تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

پله پله تا ملاقات خدا

10 سال پیش از من هم استقبال شد

یهو دلم چقدر اونجا بودن رو خواست. چه ازم استقبال بشه چه استقبال بکنم. نمیدونم چرا هنوزم که هنوزه وقتی میگم دانشگاهم منظورم شریف ه!!!


مطلب از بسا نیوز/ عکس ها از ایسنا


به گزارش خبرنگار صنفي آموزشي ايسنا، جشن دانشجويان جديدالورود دانشگاه صنعتي شريف روز سه‌شنبه با حضور 2554 دانشجو در سه مقطع كارشناسي، كارشناسي ارشد و دكترا در حالي برگزار شد كه رنگ و بويي از مراسم‌هاي خشك و رسمي ساير مراسم‌هاي استقبال نداشت. شكل برگزاري اين جشن با هر جشن استقبالي كه تا به حال ديده‌بودم متفاوت بود. در اين مراسم دانشجويان سال بالايي كليه رشته‌هاي دانشگاه با سروصداي بلند و تكان دادن پرچم‌هاي رنگي هر رشته به استقبال دانشجويان تازه وارد آمدند، دانشجويان رشته‌ها با سر دادن شعارهايي به تبليغ رشته‌ خود مي‌پرداختند و براي ساير رشته‌ها به اصطلاح كري مي‌خواندند. جشن استقبال از دانشجويان جديد دانشگاه شريف در سالن تربيت بدني كه محل اتصال چهارسالن ديگر بود، برگزار شد، ‌جمعيت انبوهي از دانشجويان رشته‌هاي صنايع، برق، عمران، مكانيك، علوم پايه، كامپيوتر، هوا و فضا و غيره با پوشيدن لباس‌هاي رشته‌هاي خود و در دست گرفتن ابراز آلات صنعتي و تكان دادن پرچم‌هاي رنگي، به استقبال هم‌رشته‌اي‌هاي جديد خود آمدند. « صنايع شريفي، تو همه را حريفي»، «مامان بابا ميگن شريف، معلمها مي‌گن شريف، شريف ميگه برق شريف»، «برقي بيا اينجا، توپ تانك فشفشه برق شريف اوله»، « هوافضا اول، رشته گل پرور»، «بيل و كلنگ و تيشه، عمران سر هميشه» يا «اين عمران شريفه هميشه بي حريفه»، « نهايت مكانيك، تنظيم باد لاستيك»، «توپ تانك فشفشه برقي همون سيم‌كشه»، «نون و پنير و پسته، CE همون تايپيست»، «موادي حيا كن، صنعتي را رها كن» بخشي از شعارها و كري‌ها دانشجويان رشته‌هاي مختلف برق، صنايع، هوافضا و ... دانشگاه صنعتي شريف بود كه با صداي بلند تكرار مي‌شد. جلوي در سالن تربيت بدني، دانشجويان رشته برق لباس‌هاي موسوم به بابا برقي (لباس زرد و كلاه ايمني قرمز) را پوشيده بودند و با كوبيدن بر روي بشكه‌اي ابراز وجود مي‌كردند. دانشجويان كامپيوتر هم برگه‌هاي شعري را بين والدين و دانشجويان تازه توزيع مي‌كردند كه روش نوشته بود لطفا با آهنگ خونه مادربزرگه خوانده شود: «دانشكده كامپيوتر شادي و خنده داره، دانشكده كامپيوتر سه تا زير رشته داره، نرم افزار و IT و سخت تو هشت طبقه داره،‌تو طبقه پنجمش هم يه سايت گنده داره ...» جشن استقبال دانشجويان جديد دانشگاه‌ صنعتي شريف در حالي برگزار شد كه دانشجويان ابتدا با تعجب و سپس با شادي به جمع دانشجويان سال بالايي پيوستند و در نهايت با شعار يك صداي «خوش آمدي اي‌همسفر، خوش آمدي به خانه‌ات، خانه‌اي دور از هر خزان، كز علم دارد صد نشان، خوش آمدي به خانه‌ات، تو اي شريفي جوان» راهي كلاس‌هاي خود شدند تا پس از آشنايي با محيط دانشكده چمدان‌ها را بردارند و راهي اردو زيارتي مشهد مقدس شوند.


فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/9/24 نوشت! |

هم شاگردی سلام

همیشه اول مهر رو دوست داشتم. همیشه از یه هفته قبل از اینکه قرار بود برم مدرسه خوشحال بودم. پنجم دبستان که بودم به خاطر اورتودنسی دندونام مجبور بودم 3-4 روز اول مهر رو بمونم تهران. یادمه هر روز با سر و صدای بچه هایی که تو کوچه بودن بیدار میشدم و میرفتم دم پنجره نگاهشون میکردم و دلم میسوخت که الان من مدرسه نمیرم. حتی می ایستادم دم پنجره و سعی میکردم حرفایی سر صف مدرسه ای که نزدیک خونه عموم اینا بود رو بشنوم. دیدن اوهمه دختر بچه با لباسا و کیف های نو و تمیز تو هوای اول مهر خیلی دلچسب بود.


برای من روز اول مهر حتی اب و هوای متفاوتی داشت. یعنی احساس میکردم همیشه روز اول مهر هوا همین قدر گرم یا همین قدر خنک هست و هیچ سالی با اون یکی فرق نداره.


از اون سالی که بهمون گفتن از 15 شهریور بیاین دیگه علاقه ای به شروع مدرسه نداشتم. بدتر از اون سالی که پیش دانشگاهی بودیم و مدرسمون کلاسای ما رو از اول شهریوز شروع کرد. دیگه اصلا علاقه ای نداشتم.

اما  وقتی دانشجو شدم باز هم از شروع ترم لذت میبردم. البته هیج وقت از پایان ترم لذت نبردم :)


ولی الان مدرسه رفتن یه جذابیت دیگه ای داره. مانتو های رنگی. روز شکوفه ها. امتحان هایی که نمره 20 و 19 نداره و فقط خوب و بد داره و..... که زمان ما نبود.

آخی چه اشکی میریزه


اینم شعر معروف و مشهور شروع مدارس :

آغاز سال نو، با شادی و سرور
هم‌دوش و هم‌زبان، حرکت به سوی نور

آغاز مدرسه، فصل شکفتن است
در زنگ مدرسه، بیداری من است

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

مهر از افق دمید، فصلی دگر رسید
فصل کلاس و درس، ما را دهد نوید

شد فصل کسب علم، فصل تلاش و کار
دانش به نسل ما، می‌بخشد اعتبار

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

ای در کنار ما، آموزگار ما
چون شمع روشنی، در روزگار ما

روشن ز نور توست، کاشانه دلم
در کار من تویی، حلال مشکلم

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

فردا از آن توست، ای نسل چاره‌ساز
با یاری خدا، آینده را بساز

فردای روشن است، با وحدت کلام
از ما تو را درود، از ما تو را سلام

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام


فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/9/23 نوشت! |

اصفهان نصف جهان

شاید کمتر کسی باشه که تا حالا اصفهان نرفته. اما اصفهان رفتن با ماشین شخصی در حالیکه به شهر آشنا نیستین یه عالم دیگه ای داره.

فقط کافیه یکبار تصمیم بگیرین مسیر مورد نظرتون رو از اهالی شهر سوال کنین. وای به روزگارتون که باید بیش از 2-3 ساعت تو شهر بچرخین و آخرشم برگردین سر جای اولتون.


در دو روز گذشته ما برای مجلس ترحیمی رفتیم اصفهان. مسیری رو که باید میرفتیم رو گم کردیم* و مجبور شدیم از یه آقای محترمی سوال کنیم. ایشون هم فرمودن برید راست . انتهای حیابون دوباره برید راست و..... و در آخر فرمودن: راهش شلوغِس اما بِیتِرِس !!!!! و ما رفتیم وارد یه خیابونی شدیم که چشمتون روز بد نبینه چیزی شبیه پارکینگ بود از بس که ترافیک بود. بعد از گذشت 1.5 ساعت که از اون خیابون نجات پیدا کردیم. مسیر پیشنهادی اون آقا رو رفتیم و فهمیدیم که اصلا اینوری نباید میومدیم. باز از یه آقای دیگه پرسیدیم و ایشون هم باز یه راهی رو پیشنهاد داد و باز هم دیدم که نه نمیرسیم. بعد رفتیم از یه گز فروشی سوال کردیم و باز هم همون برنامه. بعد از یه آقای رهگذر سوال کردیم و ایشون یه آدرسی رو دادن و فرمودن مستیقیم که میرین یه خیابون هست به اسم خلیفه سلطان که نباید برید توش و باید از خیابون بغلیش برید. ما هم از اونجاییکه دیگه خیلی گم و گور شده بودیم گفتیم از یه نفر دیگه هم بپرسیم که اینبار ایشون گفت: مستقیم که برید خیابون خلیفه سلطان هست و باید برید توش!!!!!!! بالاخره ما بریم تو خلیفه سلطان یا نریم؟


خلاصه دردسرتون ندم آخرش صاحب عذا زنگ زد و گفت 3 ساعته رسیدین اصفهان. پس کجا موندین؟ و بالاخره با راهنمایی های اونها بود که ما رسیدیم به منزل و من خوب دقت کردم دیدم این راهی که داریم میریم شبیه هیچ کدوم از راههای پیشنهادی مردم نبود!!!! به عبارتی گویا اونها ما رو اصلا به مقصد راهنمایی نمیکردن. شاید به جاهای دیگه راهنمایی میکردن. خدا داند!


گفتم جای دیگه یادم افتاد یه بار یه بنده خدایی میره اصفهان از مردم میپرسه جاهای دیدنی شهر کجاست؟ یکی از مردم هم بهش میگه تخت فولاد. خلاصه پرسون پرسون میره تخت فولاد. وقتی میرسه اونجا تازه میفهمه که تخت فولاد قبرستونی بیش نیست!!!!


* چرا ما راه رو گم کردیم؟ چون دارن توی اصفهان اتوبان های خیلی خفن و یا به عبارتی تقاطع های غیر هم سطح خیلی خفن درست میکنن و تقریبا همه شهر در حال پل سازی هستن و ما گیج شده بودیم و همه جا شکل هم بود.  من نمونه این پل سازی ها رو تو تهران ندیدم و الحق که عالی دارن کار میکنن.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/8/8 نوشت! |

یک روز در خیابان های پایتخت

اگر فقط یه روز از صبح تا ظهر به یکی از مراکز خرید شهر (مثل میدون ولیعصر ، نارمک ، تجریش و...) برین یک چنین گفتار هایی رو خواهید شنید:

*خانوما کمک کنید. خانوما کمک کنید. خانوم یه کمکی بکن

*بچه هام گرسنه ان یه کمکی بکنین. به یتیمشون رحم کنین و یه کمکی بکنین

*خانوم یه فال بخر. خانوم یه فال بخر. یه فال میخری؟

*یا حسین. یا ابوالفضل. یا امام غریب. کمکم کنین

*(با صدای پچ پچ بخونین) خانوم یه کمکی به من بکن


یا اینکه صحنه هایی میبینید که شنیداری نیست و تنها و تنها دیداریه:

*مردی که پا نداره و با دستاش و به صورت نشسته فاصله بین دو تا میدون تجریش رو طی میکنه

*پسر بچه ای که توی خیابون ویلا یه ترازو گذاشته جلوشو و تابستون و زمستون داره مشق مینویسه و معلوم نیست که چی داره مینویسه

*پیرمردی که بساط لیف و سنگ پا جلوش گذاشته و امیدواره که کسی چیزی ازش بخره بخره

*مردی که فقط ساق پا داره و کف پا نداره و همیشه یه گوشه دیوار کز کرده و پاچه های شلوارشو بالا زده تا عابرین مشکلشو ببینن و به عابرین نگاه میکنه

*دختر بچه ای که تو میدون ولیعصر با صدای ساز و آواز برادرش برای عابرین میرقصه و تنها تماشاگرانش پسر های 18-20 ساله هستن و الحق که چه زیبا میرقصه و همش نگران اینه که وقتی 15 سالش شد دیگه حق نداره تو خیابون برا مردم برقصه

*زنی که توی آریا شهر خودشو لای چادر مشکی کهنه ای قایم کرده و یه نوزادی رو که 24 ساعته خوابه رو روی یه مقوای درب و داغون گذاشته و چشمش به کاسه است که مردم براش پولی بندازن

و بسیار موارد دیگه که من ندیدم و شاید شما دیده باشین و یقین داریم که تو همه محله ها و همه شهر های کشورمون هست



همیشه وقتی اینا رو میبینم پیش خودم فکر میکنم آیا واقعا در توان دولت ما نیست که اینها رو به یه نوعی سازمان دهی کنه؟ آیا اینا رو هم نمیشه زیر پوشش انجمن های خیریه قرار داد؟ آیا بهتر نیست دولت محترم به جای پخش کردن یارانه ها بین مردم پولش رو صرف اینها بکنه. این صحنه ها غیر از خراب کردن چهره شهر، دل آزاری هم داره. مردم که نمیتونن روزانه به همه اینها کمک کنن. شاید روزی به یکیشون اما از اون طرف با دیدن اینها فقط ناراحت میشن و دلشون به حالشون میسوزه.

در اینکه بعضی از اینها از خیلی ها متمول تر هستن و از همین راه پول زیادی به جیب زدن که هیچ شکی نیست اما خیلی هاشون هم واقعا فقیرن.

شاید بعضی هاشون بهتر باشه که برن کار کنن اما اونی که پا نداره چه جوری بره کار کنه؟

واقعا چرا هیچ کس هیچ فکری برای اینها نمیکنه؟ چرا؟

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/8/4 نوشت! |

ضربان قلب من تند میزنه...

عرض شود که آیا در این ایام اخیر هیچ سفری به خطه سر سبز شمال داشتین؟ آیا تو جاده ها رو دیدین؟ منظورم مسافرا هست.

آیا هیچ متوجه شدین که گویا جاده شمال جایی غیر از ایرانه؟ علامت های ویکتوری و انواع وسیله های سبز رو دست مردم دیدن؟

آیا دیدین که مردم حاضر در جاده به صورت کاملا شرطی به محض دیدن یک شی سبز علامت ویکتوری نشون میدن؟

خوب باید بگم یکبار سفر تو این جاده ها خالی از لطف نیست و خیلی هم جالبه و کسی که در جریان نباشه و ندونه که هر روز و هر هفته همین برنامه هست، فکر میکنه نکنه یک تحول سیاسی عظیم تو ایران رخ داده!!!

حالا چرا عنوان این پست اینقدر بی ربطه دلیلش اینه که ما 2-3 روز گذشته رو کلاردشت بودیم و توی مسیر برگشت این آهنگ رو گوش میدادیم و سبز بازی های مسافرا رو میدیم و این اهنگ بد مدل افتاده تو مغزم و..... خلاصه به بزرگی خودتون ببخشید که عنوان پست بیربط میباشد :)

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/8/2 نوشت! |

مردا اینور/ زنا اونور !

این یه داستان خدایی دیگه خیلی باحاله.

دیروز رفتم از این دفتر های پلیس + 10 چیذر (خدایی نمیدونم این اسم از کجا پیدا شده و چه معنی میده؟) میخواستم در مورد مراحل گرفتن عدم سو پیشینه سوال کنم. 

خانومه خیلی جدی بهم گفت که مدارک مورد نیاز رو به برد زدیم اما اینجا برای خانوما صادر نمیکنیم!!!!! باید بری دفتر تجریش. ازش پرسیدم که خوب اونوقت دفتر تجریش برای خانوم و آقا صادر میکنه یا اینکه این دفعه اون برا آقایون صادر نمیکنه؟ فرمودن که تجریش فقط برای خانوم هاست.

پرسیدم هیچ دفتری نیست که هم برا خانوما صادر کنه و هم برا آقایون؟ فرمودن چرا. پاسداران!

و من از دیروز حیرون موندم که این دیگه چه داستانیه؟ یه فرم پر کردن و اثر انگشت زدن هم زنونه و مردونه داره؟ خدا داند!

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/7/27 نوشت! |

دقیقه 90

خوب دیگه همه دیدین که این روزا تو ایران چه خبر بود و مردم چه میکردن. هرچند تو این ایام من برای رفت و امدم به شدت دچار مشکل بودم اما باز خیلی خوشم میومد که میدیدم مردم اینطوری دارن از کاندیداشون حمایت میکنن. خوب درسته یه عده واقعا حمایت میکردن و یه عده هم برای تفریح میومدن تو خیابون. اما خوب بازم خوبه که حداقل دوهفته تو ایران شور و هیجان به راه بود.

خوشحالم که این ایام رو ایران بودم و تونستم از نزدیک شور و هیجان مردم رو ببینم و صدای بوق ها رو تا 1 نصف شب بشنوم و تو تجریش 1 ساعت منتظر تاکسی بمونم.

برا ماها که تو اروپا زندگی میکنیم این همه هیجان و استرس و..... دست نیافتنیه بس که این اروپایی ها ساکت و آرومن.

حالا من که خیلی فعالیتی نداشتم و فقط فعالیت ها رو دنبال میکردم. اما دو تا دوستام که یکی از انگلیس اومده بود و یکی دیگه هم از فرانسه ، خیلی فعالیت میکردن و من جدا نگرانشونم که اینا وقتی برگردن حتما دچار خلا میشن و خیلی بهشون سخت میگذره.

تو این مدت وبلاگستان و بالاترین و فرندفید و توییتر همه با هم فضاشون کاملا انتخاباتی بود و تک و توک میشد مطلب متفرقه پیدا کرد.

این سری اینقدر شور انتخاباتی بالاست که حتی منم میخوام برم رای بدم. البته من همیشه رای دادم چه مجلس چه ریاست جمهوری. کلا شناسنامه من پر از مهره. شاید فقط 1 یا 2 تا انتخابات باشه که رای نداده باشم.

شما هم برید رای بدید. همه جا چه مسجد چه مدرسه. زود هم برید که به شلوغی اخر شب نخورید و رایتون مثل پست من دقیقه 90 ی نشه!

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/6/11 نوشت! |

دست نگه داريد. دست نگه داريد

ديشب مهمون بوديم خونه يكي از فاميلاي اقاي همسر. اونجا شوهر خاله اقاي همسر داستاني رو تعريف كرد كه بد نيست شما هم بشنوين.

ميگفت كه ديروز صبح (تقريبا هم زود بوده) رفته بوده پمپ بنزين كه بنزين بزنه. بعد يهو تا اومده دست به پمپ بشه يه 206 به سرعت اومده به سمت ماشينش و يه خانومي از تو 206 تند تند ميگفته كه اقا دست نگه دارين بنزين نزنين. اين بنده خدا هم مات و مبهوت مونده بوده كه اين چي ميگه.

تا اينكه خانومه نزديك ميشه و به ايشون ميگه اقا من شوهر خدابيامرزم و خواب ديدم گفته كه به اولين ماشيني كه ديدي 60 ليتر بنزين بده. الانم شما لطفا به خرج من بنزين بزنين.

اقاي شوهر خاله هم 28 ليتر جا داشتن و بنزين زدن و خانومه هم هي ميگفته كه اقا باك رو پر كن. تا جاييكه جا داره بزن و.....

اينم از خيرات بنزيني. دوره زمونه اي شده ها.

البته ديشب بحث بود خاله همسر ميگفت شايد اين اقا به كسي بدهكار بوده كه نميتونسته پيداش كنه خواسته اينجوري جبران كنه. دختر خاله همسر ميگفت شايد طرف راننده كاميوني چيزي بوده براي همين با بنزين نذر كرده!!!!


بي ربط نوشت: دوستاني كه اومدن و براي من كامنت گذاشتن كه تو از كجا ميدوني كه پله پله به خدا نزديك ميشي؟ شايد داري به جهنم نزديك ميشي.

ميخوام بپرسم كه مگه جهنم خدا نداره؟ خدا فقط مال بهشته؟ جهنمي ها خدا ندارن؟ بعد يادتون رفته كه اول بايد بريم برزخ خدا رو ببينيم و نامه اعمالمونو بگيريم و بعد تقسيم بشيم؟

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/4/11 نوشت! |

ثبت در تاريخ

امروز از صبح خيلي زود بارون ميومد. بعد يهو تبديل شد به يه برف تند و درشت. الان ولي نه تنده و نه درشت اما برفه يه برف نازنين.

هوا اصلا تو خونه موندني نيست. تو خونه دلم ميگيره. اما حيف كه كلي كار دارم نميتونم برم بيرون. كاش امروز فردا بود كه من ميرفتم بيرون. كاش

كاش فردا هم بارون يا برف اين شكلي بياد.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/3/31 نوشت! |

مرام ايراني

ديروز رفتم بانك 200 دلاري رو كه دوستي جهت كاري برام فرستاده بود تبديل كنم ، بنا به دلايلي نميخواستم اين پول بره تو حسابم برا همين از صندوقدار خواستم كه بهم پول نقد بده. به پول اينجا 200 دلار معادل حدود 1600 كرون هست.

امروز كه داشتم كيفم رو مرتب ميكردم ديدم كه 1000 كرون پول زياد دارم. كلي تعجب كردم هي از اول شمردم و بررسي كردم . اخرش به اين نتيجه رسيدم كه بانك بهم 1000 كرون زياد پول داده. اولش گفتم بيخيال به اون 18000 كروني كه اشتباهي از حسابمون رفت، در!!!

ولي از اونجاييكه من يه ميم درستكار و با مرام هستم گفتم نخير يالا پاشو برو بانك ببين جريان اين پول چيه؟؟؟

والا ما درست زندگي ميكنيم وضعمون اين جوريه و 8مون گرو 9مونه. حالا اگه نخوايم درست زندگي كنيم ديگه چي ميشه!!!

ولي خدايي اون بيخيال بالا رو كه شوخي كردم. من به هيچ وجه اهل اين حرفا نيستم. خلاصه بدو بدو شال و كلاه كردم به سمت بانك (به همون سرعتي كه براي 18000 تا رفتيم) طوريكه يادم رفت اشغال ها ببرم بندازم تو شوتينگ!!!

رفتم بانك و ديدم صندوقدار ديروزيه نيست. به خانوم مهربوني كه جاش نشسته بود گفتم من فكر ميكنم ، مطمئن نيستم البته كه همكار شما به من پول زياد داده. ازم پرسيد چقدر؟ تا گفتم 1000 كرون يهو گل از گلش شكفت. زود يكي از همكاراشو صدا كرد كه بيا 1000 كرون پيدا شد. اونم رفت مافوقش رو اورد. كه يه اقاي جوان و جنتلمنگ بود.

اقاهه ازم پرسيد جريان چيه؟ منم دوباره توضيح دادم و گفت كه ما خيلي از شما متشكريم. از صبح تا حالا داريم دنبال اين 1000كرون ميگرديم. شما خيلي خوبين كه زود به ما خبر دادين و امدين گفتيم . ما جدا سپاسگزاريم و......

خلاصه كه اينقدر ذوق و هيجان و سپاس و تشكر از خودش در كرد كه من ديگه مونده بودم چي بگم. بعد ازش پرسيدم حالا مطمئني اين 1000 تا همون 1000تاييه كه تو دنبالشي؟ گفت كه ما شماره تلفن تو رو ميگيريم كه اگر اشتباه شده بود بهت خبر بديم.

بعد يه كاغذ اورد كه مشخصات منو بنويسه. تا شروع كردم كه شمارمو بگم. باز شروع كرد به تشكر و .... بعد از نوشتن شماره و... بلند شد از پشت باجه دستشو دراز كرد كه دست بده و باز تشكر كنه.

خلاصه اينكه به شدت از اينكار من خوشحال شد. كم مونده بود بياد منو بوس بارون و بغل بارون كنه. شانس اوردم به دست دادن رضايت داد.

اونجا بود كه به قول اقاي همسر بايد برميگشتم بهش ميگفتم. ببين اقا من ايرانيم. مرام دارم. من از همون كشوري اومدم كه تو و همكارات براي دوستاي من حساب باز نميكنين و براشون كارت شناسايي صادر نميكنين*!!! اما من با اين سوئدي هاي كپك زده فرق دارم. هرچند من اگه پول رو نميبردم اب از اب هم تكون نميخورد. چون من پول رو نقد گرفته بود و نرفته بود به حسابم كه بشه ردشو گرفت!!

همه جاي دنيا هم خوب داره هم بد. اما خدايي تعريف از خودم نباشه. اين چيزا از گلوم پايين نميره و اين ژنتيك خانواده مونه. چون پدر و مادرم هم مثل خودم هستن (بهتره بگم من مثل اونا هستم) و خوشبختم كه خانواده همسرم هم مثل ما هستن و اصلا اهل اين رند بازيا نيستن. كما اينكه ميبينيم اينجا هموطنان عزيز از نمونه هاي كالباس و پنيري كه تو فروشگاه براي تست قبل از خريد گذاشتن هم نميگذرن!!!

راستي شما بودين چيكار ميكردين؟

* اينجا 3 تا نهاد براي مردم كارت شناسايي صادر ميكنن. پست. بانك و اداره پليس. اين بانكي هم كه ما حساب داريم. اولش خوب بود. تا اينكه احساس كرد كه مشتري هاي ايرانيش دارن زياد ميشن. در عرض يه روز قانون رو عوض كرد و ديگه براي ايرانيها حساب باز نكرد!

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/1/29 نوشت! |

بايد خجالت كشيد

اين مطلب رو با ايميل گرفتم. شايد 100% صحت نداشته باشه اما 99.99% صحت داره چون از اين موارد كم نيستن

 پرده اول

زمان: پنج شنبه شب
موضوع: مراسم خواستگاري

شب هنگام است، يك pent house به مساحت حدود 1000 مترمربع در طبقه بيست و چندم يك آسمان خراش در خيابان الهيه براي حضور مهمانان در نظر گرفته شده است. حدود 150 نفر از افراد با لباس هاي شيك و با دسته هاي گل و بعضا هدايايي در دست به پنت هاوس وارد مي شوند. در اين مراسم طبق سنت كهن ايراني با مراسم خواستگاري، شربت، شريني، ميوه و شام سرو مي شود. تنها هزينه ي شام 150 نفر مهمان، رقمي حدود 170 ميليون ريال (شام هر نفر حدودا 113 هزار تومان) برآورد مي شود. مراسم خواستگاري در محيطي صميمي و بدون نگراني انجام مي شود.

در پايان مراسم مهمانان از ميزبانان به خاطر پذيرايي تشكر كرده و به سوي خانه ها پرواز مي كنند.

 پرده دوم

مراسم: سفر

موضوع: صرف شام

همان پنجشنبه حدودا همان ساعات
مادري با دختر 9-8 ساله اش كه به شدت معصوم مي نمايد و از چالوس عازم تهران هستند، از «در» رستوران شهرام واقع در جاده چالوس وارد مي شوند. مادر كه بسيار موقر است به آرامي به پيشخوان نزديك مي شود و از مدير رستوران مي پرسد:
ـ ببخشيد ارزانترين غذاي اين رستوران چقدر است؟
ـ 3000 تومان خانم و آن هم چلوكباب كوبيده.
ـ آيا غذايي ارزانتر از اين نداريد؟
ـ خير، از چلوكباب كوبيده ارزانتر چه مي خواهيد؟
فرزند با خجالت چادر مادر را مي كشد و نجوا مي كند:
ـ مامان ظهر هم ناهار نخوردم، مامان، و پا به زمين مي كوبد.
مادر با اضطراب به مدير رستوران مي گويد:
ـ اگر كباب كوبيده را بدون برنج بدهيد چقدر مي شود؟
ـ 2000 تومان خانم.
ـ لطفاً يك پرس بگذاريد.

چند قدم به سمت ميزهاي سالن پيش مي رود، داخل كيفش را وارسي مي كند. مناعت طبع، نياز فرزند و ... با اين همه برمي گردد و خواهش مي كند:

ـ آقا ببخشيد گوشت برايمان خوب نيست لطفا سفارش مرا لغو كنيد.
اما كودك كه تصميم به لغو برنامه ندارد، اين بار گريه را سر مي دهد. قطرات بلورين اشك به آرامي در گوشه ي چشم مدير رستوران نيز ظاهر مي شود، اما خودش را جمع و جور مي كند، پشت به مادر مي ايستد و مي گويد:
ـ ببخشيد خانم غذا را گذاشته اند، نمي توانم كنسل كنم.
چند دقيقه بعد براي اينكه مادر تحقير نشده باشد، از همان غذا (يك پرس چلوكباب كوبيده با يك سيخ كباب اضافه) روي ميز گذاشته مي شود.

مدير رستوران:

ـ يك سيخ كباب جايزه ي دختر خانم گل شماست.
و به آرامي يك قطعه اسكناس دو هزار توماني را به سمت دخترك مي لغزاند و مي گويد:
ـ اين هم براي خريدن يك عروسك كوچولو؛ آخه دخترم تو هم هم سن دختر من هستي.
و تحمل نمي كند به نايبش مي گويد:
ـ اون خانم با دخترش حساب كردن يادت نره.
و به كنار رودخانه مي رود تا اشكش سيل شود و . . .  

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/1/22 نوشت! |

دیالوگ ایرانی‌


یکی‌ از دوستانم قبلا از ماجراهایی که با هلندی‌ها داشته نوشته بود، حالا من می‌خوام از این ور دنیا از ماجراهایی که با ایرانی‌‌های اینجا داشتم بنویسم.
اینم اضافه کنم، که اینجا پر از ایرانی‌ هست. یعنی‌ ۵۰% دانشجوهای دکترا، ۹۰% دانشجوهای فوق و ۴۰%دانشجوهای لیسانس ایرانی‌ هستن.


1-پارسال همین موقع ها، یکم زودتر، آقای همسر می‌خواست امتحان آیلتس بده. ما بین کلاسا یکی‌ از هموطنا رو میبینه.
همسر: آقا این امتحانش چه جوریاست؟
هموطن: خیلی‌ اسون از تافل به مراتب اسون تره. فقط حواست باشه که رایتینگشو نباید با مداد بنویسی‌ ها.shame on you باید با خودکار بنویسی‌، خودکار آبی!!!! اگه با مداد بنویسی‌ ازت نمره کم می‌شه.
همسر: خوب اگه اشتباه نوشتم چی‌؟
هموطن: باید حواستو جمع کنی‌ دیگه، اگرم یه چیزی رو اشتباه نوشتی، خط خطی‌ نکنی‌ ها، یه خط ظریف و باریک روش بکش چون باید بدونن تو قبلش چه کلمه یی نوشته بودی، وگرنه نمره کم می‌کنه!!!!
آقای همسر اومد برای من تعریف کرد، منم تعجب شدم و به فکر فرو رفتم سوالکه آخه مگه می‌شه؟
بعد از ۲ ماه فهمیدیم که این آقای هموطن اصلا تا حالا تو عمرش امتحان آیلتس نداده.

2-ما یه مدتی‌ دنبالش بودیم که خونمونو با یه خونه کوچک تر عوض کنیم. دوتا‌ دیگه از دوستامون هم که اتفاقا اونا هم مثل ما زوج هستن، میخواستن همینکارو بکنن. قرار شد اگه ما یه خونه کوچک پیدا کردیم، اونا بیان جای ما. برای همین چند بار من و اون خانوم هموطن با هم رفتیم دفتر اون شرکتی که ما ازش خونه اجاره کردیم تا ببینیم مورد مناسبی برای ما دارن یا نه. این مکالمه بار آخر اتفاق افتاده
هموطن: ببین میم جون من می‌خوام که اگه خونه شما رو به من نداد به اسم "ا" اجاره کنم
من: "ا" ؟؟؟؟تعجبتعجب
هموطن: آره، آخه داره میاد اینجا که درس بخونه.یول
من: ( در حالیکه یه عالم علامت سوال بالای سرم سبز شدهسوال) راست میگی‌؟ ا؟ چی‌ بخونه؟
هموطن: رشتهٔ "ت"* ، از این رشته‌هایی‌ نیست که ایرانی‌‌ها می‌رن ميخونن ها shame on you
من: تعجب(تو دلم) حالا من افغاني ولي ببخشین شما که خواهر "ا" هستی مثلا کجایی هستی؟نگران
بعدا فهمیدیم اگه ایرانی‌‌ها نمیرن "ت" بخونن، چون این رشته توسط پاکستانی‌‌ها اشغال شده!

3-سر کلاس نشستیم، استاد محترم داره شروع می‌کنه به درس دادن، یهو میبینم که ۳تا شیر مثلثی کوچک** میفته تو کیفم.
من: اینا چیه؟
هموطن: شیرن
من: خوب می‌خوام چیکار؟سوال
هموطن: بخور
من: (تو دلم) آخه این ۶۰ سی‌ سی‌ شیر کجای دل منو میگیره که تو میری از روی ترولی قهوه بر میداری؟ آخه چرا اینکارا رو می‌کنین؟ چرا آبرو برای ما نمیذارین؟

4-سر کلاس، وقتی‌ استاد رنگ تفریح (برک) میده، یه ظرف کوچک پلاستیکی‌ از تو کیفم در میارم که توش هله هوله ریختم و قراره که نهارم باشه. کنارم هم یکی‌ از هموطنان عزیز نشسته.
هموطن: (بدون هیچ مقدمه) این ظرفا خیلی‌ گرونن! از اینجا خریدی یا از ایران آوردی؟
من: تعجب(تودلم) یعنی‌ به من نمیاد که ظرف گرون داشته باشم؟ناراحت در حالیکه این ظرف اصلا گرون نیست! آخه آدم اینقدر ندید بدید؟

5-صبح زود تازه سوار اتوبوس شدیم که بریم دانشگاه، همون هموطن بالايی هم تو اتوبوس کنار من ایستاده***
هموطن: آخر هفته از هوای خوب لذت بردین؟
من: آره هوا خیلی‌ خوب بود
هموطن: کجا رفتین؟
من: هیچ جا خونه بودیم
هموطن: یعنی‌ هیچ‌ خبری نداری که الان تعریف کنی‌؟
من: نه
هموطن: پس تو دیروز تو چت گفتی‌ که کار داری و وقت نداری، الان میگی‌ خبری نبود
من: خوب كارای خورده ریز و عقب مونده زیاد داشتم
هموطن: نکنه چرت و پرتای وبلاگ سامان**** رو هم تو مینویسی؟
من: عصبانی(تو دلم) خوب اگه دوست نداری نخون عزیزم، مگه مجبورت کردن؟shame on you


از این به بعد دیگه دیالوگ نیست.

سر کلاس نشستیم، یه دختر ایرانی‌ سمت راستم، یکی‌ دیگه هم سمت چپم هست، کلاس کلی خسته کنندستخمیازه. من و نفر سمت راستی‌ داریم راجع به مسائل خودمون حرف می‌زنیم. نفر سمت چپی‌ هی‌ از من میپرسه که اون یکی‌ چی‌ گفت؟ خوب آخه دختر جان، چیزی که مربوط به شما باشه نگفت، مربوط به مسائل خودمون هست. تا اینکه حوصله خانوم سمت چپی‌ سر میره و به صورت خود جوش شروع می‌کنه جیبای کیف منو میگرده، در این لحظه من اینجوریمتعجبتعجبتعجب

هموطن محترم میاد دم خونمون ( این همون امتحان آیلتسی هست) میگه که اچار پیچ گوشتی دارین؟ منم اون چیزایی‌ که داشتیم رو بهش دادم. وقتی‌ برام پس آورد، گفتم که کارت راه افتاد؟ گفت آره یه دوچرخه بود گویا صاحب نداشت، زینشو باز کردیم گذاشتیم رو دوچرخه خودمون. و من باز به فکر فرو میرم، سوالاز خلقت ایرانی‌ ها!

از این دست مسائل کم نیست، که زیاد هم هست، خیلی‌ زیاد. و ما اینجا هی‌ میبینیم و هی‌ در خود میریزیم و کسی‌ هم جز شما نیست که براش بگیم.

* جهت ناشناس موندن از حرف اول هر كلمه استفاده شده

** اين شير ها براي ريختن تو قهوه است و اينقدر كوچكن كه يدونش هم براي قهوه كمه

*** اينجا هم اگه شلوغ بشه ما تو اتوبوس مي ايستيم. باور كنيين

**** آقاي همسر هستن قلب



فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/11/13 نوشت! |

خلاقیت ایرانی‌

اول بگم که من چند تا مطلب تو ذهنمه که هی‌ می‌خوام بیام بذارم اینجا، ولی‌ یا اینقدر خسته‌ام که حال ندارم چیزی بنویسم، یا اگه حالشو دارم یه موضوعی مثل امروز پیش میاد، که اون مطالب به تعویق میفتن

امروز داشتم با مامانم تلفنی صحبت می‌کردم، داشتیم راجع به آفت دهان حرف میزدیم، من گفتم که ما سرچ کردیم، به این نتیجه رسیدیم که اونایی که احتمال آفت زدن دارن، نباید از خمیردندون یا دهانشویه که سدیم لوریل سولفات داره استفاده کنن. خلاصه این بحث علمی‌ ادامه پیدا کرد، تا اینکه مامانم گفت که من به پیشنهاد دندونپزشکم "سنسوداین" استفاده می‌کنم، گرون تره ولی‌ خیلی‌ خوبه.

گفتم آره اینجا هم هست، از بقیه خمیر دندون‌ها گرون تره، اونجا چنده؟ گفت که ۳۶۰۰ تومن! خوب بله نسبت به خمیر دندون پونه و داروگر ،... که فوق فوقش ۱۰۰۰ تومن باشه، این گرون حساب می‌شه.

حالا بشنوید خلاقیت ایرانی‌ رو:

مامانم گفت که دختر همسایه روبرویمون ویزیتور این شرکت هست، تعریف کرده که شرکت مدتی ضرر میداده، بعد از کلی‌ پیگیری، دیدن که اي دل غافل. هموطنان عزیز وقتی‌ به فروشگاه هايی مثل شهروند یا رفاه،... مراجعه می‌کنن، این خمیر دندون رو از تو جعبه اش در میارن، میذارن تو جعبه پونه (برای مثل میگم پونه) و زمانی‌ که خریدشون رو میبرن صندوق حساب کن ه، صندوقدر بی‌چاره از همه جا بیخبر بارکد پونه رو وارد می‌کنه، غافل از اینکه توش سنسوداین هست! قهقهه

حالا این شده، که شرکت محترم تو هر فروشگاهی یه ویزیتور کاشته که هم برای محصولش تبلیغ کنه هم مواظب خمیر دندون‌ها باشه.

میدونم که گریه داره، ولی‌ من تا ۱ ساعت داشتم به این قضیه میخندیدم (به خدا خندهٔ من از صد تا گریه بد تره)

باور کنین من اگه صد سال فکر می‌کردم همچین چیزی به ذهنم نمیرسید. شما چطور؟

 

 

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/11/11 نوشت! |