفتیم زودتر از اینکه در های دیزنی لند باز بشه ما اونجا باشیم. اما خوب به هر حال شانس و تقدیر هم این وسط خیلی‌ مهمه. چون دقیقا همون روز قطاری که به سمت دیزنی میرفت خراب بود ،ریل‌ها مشکل داشتن و مردمانی که میخواستن برن دیزنی باید ۱۲۷ تا قطار عوض میکردن تا بالاخره برسن اونجا. این شد که به جای ۹ ما ۱۱ اونجا بودیم.

خوشبختانه خیلی‌ شلوغ نبود، یه نقشه هم داشتیم که خیلی‌ گویا بود، تو اون نقشه تمام بازی‌‌ها یا جاهای دیدنی رو نوشته بود، و یه سری‌ها رو هم تیک زده بود، گفته بود که اگه نمیرسین همهٔ جاها رو برین اونایی که تیک دارن رو برین که حکم های لایت رو دارن. ما هم که خوب مطمئن بودیم که به همه نمیرسیم از رو همون تیک زده ها رفتیم جلو. خودشون طوری شماره گذاری کرده بودن که هرچی‌ میرفتیم جلو تر هیجان انگیز تر میشد. طوریکه بازی‌ که آخر آخر سوار شدیم دیگه آخر خفن بود ها.

اونجا رستوران‌ها و کافه‌ها همه اسامی شخصیت‌های والت دیزنی رو داشتن، مثلا ما تو رستوران پینوکیو ناهار خوردیم.

هرجایی بسته به اینکه مربوط به چه کارتونی هست، موزیک مخصوص خودش رو داشت، و جالب اینکه مادر ها و بچه هم همه با موزیک میخوندن، دلم برای خودم و بچه های ایرانی‌ سوخت. من هیچ کدوم از اهنگا رو بلد نبودم که بخونم، شاید تنها ملودیش برام آشنا بوده باشه.

خانوادهٔ دکتر ارنست رو یادتونه؟ اصل این کارتون مال دیزنی هست به اسم رابینسون ها. خونه اونا رو اونجا ساخته بودن، خیلی‌ با مزه بود.

یه تئاتر هم رفتیم اونجا، که میکی و دوستان اجرا میکردن، یه تئاتر موزیاکل بود که ۱ دختر و ۱ پسر و میکی و مینی و ،..... با هم اجرا میکردن همزمان به ۲ زبان انگلیسی‌ و فرانسه.

قصر زیبای خفته رو دیدیم، قصر علاالدین رو دیدیم، غرب وحشی رو دیدیم، جنگل مخوف سفید برفی رو دیدیم، ولی‌ از سیندرلا چیزی ندیدیم.

اونجا ادم‌هایی‌ که لباس شخصیت های دیزنی رو پوشیده بودن در اقصا نقاط اونجا ولو بودن که به بچه ها یا حتی بزرگا امضا بدن یا باهاشون عکس بگیرن، و جالبه که بگم برا هر کدوم از این شخصیتا چه صف هایی که تشکیل نشده بود.

اینو همین الان یادم افتاد. اولین قسمتی‌ که رفتیم یه جایی بود تو مایه‌های تونل وحشت، آخرین نفراتی که وارد شدن من و آقای همسر بودیم، که در واقع آخر آخریه من بودم که بعد از من در بسته شد. اونجا یه خانوم بسیار زیبایی مسول بستن در بود. تا من رفتم تو خواست درو ببنده یهو چشماشو گشاد کرد و خیره به من نگاه کرد. من اول فکر کردم که کیفم مانع از بسته شدن دره، برا همین خودمو جمع و جور کردم که در بسته بشه، بعد دوباره خانومه همینکارو تکرار کرد، جالب اینکه بعد از هر خیر نگاه کردنی یه لبخند هم بهم تحویل میداد، فکر کنم ۳ یا ۴ بار اینکارو کرد. باید اعتراف کنم که دیگه جدی جدی داشتم میترسیدم، پیش خودم فکر کردم شاید دیوونه است، یا شاید بخش‌هایی‌ از برنامه است نکنه الان از اون بالا مالا‌ها یه چیزی بکوبن تو سرم. که خلاصه خوشبختانه خانوم بی‌خیال شد وگرنه حتما یه جیغ حوالش می‌کردم.

آخر روز هم بارون گرفت، خوشبختانه دیگه داشت تعطیل میشد.

ما از اونجا ۲ لیوان با عکس شخصیت‌های دیزنی خریدیم. که یادگار داشته باشیم.

اینم توضیح بدم که خفن ترین بازی(اسمش Space Mountain بود) که سوار شدیم اینجوری بود که همه سوار یه موشک میشدیم که یکم عقب عقب میرفت. دور خیز میکرد و یهو پرتاب میشد به فضا. چشمتون روز بد نبینه. همین طور ستاره و شهاب سنگ بود که رو سر ادم میوفتاد و این موشکه برای اینکه به این سنگ ها و اجرام اسمانی نخوره هی حرکات ژانگولری انجام مبداد و همیجور جیغ بود که مردم میزدن.اینم یه کلیپ که مسیر موشک رو تا حدی نشون میده. دیگه ببخشید که تو این کلیپ اجرام اسمانی نیستن.

اینم یه سری عکس. بقیه عکس‌ها هم اینجا هست
.

قصر زیبای خفته

Space Mountain

نمایش های خیابانی


فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/1/9 نوشت! |

پاريس-2

خوب تا لوور رو گفتم. حالا بقیش.

همون شب بعد از لوور خسته و هلاک عین کسایی که ماموریت دارن راه افتادیم به سمت ایفل، البته قبلش رفتیم هتل دوربینمون رو شارژ کردیم، چون تو لوور حتي یک پریز برق هم نبود.

وقتی‌ رسیدیم ایفل تقریبا دیگه داشت تعطیل میشد اما با این حال صفی بود که بیا به دیدن، تو ۴ تا پایه ایفل اسانسور هست که مردم رو میبره بالا، ۳ تا طبقه هم داره. برای رفتن به هر طبقه یه قیمتی رو باید پرداخت، خوب ما هم تصمیم گرفتیم که تا طبقه سوم بریم، خیلی‌ هم شلوغ بود، وحشتناک بود. ۱۱ یورو دادیم، تخفیف دانشجویی هم نداشت. تو فرانسه کلا تخفیف دانشجویی معنی‌ نداره!!! در صورتیکه تو سوئد ما همیشه تخفیفی میگیریم ( حتي رو گل مصنوعی كه همین امروز خریدم)

خلاصه رفتیم بالا، کلی‌ سرد بود، باد شدیدی هم بود.

طبقهٔ سوم زیر اون نوک نوکش، دور تا دور عکس پرچم کشورای مختلف رو گذاشتن با پایتخت‌ها شون و شهر‌های معروفشون، و فاصله هوایی برج ایفل رو تا اون شهر نوشتن. از اونجا هم می‌شه رفت تو بالکنش (فضای باز) و به شدت باد سرد خورد و از تو تلسکوپ‌های پولی‌ شهر رو نگاه کرد!!!!

از ایفل که اومدیم بیرون به شدت گرسنه بودیم، همون دور و ور یه رستوران ایتالیایی بود که ما دیدیم که جز این چاره ای نداریم، یه پیتزا كه در واقع نون بود و پنير و سس گوجه و یه ماکارونی(به قول خارجی‌‌ها پاستا!!!!) خردیم شد ۲۰ یورو. اینه که میگم اونجا خیلی‌ گرون بود!

روز بعدشم که یادمه یکشنبه بود، صبح زود راه افتادیم به سمت کاخ ورسای، برای رسیدن به ورسای باید قطار عوض میکردیم و کلی‌ تو راه بودیم که نمیدونستیم، برا همین دیرتر از اونی‌ که فکر میکردیم رسیدیم، رفتیم اونجا دیدیم جمیعته که داره میره تو کاخ، خیلی‌ عجیب بود برامون که چرا اینقدر شلوغ؟ فهمیدیم که آهان امروز اولین یکشنبه ماه هست و کلیه موزه‌ها و کاخ ها،... مجانیه. کلی‌ خوش به حالمون شد. وگرنه باید نفری ۱۶ یورو میدادیم، میرفتیم به زندگی‌ شاهان حسرت میخوردیم و میومدیم بیرون، مخصوصا این که تو زمستون ورسای هیچ صفايی نداره. چون کاخ خیلی‌ بزرگ نیست، اصل قضیه باغ هست که تو زمستون درخت‌ها همه کچل، مجسم‌ه ها به خاطره سرما تو گونی، فواره‌ها بسته، و کلا سوت و کور.

ورسای خیلی‌ خوشگل بود، مخصوصا سالن اپراش که محشر بود، چه سقف هایی‌، چه مجسمه هایی‌، چه اتاق خواب هایی‌،....... کلا همش زیبا بود دیگه.

ورسای یه باغ بسیار بسیار بزرگ داره که انتهاش معلوم نیست!!!، و میگن بعد از اینکه لویی 16 میفهمه که ماری انتوانتت بهش خیانت کرده اونو به یه کاخ کوچيک در انتهای باغ تبعید می‌کنه، که ما نه دفعهٔ اول اون کاخ رو دیدیم، نه دفعهٔ دوم. دفعهٔ اول چون خیلی‌ سرد بود و ما داشتیم قندیل میبستیم تا ته باغ نرفتیم، دفعهٔ دوم هم چون یه مامان و بابا باهامون بودن، نمی‌شد هی‌ پیاده از این ور به اونور بکشونمیشون، خوب خسته میشدن طفلکی ها. برا همین ترجیح دادیم تو باغ به استراحت بپردازیم، تا بگردیم اون کاخ رو پیدا کنیم.

سری دوم که رفتیم ورسای، به مراتب شلوغ تر از دفعه اول بود، خوب چون به هر حال تابستون بود، و همچنین اون روز‌ها تو فرانسه لانگ ویک اند بود. تقریبا ۱ ساعت شایدم بیشتا ما تو صف بلیط بودیم، تازه کلی از قسمت‌ها رو هم بسته بودن چون داشتن ترمیم میکردن. مثل اپرا. من یه شلوغ میگم، شما یه شلوغ میشنوین، خیلی‌ شلوغ بود تو مایه‌های راه پیمايی.

از همهٔ کاخ من بیشتر مجذوب سالن اپرا و اتاق خواب ماری انتوانت شدم کلی زیبا بود، باغشم که خوب محشر دیگه، وسط یه رود خونه داره، کلی‌ حوض و فواره و مجسمه،....

سری دوم مخصوصا هوا آفتابی هم بود کلی چسبید ولی‌ سری اول خیلی‌ سرد و نمور بود.

اينم يه سري عكس در ادامه مطلب. بقيه عكس ها رو هم ميتونين اينجا ببينين

ادامه ی "پاريس-2" را بخوانید...

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/1/5 نوشت! |

پاريس-1

چند وقته كه ميخوام از سفر هام بنويسم ولي هي نميشه. حالا همت كردم و شروع كردم به نوشتن

من و همسرم دو بار رفتیم پاریس، بار اول ژانويه ۲۰۰۶ بود که خودمون ۲ تا رفتیم، یه بارشم می ۲۰۰۸ بود که که همراه پدر و مادر آقای همسر رفتیم.

خوب بار اول یه جور خوب بود (چون دفعه اول بود)، بار دوم یه جور خوب بود (چون هوا آفتابی و گرم بود).

عرض شود که جاهايی که ما تو سفر اولمون رفتیم و دیدیم، خوب طبیعتا خیابون معروف شانز الیزه (۱)، طاق پیروزی (۲)، برج ایفل، موزه لوور، دیزنی لند، کلیسای معروف نوتردام، کاخ ورسای و اپرا بود. سری دوم تنها جایی‌ که به این لیست اضافه شد جایی‌ بود که من اسمشو گذاشتم موزهٔ علم که یه سینمای ۳ بعدی هم کنارش بود (۳) و يه كليساي ديگه.

خوب اولین جايي که همون شب اول رفتیم سراغش خیابون شانز الیزه بود که یه خیابون پهن و طولانی‌ پر از مغازه های شیک و گرون هست، و باید عرض کنم که اتفاقا دفتر ایران ایر هم همونجا در کنار مغازه گرون‌ها هست، یه فرش فروشی خفن ایرانی‌ هم هست، البته گویا مغازه های ایرانی‌ دیگه‌ای هم هست!
تو این خیابون مغازه‌هایی‌ ديده ميشه‌ که در واقع نمایشگاه ماشین هست و یه ماشین های عجیب و غریبی توش گذاشتن که هیچ کدوم تولید انبوه نمیشن، و ملت می‌رن با این ماشین خوشگلا عکس میگیرن. مثلا پژو، تویوتا، بنز،... اونجا مغازه دارن. شانز الیزه پر از رستوران و کافه هست، همینطور پر از سینما.

در انتهای خیابون هم طاق پیروزی هست، زیر طاق یه قبر هست و یه آتیش که این آتیش هیچوقت خاموش نمی‌شه. این قبر رو برای سرباز گمنام ساختن.
برای بالا رفتن از طاق اولا باید نفری ۸ یورو بپردازیم ثانيا باید حدود ۲۰۰ پله باریک و گرد رو بدون وقفه بریم بالا. چون هیچ پاگردی نداره و اگه وسط راه بایستیم یهو یه صف انسانی‌ پشت سرمون تشکیل می‌شه که بیا به دیدن. ما با هر بدبختی بود رفتیم دیگه.
از اون بالا تقریبا همه جای پاریس دیده می‌شه. گوشه گوشه اونجا هم تلسکوپ گذاشتن (پولی‌) که میتونین هر جا رو دوست داشین ببینین دیگه.

پاریس از شلوغی عین تهران هست، پر از ماشین، پر از ادم، صدای بوق، هوای نسبتا آلوده، گدا تو خیابون،.....

روز بعدش، صبح کله سحر بیدار شدیم که بتونیم سریع خودمون رو برسونيم به لوور که بتونیم در عرض ۱ روز همشو ببینیم. تقریبا با باز شدن لوور ما هم رفتیم تو، اما خیلی‌ شلوغ بود، ۳ تا ورودی داره، که هر کدومش به یه سالن میرسه، ما از مجسمه ها شروع کردیم، بعدش رفتیم سالن کشور‌های اسلامی و ایران و بابل، بعدش هم مصر، یونان، بعد نقاشی‌‌ها و مونا لیزا، بعد هم آپارتمان ناپلئون و بد هم خسته و کوفته اومدیم بیرون.

حالا میگن که اینا ایران رو غارت کردن و همهٔ تاریخ ایران تو لوور هست، اما باید بیاین مصر و یونان رو ببینید، مصرو که رسما غارت کردن، چند تا سالن مصر هست، تازه اون زمان داشتن یه سري چیزا رو ترمیم میکردن برا همین بعضی‌ سالن‌ها بسته بود. یونان هم همینطور، اگه تنها یه ستون از معبد آناهیتا رو از ایران بردن، از یه ساختمون یونانی چندین ستون رو یه جا کنده بودن برده بودن اونجا.

مونا لیزا رو هم به شدت حفاظت میکردن، یه تابلو فسقلی برا خودش ۲ تا نگهبان داشت. عکس برداری هم ممنوع بود، اما مگه می‌شه جلو بشر ۲ پا رو گرفت؟ همه عکس میگرفتن.

حدود ۲۰۰-۳۰۰ تا* سالن نقاشی‌ داره که اون اخریا ديگه ادم دلش می‌خواد فریاد بکشه از این همه نقاشی‌ که همه هم شکل هم هستن، آخه همه مال قرون وسطا هست، و همه تحت تاثیر کلیسا کشیده شدن. همه حضرت مریم با یه کودک تو بغلش که همه هم یه هاله نور دور سرشون. یعنی‌ اینقدر همه مثل همن که می‌شه چشم بسته نقاشی‌‌ها رو دید.

آپارتمان ناپلئون ولی‌ خدايي خیلی‌ با شکوه بود، خیلی‌ خوب بود، من که لذت بردم.

تو لوور به سختی‌ جايي برای استراحت پیدا می‌شه. ماکه دیگه بعد از مونالیزا یه پله کم رفت و آمد پیدا کردیم روش ولو شدیم. وسط سالن‌ها اجازه خوردن و اشامیدن نیست، ولی‌ تو  خودش کافه و رستوران هست، که قیمتش هم معادل کافه‌های بیرون هست. اصلا سر گردنه باهات حساب نمیکنن. البته خوب غذا تو پاریس به شدت گرونه.

*منظور اينه كه تعداد سالن ها خيلي زياد بود

1- Champs- Élysées

2- Arc de Triomphe

3- Cité des sciences and de l'industrie

این پست‌ها ادامه دارند.

اینا هم یه سری عکس، البته عکس‌ها بعدا کامل تر میشن.

شانز اليزه

طاق پيروزي

قبر سرباز گمنام

سر ستون معبد اناهيتا كه درسته منتقل شده به لوور

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/1/3 نوشت! |