تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

پله پله تا ملاقات خدا

88.8.8

امروزی که داره تموم میشه. یه روزی بود با یه تاریخ خاص و یه مناسبت تقویمی خاص تر. خوب اینکه این روز تولد امام هشتم باشه و اون امام هم برای ایرانی ها خیلی عزیز باشه باعث میشه این روز به شدت مورد توجه همه قرار بگیره.

تقریبا تمام وبلاگستان پر شده از پست هایی در مورد این روز. اما برای من جالب ترین پست، پستی هست که پرهام نوشته و منتظرم تا نتیجه رو اعلام کنه :)

برای من امروز یه روز خیلی خیلی عادی بود با همون دغدغه های همیشگی. همون طور که 77.7.7 هم یه روز معمولی بود برام. احتمال میدم 99.9.9 هم به همین شکل باشه ولی چون میبینم که همه دارن پست مینویسن که 11 سال بعد بهش رجوع کنن و خاطرش براشون زنده بشه. گفتم منم ثبتش کنم :))

شما چطور؟ امروز روز خاصی بود براتون؟

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/10/30 نوشت! |

شانس 95 درصدی

امروز 2 تا اتفاق برام افتاد که برای خودم خیلی جالب بود و برای ثبت در تاریخ اینجا مینویسم. شاید برای شما هم جالب باشه.


1- دیشب موقع خواب یادم رفت موبایلمو بذارم بالاسرم و ساعتش رو برای صبح تنظیم کنم. در عالم هپروت که بودم داشتم با خودم فکر میکردم من که حال ندارم برم موبایلو بیارم. کاش لااقل به آقای همسر میگفتم صبح از دانشگاه بهم زنگ بزنه و منو بیدار کنه (که اونم نگفتم چون آقای همسر خوابش برده بود). خلاصه با امید به پروردگار و آرزوی اینکه فردا هوا خیلی ابری نباشه که اتاق تاریک باشه و من تا لنگ ظهر خواب بمونم، خوابیدم.

ساعت حدودای 8.30 بود که با زنگ موبایلم بیدار شدم و مجبوری رختخواب رو ترک کردم تا ببینم کیه. کی بود؟ اگه گفتین؟ آفرین. اقای همسر بود که میخواست از من یه سوال بپرسه :))

خدایی کاش دیشب قبل خواب به چیزای بهتری فکر میکردم. نه؟


2- دوران راهنمایی یه دوستی داشتم که با هم خیلی صمیمی بودیم و از بد روزگار برای دبیرستان از هم جدا شدیم و اون رفت یه مدرسه دیگه. اول دبیرستان که بودیم با هم تلفنی در ارتباط بودیم و خونه هم میرفتیم. تا اینکه 29 اسفند (روز تولدش) زنگ زدم خونشون که بهش تبریک بگم که یه خانومی گفت از اینجا رفتن و هیچ شماره ای ازشون نداره :( از اون روز من خیلی دنبال این دوستم گشتم. هرچی ادرس و شماره تلفن بود رو امتحان کردم و بیفایده بود. از روزی که با پدیده اینترنت آشنا شدم همیشه هی اسمش رو به زبان های مختلف سرچ کردم و نتیجه نگرفتم. حتی دیگه تصمیم داشتم اسمشو توی وبلاگم و توییتر و فیس بوک و فرندفید و ..... بنویسم و از ملت بپرسم که ایا خانومی به این اسم میشناسین یا نه؟

چند شب پیش خواب دیدم که خیلی اتفاقی همدیگرو پیدا کردیم. با خوشحالی از خواب بیدار شدم و دیدم که خواب بوده و بیفایده :(

امروز داشتم داستان خوابم رو توی فرندفید مینوشتم و به این فکر میکردم. خوب اونا خونشون رو عوض کردن ما که عوض نکردیم. اسم اون تو اینترنت نیست اسم من که هست. شاید اون دیگه نمیخواسته با من دوست باشه و همین جور که فکر میکردم بازم با نا امیدی اسمشو تو گوگل سرچ کردم و در عین ناباوری یه آگهی روزنامه رسمی پیدا کردم که به تازگی یه شرکت تو اهواز ثبت شده و اون نایب رییسشه!!!! تازه آدرس و تلفن شرکت هم بود.

من خدا رو به خاطر دیدن این خواب بسیار سپاسگذارم :)


حالا جریان شانس 95درصدی: تازگی ها سرگرمی جدیدی تو فیس بوک پیدا کردم به نام Check Out How Lucky You Are Today

این سرگرمی جدیدم به من گفت که امروز 95٪ شانس دارم و الحق که درست گفت :)


فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/10/29 نوشت! |

هم شاگردی سلام

همیشه اول مهر رو دوست داشتم. همیشه از یه هفته قبل از اینکه قرار بود برم مدرسه خوشحال بودم. پنجم دبستان که بودم به خاطر اورتودنسی دندونام مجبور بودم 3-4 روز اول مهر رو بمونم تهران. یادمه هر روز با سر و صدای بچه هایی که تو کوچه بودن بیدار میشدم و میرفتم دم پنجره نگاهشون میکردم و دلم میسوخت که الان من مدرسه نمیرم. حتی می ایستادم دم پنجره و سعی میکردم حرفایی سر صف مدرسه ای که نزدیک خونه عموم اینا بود رو بشنوم. دیدن اوهمه دختر بچه با لباسا و کیف های نو و تمیز تو هوای اول مهر خیلی دلچسب بود.


برای من روز اول مهر حتی اب و هوای متفاوتی داشت. یعنی احساس میکردم همیشه روز اول مهر هوا همین قدر گرم یا همین قدر خنک هست و هیچ سالی با اون یکی فرق نداره.


از اون سالی که بهمون گفتن از 15 شهریور بیاین دیگه علاقه ای به شروع مدرسه نداشتم. بدتر از اون سالی که پیش دانشگاهی بودیم و مدرسمون کلاسای ما رو از اول شهریوز شروع کرد. دیگه اصلا علاقه ای نداشتم.

اما  وقتی دانشجو شدم باز هم از شروع ترم لذت میبردم. البته هیج وقت از پایان ترم لذت نبردم :)


ولی الان مدرسه رفتن یه جذابیت دیگه ای داره. مانتو های رنگی. روز شکوفه ها. امتحان هایی که نمره 20 و 19 نداره و فقط خوب و بد داره و..... که زمان ما نبود.

آخی چه اشکی میریزه


اینم شعر معروف و مشهور شروع مدارس :

آغاز سال نو، با شادی و سرور
هم‌دوش و هم‌زبان، حرکت به سوی نور

آغاز مدرسه، فصل شکفتن است
در زنگ مدرسه، بیداری من است

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

مهر از افق دمید، فصلی دگر رسید
فصل کلاس و درس، ما را دهد نوید

شد فصل کسب علم، فصل تلاش و کار
دانش به نسل ما، می‌بخشد اعتبار

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

ای در کنار ما، آموزگار ما
چون شمع روشنی، در روزگار ما

روشن ز نور توست، کاشانه دلم
در کار من تویی، حلال مشکلم

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

فردا از آن توست، ای نسل چاره‌ساز
با یاری خدا، آینده را بساز

فردای روشن است، با وحدت کلام
از ما تو را درود، از ما تو را سلام

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام


فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/9/23 نوشت! |

پیروزی بزرگ

برای منی که وقتی تو خیابونای تهران راه میرم و میبینم میوه فروش ها نوشتن سبزی اهواز کیلویی ... تومان لبخند رو لبم میاد ، برای منی که سالها توی خونه پدریم تو اهواز سبزی باغچه خودمون رو خوردم با تنوع خیلی زیاد ، حالا خریدن 4 تا ساقه ریحون کاشته شده تو یه گلدون 10 سانتی یا خریدن یه دسته جعفری که برگهاش اندازه برگ چناره یه پیروزی بزرگ محسوب میشه و البته باز هم خدا رو شاکرم.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/9/22 نوشت! |

سال چهارم هجری

پیرو این پست الهه (آغاز سال چهارم هجری) منم تصمیم گرفتم که پست مشابهی رو بنویسم.


یکشنبه 16 اگوست یا به عبارتی 25 مرداد ماه برای من وهمسرم آغاز سال چهارم هجری بود. اما اینکه چرا دارم الان این پست رو مینویسم دلیلش اینه که دوشنبه به سوئد برگشتم و سال چهارم تقریبا از دوشنبه رسمیت پیدا کرد.

25 مرداد سال 85 روزی بود که من و همسرم از ایران به سوئد اومدیم. توی فرودگاه همش دلتنگی بود و فکر دوری از خانواده. پروازمون با اتریش ایر لاین بود و 4 ساعت تو وین توقف داشتیم. اون 4 ساعت کمی سخت اما نسبتا خوب گذشت! اما وقتی رسیدیم گوتنبرگ تازه اول داستان بود. چون بعضی از چمدون هامون نیومده بود چون هواپیمای دوم کوچیک بود و گنجایش اون همه چمدون دانشجوهای ایرانی رو نداشت! با چمدون های نصفه نیمه به سمت منزلی که از پیش اجاره کرده بودیم روان شدیم و وقتی وارد خونه شدم گویی همه غم عالم رو توی دل من ریخته بودن.

با توجه به رطوبت بالای این شهر به محض ورود به خونه بوی نم بود که استشمام میشد و من رو یاد ویلاهای خالی و سرد و نمور شمال انداخت و من هم که همیشه از نم شمال فراری بودم حسابی خورد تو ذوقم. وارد خونه که شدیم شروع کردیم به تمیز کاری. هرچیزی رو میشستیم خشک نمیشد و من دائم مجبور بودم از  دستمال و روزنامه برای خشک کردن وسایل استفاده کنم و اون موقع بود که هی به خودم میگفتم اینجا کجاست که ما اومدیم؟

تا 2-3 هفته اول واقعا نمی دونستم با مواد غذایی چیکار کنم. همه چیز کپک میزد و من واقعا درمونده شده بودم. همه چیز رو میذاشتم تو یخچال حتی سیب زمینی ها رو!

اما هر جور بود با محیط هماهنگ شدیم و زندگی آغاز شد.

سال اول خیلی خوب گذشت. احترامی که به ما میذاشتن. نظم و مقررات. آرامش. سر سبز بودن محیط و خیلی چیزای دیگه که باعث میشد از محیط کاملا راضی باشیم. البته از همون اول هم میدونستیم که سوئد موندنی نخواهیم بود و ته مه های ذهنمون فکر جای دیگری بودیم.

اولین تابستونی که رفتیم ایران به این فکر افتادیم که برای مهاجرت استرالیا اقدام کنیم یا برای پی اچ دی تو آمریکا یا مهاجرت کانادا یا چی؟ و نهایتا تصمیم گرفتیم برای مهاجرت استرالیا اقدام کنیم.


شروع سال دوم همزمان بود با اقدام برای مهاجرت استرالیا با مشورت وکیلی که قرار بود پول خون باباشو از ما بگیره. بعد از اینکه یه سری از کارامون انجام شد. وکیل عزیز تماس گرفت که نه نمیشه و شما جز قانون مهاجرت استرالیا نیستین و این ما بودین که حسابی وا رفتیم.

سال دوم رو با همین نا امیدی شروع کردیم تا اینکه ماه ژانویه شد و زمان شروع کردن تز فوق لیسانس و من و همسرم هم خیلی دوست داشتیم که تزمون رو تو شرکت برداریم نه توی دانشگاه. خوب شروع کردیم به ایمیل بازی و گشتن و گشتن تا اینکه شانسمون زد و من خیلی سریع با یه شرکت هلندی که می خواست از فاضلاب متانول تولید کنه به توافق رسیدم و همسرم هم با کمک یک اشنا با یه شرکت انگلیسی در رابطه با سوخت کشتی ها به توافق رسید. حالا ما باید صبر میکردیم تا برامون ویزا اجازه کار بگیرن.

توی این فرصت تصمیم گرفتیم عید رو بیایم ایران تا کارها انجام بشه. وقتی هم که از ایران برگشتیم باز یه سری از کارها رو انجام دادیم. من اجازه کار هلند رو گرفته بودم منتظر اجازه اقامت بودم که بعد از گذشت 4 ماه اداره مهاجرت هلند من رو ریجکت کرد. چون حقوقی که از شرکت میگرفتم خیلی کم بود و ....

بعد از مدت کمی هم همسر محترم خورد تو دیوار چون بخش نیروی انسانی اون شرکت انگیلیسی گفته بود پروسه اجازه کار برای انگلیس اونقدر طولانیه که ما برای یه تز 6 ماهه خودمون رو درگیر نمیکنیم!!!!

و ما دست از پا دراز تر به اساتیدمون مراجعه کردیم تا یه موضوعی رو از تو خود دانشگاه انتخاب کنیم و روش کار کنیم.

در همین حین بود که ما برای مهاجرت کانادا هم اقدام کرده بودیم و منتظر نامه شماره پرونده مون بودیم. که اداره مهاجرت کانادا اعلام کرد کسانیکه از تاریخ 27 فوریه 2008 اقدام کردن شامل قانون جدید میشن و قانون جدید هم هنوز در نیومده و باید صبر کنید.


سال سوم با انتظار شروع شد. انتظار برای قانون جدید مهاجرت. همزمان ما تزمون رو هم کم کمک انجام میدادیم و همسرم هم یه رشته جدید رو توی یه دانشگاه جدید شروع کرده بود.

بالاخره اواخر نوامبر یا اوایل دسامبر بود که قانون جدید اعلام شد و نه رشته من و نه رشته شوهرم شامل مهاجرت نمیشد و باز ما خوردیم تو دیوار. اما ما پررو تر از این حرفا بودیم

من تزم رو به هر طریق بود جمع و جور کردم و به یه جایی رسوندم و رفتم ایران. نه برای گردش که برای فصل جدیدی از مهاجرت. مهاجرت به کبک. برای اینکار باید زبان فرانسه میدونستم که خوب من چیزی بلد نبودم و با کمک دوستان دنیای مجازی یه معلم پیدا کردم و کلاسای فرانسه مو شروع کردم. باید 3 خرداد امتحان میدادم که همتون در جریانش هستین و نمره اش رو برای آفیسر میفرستادم. خدا رو شکر میکنم که نمره ام خوب شد و تونستیم بخش عمده ای از پرونده رو پیش ببریم و به این یقین برسیم که نه بابا ما هم شانس داریم!!!!


حالا سال چهارم رو در حالی شروع میکنیم که یکسال از درس جدید همسرم مونده و من هم باید تزم رو نهایی کنم و به اصطلاح دفاع کنم و منتظر باقی کارهای پرونده کبک باشیم.


باید ببینیم آغاز سال پنجم به چه صورت خواهد بود؟

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/9/2 نوشت! |

یک روز در خیابان های پایتخت

اگر فقط یه روز از صبح تا ظهر به یکی از مراکز خرید شهر (مثل میدون ولیعصر ، نارمک ، تجریش و...) برین یک چنین گفتار هایی رو خواهید شنید:

*خانوما کمک کنید. خانوما کمک کنید. خانوم یه کمکی بکن

*بچه هام گرسنه ان یه کمکی بکنین. به یتیمشون رحم کنین و یه کمکی بکنین

*خانوم یه فال بخر. خانوم یه فال بخر. یه فال میخری؟

*یا حسین. یا ابوالفضل. یا امام غریب. کمکم کنین

*(با صدای پچ پچ بخونین) خانوم یه کمکی به من بکن


یا اینکه صحنه هایی میبینید که شنیداری نیست و تنها و تنها دیداریه:

*مردی که پا نداره و با دستاش و به صورت نشسته فاصله بین دو تا میدون تجریش رو طی میکنه

*پسر بچه ای که توی خیابون ویلا یه ترازو گذاشته جلوشو و تابستون و زمستون داره مشق مینویسه و معلوم نیست که چی داره مینویسه

*پیرمردی که بساط لیف و سنگ پا جلوش گذاشته و امیدواره که کسی چیزی ازش بخره بخره

*مردی که فقط ساق پا داره و کف پا نداره و همیشه یه گوشه دیوار کز کرده و پاچه های شلوارشو بالا زده تا عابرین مشکلشو ببینن و به عابرین نگاه میکنه

*دختر بچه ای که تو میدون ولیعصر با صدای ساز و آواز برادرش برای عابرین میرقصه و تنها تماشاگرانش پسر های 18-20 ساله هستن و الحق که چه زیبا میرقصه و همش نگران اینه که وقتی 15 سالش شد دیگه حق نداره تو خیابون برا مردم برقصه

*زنی که توی آریا شهر خودشو لای چادر مشکی کهنه ای قایم کرده و یه نوزادی رو که 24 ساعته خوابه رو روی یه مقوای درب و داغون گذاشته و چشمش به کاسه است که مردم براش پولی بندازن

و بسیار موارد دیگه که من ندیدم و شاید شما دیده باشین و یقین داریم که تو همه محله ها و همه شهر های کشورمون هست



همیشه وقتی اینا رو میبینم پیش خودم فکر میکنم آیا واقعا در توان دولت ما نیست که اینها رو به یه نوعی سازمان دهی کنه؟ آیا اینا رو هم نمیشه زیر پوشش انجمن های خیریه قرار داد؟ آیا بهتر نیست دولت محترم به جای پخش کردن یارانه ها بین مردم پولش رو صرف اینها بکنه. این صحنه ها غیر از خراب کردن چهره شهر، دل آزاری هم داره. مردم که نمیتونن روزانه به همه اینها کمک کنن. شاید روزی به یکیشون اما از اون طرف با دیدن اینها فقط ناراحت میشن و دلشون به حالشون میسوزه.

در اینکه بعضی از اینها از خیلی ها متمول تر هستن و از همین راه پول زیادی به جیب زدن که هیچ شکی نیست اما خیلی هاشون هم واقعا فقیرن.

شاید بعضی هاشون بهتر باشه که برن کار کنن اما اونی که پا نداره چه جوری بره کار کنه؟

واقعا چرا هیچ کس هیچ فکری برای اینها نمیکنه؟ چرا؟

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/8/4 نوشت! |

ضربان قلب من تند میزنه...

عرض شود که آیا در این ایام اخیر هیچ سفری به خطه سر سبز شمال داشتین؟ آیا تو جاده ها رو دیدین؟ منظورم مسافرا هست.

آیا هیچ متوجه شدین که گویا جاده شمال جایی غیر از ایرانه؟ علامت های ویکتوری و انواع وسیله های سبز رو دست مردم دیدن؟

آیا دیدین که مردم حاضر در جاده به صورت کاملا شرطی به محض دیدن یک شی سبز علامت ویکتوری نشون میدن؟

خوب باید بگم یکبار سفر تو این جاده ها خالی از لطف نیست و خیلی هم جالبه و کسی که در جریان نباشه و ندونه که هر روز و هر هفته همین برنامه هست، فکر میکنه نکنه یک تحول سیاسی عظیم تو ایران رخ داده!!!

حالا چرا عنوان این پست اینقدر بی ربطه دلیلش اینه که ما 2-3 روز گذشته رو کلاردشت بودیم و توی مسیر برگشت این آهنگ رو گوش میدادیم و سبز بازی های مسافرا رو میدیم و این اهنگ بد مدل افتاده تو مغزم و..... خلاصه به بزرگی خودتون ببخشید که عنوان پست بیربط میباشد :)

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/8/2 نوشت! |

مردا اینور/ زنا اونور !

این یه داستان خدایی دیگه خیلی باحاله.

دیروز رفتم از این دفتر های پلیس + 10 چیذر (خدایی نمیدونم این اسم از کجا پیدا شده و چه معنی میده؟) میخواستم در مورد مراحل گرفتن عدم سو پیشینه سوال کنم. 

خانومه خیلی جدی بهم گفت که مدارک مورد نیاز رو به برد زدیم اما اینجا برای خانوما صادر نمیکنیم!!!!! باید بری دفتر تجریش. ازش پرسیدم که خوب اونوقت دفتر تجریش برای خانوم و آقا صادر میکنه یا اینکه این دفعه اون برا آقایون صادر نمیکنه؟ فرمودن که تجریش فقط برای خانوم هاست.

پرسیدم هیچ دفتری نیست که هم برا خانوما صادر کنه و هم برا آقایون؟ فرمودن چرا. پاسداران!

و من از دیروز حیرون موندم که این دیگه چه داستانیه؟ یه فرم پر کردن و اثر انگشت زدن هم زنونه و مردونه داره؟ خدا داند!

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/7/27 نوشت! |

دقیقه 90

خوب دیگه همه دیدین که این روزا تو ایران چه خبر بود و مردم چه میکردن. هرچند تو این ایام من برای رفت و امدم به شدت دچار مشکل بودم اما باز خیلی خوشم میومد که میدیدم مردم اینطوری دارن از کاندیداشون حمایت میکنن. خوب درسته یه عده واقعا حمایت میکردن و یه عده هم برای تفریح میومدن تو خیابون. اما خوب بازم خوبه که حداقل دوهفته تو ایران شور و هیجان به راه بود.

خوشحالم که این ایام رو ایران بودم و تونستم از نزدیک شور و هیجان مردم رو ببینم و صدای بوق ها رو تا 1 نصف شب بشنوم و تو تجریش 1 ساعت منتظر تاکسی بمونم.

برا ماها که تو اروپا زندگی میکنیم این همه هیجان و استرس و..... دست نیافتنیه بس که این اروپایی ها ساکت و آرومن.

حالا من که خیلی فعالیتی نداشتم و فقط فعالیت ها رو دنبال میکردم. اما دو تا دوستام که یکی از انگلیس اومده بود و یکی دیگه هم از فرانسه ، خیلی فعالیت میکردن و من جدا نگرانشونم که اینا وقتی برگردن حتما دچار خلا میشن و خیلی بهشون سخت میگذره.

تو این مدت وبلاگستان و بالاترین و فرندفید و توییتر همه با هم فضاشون کاملا انتخاباتی بود و تک و توک میشد مطلب متفرقه پیدا کرد.

این سری اینقدر شور انتخاباتی بالاست که حتی منم میخوام برم رای بدم. البته من همیشه رای دادم چه مجلس چه ریاست جمهوری. کلا شناسنامه من پر از مهره. شاید فقط 1 یا 2 تا انتخابات باشه که رای نداده باشم.

شما هم برید رای بدید. همه جا چه مسجد چه مدرسه. زود هم برید که به شلوغی اخر شب نخورید و رایتون مثل پست من دقیقه 90 ی نشه!

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/6/11 نوشت! |

روز واقعه

یادتون که نرفته بود که من یه امتحان مهم دارم؟!

امروز روز امتحانه. ساعت 2 امتحانم شروع میشه و تا بیام به خودم بجنبم نیم ساعت بعدش تموم شده. پس خیلی وقتی برای عرض اندام ندارم.

پس برام دعا کنین.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/5/24 نوشت! |

جمعه

این چند وقته اینقدر همش تو خونه بودم که همه روز ها برام جمعه است. منم که از جمعه ها متنفرم.

تقریبا اکثر غروب ها عین غروب جمعه دلم گرفت.

دلم فعالیت بیرون از منزل میخواد. خدایا الان شنیدی چی گفتم؟

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/5/15 نوشت! |

جیگیلی دوست دارم بیا بشن ور دلم

بالاخره بعد از 9 روز دوری از لپ تاپ عزیزم ملقب به جیگیلی به هم رسیدیم. طفلک بچم کلی مریض بود و من نمیدونستم. یه هفته بستریش کرده بودن.

الان که فعلا حالش خیلی خوبه. امیدوارم همیشه خوب باشه.

هاردش فرمت شده و من فعلا در حال جمع اوری نرم افزار های مختلف از اقصا نقاط اینترنت هستم.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/4/20 نوشت! |

اسمايلي آه

رفتم تجريش چه شلوغ يود.

چه همه گل دستشون بود و من نميفهميدم چرا.

چه همه خوشتيپ بودن و من چه دهاتي.

چه همه خوشحال بودن و من چه بي احساس.

چه همه با انگيزه بودن و من چه بي هدف.

چه همه خريد ميكردن و من هيچ چيزي به نظرم زيبا نميومد.

چه همه دسته جمعي بودن و من چه تنها.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/4/16 نوشت! |

پست برفي

3-4 روزه كه اينجا تازه يادش افتاده كه زمستون بشه. شب ها برف مياد و صبح كه بيدار ميشيم تقريبا همه جا سفيده و خوشبختانه هنوز بارون نگرفته كه بزن همه جا رو ليز و لغزنده كنه.

پريشب قبل از خواب از پنجره بيرون رو نگاه كرديم با شدت و سرعت از اسمون برف درشت و پنبه اي ميومد.

ديروز هم تو راه برگشت به خونه يه چيزاي ريزي به قطر 2 ميليميتر از اسمون ميومد. خيلي عجيب بود. تا حالا نديده بودم. انگار داشتن از اسمون رو زمين نمك ميپاشيدن. خيلي جالب بود.

امروز هم باز برف ريز و كمي ميباريد.

خلاصه كه تازه يادش افتاده زمستون بشه.

هوا هم از صفر پايين تر نمياد.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/2/10 نوشت! |

مجازي و حقيقي در هم

پيش نوشت: هدفم از اين پست صرفا اشنا كردن خواننده ها با عقايدم هست

از اينكه وبلاگم خواننده هاي خيلي زيادي نداره خوشحالم. چون باعث ميشه بتونم وبلاگ همين چند نفري كه لطف ميكنن و بهم سر ميزنن رو بخونم و باهاشون ارتباط برقرار كنم. الان تقريبا احساس ميكنم كه خيلي با هم نزديك شديم .

هيچ وقت به ازدواج اينترنتي يا وبلاگي اعتقادي نداشتم. يا حتي به دوستي هاي چتي. اما به دوستي هاي وبلاگي اعتقاد دارم. احساس ميكنم متوني كه نوشته ميشن برگرفته از خود خود نويسنده است و دروغي توش نيست. پس ميشه باهاشون از نويسنده شناخت پيدا كرد. پس اگر من احساس ميكنم ميتونم با نويسنده فلان وبلاگ ارتباط برقرار كنم پس حتما ميتونم باهاش تو دنياي حقيقي هم دوست باشم.

براي همين هم هست كه خيلي دوست دارم كه بعضي از خواننده هاي وبلاگمو از نزديك ببينم. مثل الهه. شادونه. ياسمن. نوشين و دزيره

حتي دوست دارم يه سري ديگه از دوستان مجازيمو كه شايد وبلاگم رو ميخونن اما كامنت نميذارن رو هم دوست دارم كه ببينم. دوستاني كه تو فرندفيد* باهاشون اشنا شدم. مثل انجلساغر.(اونا مثل من در غربستان هستن) انا. سارا. ميريام. سلما. ويدا. سازدهني. اتل متل. دنيا. گيلاسي. مهتاب. اوپيوم. روژ.دوشيزه شين. پرستو و خيلي هاي ديگه

شما چطوري هستين؟ هيچ دوست دارين كه دوستاي مجازيتون رو تو دنياي حقيقي ببينين يا نه؟

* اگر نميدونيد كه فرندفيد چيه ميتونيد اين لينك رو بخونيد

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/2/6 نوشت! |

دو پست با يه بليط

از اونجايي كه استاد عزيز من(خرس مهربون) كمي تا قسمتي تنبله و حوصله فكر كردن به سوال هاي منو نداره چه برسه به اينكه جواب بده. به من گفت كه به شركت هايي كه براي تز من مواد فرستادن اي ميل بزنم و سوال هامو از اونا بپرسم. به من گفت من حتي برات جور ميكنم كه بري از شركت هاشون ديدن كني و گزارش نحوه توليد رو توي تزت بنويسي.

يكي از اين شركت ها تو شهر خودمون هست و البته بسيار نزديك به خونه خرس مهربون. به همين خاطر ايشون روي اين يه شركت خيلي تاكيد كردن.

منم اي ميل زدم و سوالامو پرسيدم و ازشون خواستم كه اگه ميشه برم از نزديك ببينم. اون اقايي كه مسوول بود بدون اينكه سوال هاي منو جواب بده خيلي استقبال كرد كه من برم از نزديك ببينم. خلاصه قرار گذاشتيم و امروز صبح كله سحر پاشدم رفتم اونجا. اقا كه چه عرض كنم يه اقا پسر جواني كه احتمالا هم سن و سال خودم بود اومد استقبال من و من برد به اتاق كنفرانس و گفت الان يه نفر هم از بخش توليد مياد كه با هم به سوال هاي تو جواب بديم. حالا انگار من چند تا سوال داشتم!!!

سرجمع 10 دقيقه هم حرف نزديم چون من تنها 3 تا سوال داشتم كه جوابش بله و خير بود. همين. بعد اونا از من پرسيدن كه هدف تزت چيه. وقتي بهشون گفتم كه هدف مقايسه نمونه هاي اوليه و نمونه هاي بازيافت شده است تا ببينيم ايا شركت ها در بازيافت پليمر هاشون موفق بودن يا نه. كلي خوشحال و ذوق زده شدن كه چه جالب. چه خوب. ميشه لطفا بياي تزت رو توي شركت ما هم پرزنت كني؟ يا اينكه روز پرزنت تزت ميشه ما هم بيايم و ببينيم يا يه نسخه از تزت رو داشته باشيم؟ ما خيلي دوست داريم كه بدونيم اين كاري كه به عنوان بازيافت ميكنيم چقدر روي كيفيت موادمون تاپير ميذاره و..... خلاصه بگم كه كلي تحويلم گرفتن

اين قضيه دو جنبه داشت

جنبه مثبت: من رو به كاري كه ميكنم اميدوار كردن چون تا حالا فكر ميكردم كه دارم كار بيهوده اي انجام ميدم

جنبه منفي: من اصلا تصميم نداشتم كه تزم رو پرزنت كنم (اخه اينجا تو دانشگاه ما پرزنت تز اختياري هست) حالا اين 2 تا اقا شدن قوز بالا قوز براي من. اي بابا. خوب من نمي خوام پرزنت كنم!!!

بعد هم كه با اقاهه رفتيم تو كارخونه روش هاي توليدشون رو ديدم و از من پرسيد كه از كجا اومدم و بعد گفت كه ما يه سري از خطوط توليدمون رو توي ايران راه اندازي كرديم و.... و ما خيلي خوشحال شديم كه ايشون كشور ما رو بخوبي وبه خوبي (اگه گفتين فرق اين دو تا چي بود؟) ميشناسه.

پست زير هم جديده دريابيدش

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/1/22 نوشت! |

زنده ايم

بعد از اينكه چند روزي پشت سر هم پست نوشتم. يهو غيبم زد. نمي دونم چي شد يهو سرعت پست گذاشتنم اومد پايين.

حالا گفتم بيام يه خبري از حال خودم بهتون بدم و يه سري خورده مطلب بيان كنم و برم.

خرس مهربون (آشنايي داريد كه استادمو ميگم) بالاخره بعد از يك ماه من رو به حضور طلبيدن تا در مورد روند تز اينجانب كمي بحث و گفتگو انجام بديم. يه جلسه گذاشت كه من بودم و خودش و يه خانم ايراني كه 20 سالي هست تو سوئد زندگي ميكنه و تو موسسه ملي تحقيقات سوئد به عنوان محقق كار ميكنه. اين خانوم قراره كه ايده هاي تكميلي در مورد تز من بده چون بخشي از تحقيقاتش در همين زمينه بوده. تو جلسه هر چي ميگفتيم خرس مهربون يادداشت ميكرد بعد هر چند جمله يه نگاه به يادداشت هاش ميكرد و با خودش ميگفت . هوم .....هوم.....هوم (يعني صداشو در ميورود) منم كه به شدت خودمو گرفته بودم كه نخندم ولي درونم  قهقههبود. خلاصه بنا بر اين شد كه من ديگه بيشتر از اين ازمايش انجام ندم و فعلا تا همين جاش رو بنويسم تا ببينيم چي ميشه.

پرشين بلاگ حدود 20 تا وبلاگ گروهي راه انداخته و از كاربراش دعوت كرده كه بنا بر علاقه و تخصصشون تو اين وبلاگ ها بنويسن. مديريت يكي از اين وبلاگ ها هم به لطف دوستان دنياي مجازي به من سپرده شده. وبلاگ در مورد محيط زيست و مسائل پيرامونش هست. يه خانومي لطف كردن و اولين پست اين وبلاگ رو نوشتن. بالاي پست با رنگ قرمز اينطور عنوان كردن كه هرگونه برداشت ازاین مطلب بایدباذکرنام نویسنده صورت پذیرد. shame on youاونوقت اين خانوم يه مطلب نوشته به اندازه 4 تا كاغذ A4 منتها تو كل متن هيج جايي به هيچ منبع و ماخذي اشاره نكرده ، انگار خودش از بچگي همه اين مطالب رو بلد بوده. جلل الخالق!

امروز روز ملي پيغام هاي عجيب و غريب بود. صبح كه يه اي ميل داشتم از يه اسمي كه هيچ رقمه نميشناختمش كه توش فقط يه جمله نوشته بود "خيلي زيبا بود. ممنون"تعجب عصر هم يه كامنت خصوصي داشتم از كسي كه عنوان كرده بود خاله منه و گفته بود كه يادته اون موقع كه ايران بودي موقع پخش كارتون برام پيغام ميفرستادي؟ والا تا جايي كه من ميدونم هيچ كدوم از خاله هام اهل كامپيوتر و اينترنت نيستن. تازه اصلا ادرس اينجا رو ندارن.سوال

به هر حال ما زنده ايم و ملالي نيست جز دوري شما.

فكر نكنين كه داستان پاريس تموم شده ها. نه! منتظر بقيش باشيد

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/1/17 نوشت! |

حراج واجب تر از خواب صبح

والا ما یه بار رفتیم از فروشگاه اسپیریت تو شهرمون یه تاپ خریدیم و صندوقدار به ما پیشنهاد کرد که عضو کلوب بشیم، ما هم گفتیم باشه.
این شد که حالا هر از گاهی برامون یه سری كارت تخفیف میرستن که مثلا از فلان تاریخ تا فلان تاریخ با کارت کلوب روی هر شلوار جین ۱۰ یورو تخفیف میدیم. (این فقط مثال بود ها)

۲ هفته پیش هم برای سال نو باز یه کارت تخفیف فرستاده بودن که روز جمعه ۲ ژانویه (امروز) از ساعت ۸-۹ صبح تخفیف ویژه هست.

از اونجایی که مغازه‌ها اینجا زود تر از ۱۰ باز نمیکنن. من کلی کنجکاو شدم که یعنی‌ تو این ۱ ساعت چه خبر هست؟ برای همین علي رغم اینکه تو این تعطیلات هر روز ۱۱ صبح از خواب بیدار میشیم عزممو جزم کردم که برم و ببینم.
یعنی‌ هدف اصلی‌ من کسب تجربه بود که ببینم چه خبر هست.
از اونجایي هم که پیاده می‌خواستم برم و من بدون صبحانه نمیتونم از خونه برم بیرون، پس ناچار بودم ساعت ۶ از خواب بیدار شم، در حالیکه خورشید خانوم تازه ساعت ۸.۵ از خواب بیدار می‌شه. (خودتون پیدا کنید عمق عزم راسخ رو)
خلاصه با یکی‌ دیگه از بچه‌ها هماهنگ کردیم که ساعت ۷ به سمت اونجا راه بیفتیم.
خلاصه ما ۳ نفر شدیم و رفتیم، کمی‌ قبل از ۸ اونجا بودیم، خوشبختانه مغازه باز بود. ولی‌ سر جمع ۱۵ نفر هم تو مغازه نبودن. رفتیم دیدیم همون حراج عادی و معمولی‌ همیشگی‌ هست و هیچ نکتهٔ ویژه‌ای نداره. همون موقع رفتم از خانمي که دم در کارت‌های تخفیف رو میگرفت (آخه فقط کسایی که کارت داشتن میتونستن برن) پرسیدم که خانوم جون این چه فرقی‌ با بقیه حراجاتون داره که کله سحری مارو کشوندی اینجا؟ خودشو کشت تا به من به انگلیسی بفهمونه که جریان چیه، اخرشم نتونست، منتها منظورش این بود، ما به شما میگیم زودتر بیاین که تا وقتی‌ از همهٔ رنگ‌ها و همهٔ سایز‌ها موجود هست خرید کنین، وگرنه از ظهر به بعد ممکن سایز شما نباشه.
دوستم گفت طرف فکر کرده ما واقعا مشتری ویژه هستیم، این لباسا که بعد از ۵۰% حراج هم گرون هستن. و خدایی گرون بودن. (البته کلا لباس و کفش در سوئد گرون هست، بلکه در آلمان و اسپانیا کلی قیمت‌ها مناسب میباشند همی‌)

خلاصه کمی‌ دست از پا دراز تر اومدیم بیرون و رفتیم تو یه فروشگاه دیگه که دوستم از اون هم کارت تخفیف داشت. اونجا باز قیمت‌ها منطقی‌ تر بود و من اونجا برای آقای همسر و برادر جان هر کدوم یه لباس خریدم. بعدشم آقای همسر به من ملحق شد و باز کمی‌ مغاز‌ه ها رو گشتیم و یه چیزی هم برای پدرم خریدم.

کلا روز خرید مردونه بود. انگار که روز مرد بوده باشه.

ولی‌ اگه هیچی‌ هم نمیخریدم باز می ارزید. چون که هم صبح زود بیدار شدم نه ۱۱ صبح، هم رفتم بیرون و یه هوایی بهم خورد. هم ۴ تا مغازه دیدم، روحم شاد شد.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/1/2 نوشت! |

ياد تو هر جا كه هستم با منه

بیشتر از ۵ سال بود که ندیده بودمش، هیچوقت خوابشم نمیدیدم که به این زودی‌ها بتونم ببینمش اونم به این شکل. خیلی‌ جالب بود. عجیب بود، هیجان انگیز بود. اینقدر عجیب بود که شاید خیلی‌ از حرفهایی که میتونستیم به همدیگه بگیم رو یادمون رفت بگیم.
تهمینه دوست دوره لیسانسم الان بیشتر از ۵ ساله که آلمان زندگی‌ می‌کنه، از وقتی‌ رفته اونجا برای فوق (الان هم دکترا میخونه) من دیگه ندیده بودمش. دیشب با بر و بچ رفته بودیم کنسرت دار يوش، تقریبا ۱ ساعت زودتر از شروع اونجا بودیم، همینجور که نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم تا برنامه شروع بشه دیدم یه خانواده یی دارن دنبال یه سری صندلی خوب برای نشستن میگرد. من در اون لحظه ممکن بود به هرکسی فکر کنم به جز اون کسی‌ که دیدمش. یهو به ذهنم اومد که این تهمینه است؟ اونم روشو به سمت من برگردوند، اما خوب بی‌چاره از کجا میتونست حدس بزنه اونی‌ که اینجوری داره بهش نگاه می‌کنه منم؟ تا اینکه جا پیدا نکردن و رفتن به دوست کناریم گفتم فکر کنم این دوست من بود، گفت خوب بدو برو پیشش، من که تو اون لحظه فقط داشتم صحت حدس خودم رو برسی‌ می‌کردم. دیگه بدو بدو رفتم سمتشون و دیدم آره خود تهمینه است، وای خدای من یعنی‌ چی‌، چه دنیای کوچیکی ، من یکی‌ دوبار سعی‌ کردم برنامه خودمو ردیف کنم برم آلمان دیدنش، ولی‌ نشد. حالا اینجا، باید همو میدیدیم، به قول اون، هم جالبه هم دردناک. جالبه که یه جايي که فکرشم نمیکردیم همدیگرو ببینیم. اما درد ناکه که از ۴۰ نفر همکلاسی‌های لیسانسمون الان هرکدوم یه وره دنیا هستیم، کانادا، آمریکا، آلمان، فرانسه، سوئد،سنگاپور،......... به قول تهمینه حتي ماها هم که تو اروپا هستیم و به هم نزدیکیم هم نمیتونیم همدیگه رو ببینیم، راست میگه خدايي من یه دوستی‌ دارم تو پاریس، ۲ بار تا حالا رفتم پاریس، هر ۲ بارش اون نبود که ببینمش.

خلاصه که اگه کنسرت دیشب هیچی‌ برای من نداشت دیدار یه دوست رو داشت.

خوب حالا راجع به خود کنسرت یکم بگم. این کنسرت در یه سالن بسکتبال برگزار شد، ما یکل بود و دار یوش. اولش حدود ۱.۵ ساعت ما یکل برنامه اجرا کرد بعدشم هم تقریبا همین اندازه دا ریوش.

برنامه ساعت ۹ شروع میشد ولی‌ ما چون شهرمون از اونجا دور هست و مسیر رو هم بلد نبودیم مجبور بودیم از ۶ راه بیفتیم که به موقع برسیم

خیلی‌ شلوغ نبود ولی‌ خلوت هم نبود. خوشبختانه طوری بود که ملت از رو سر وکول هم بالا نرن.

اونجا غیر از خواننده ها یه سری سوژه‌های متفرقه هم بودن که خوب، ما خیلی‌ لذت بردیم، از لباس پوشیدن، حرف زدن، رقصیدن،....

یکی‌ ۲ تا هم آقا دیدیم که به سختی‌ میشد از خانوم‌ها تمیزشون داد!!!

قبل از شروع و بعد از اتمام هم یه دي جي نازنینی بود که ما رو با افرادی چون سا سی ما نکن آشنا کردن. یعنی‌ هرچی‌ به عمرم از اینا اهنگ هاي هشل هف نشنیده بودم، دیشب شنیدم دیگه.

آخر برنامه هم با همراهی دوستان مقداری حرکات موزون انجام دادیم و ساعت ۲ شب برگشتیم خونه.

توی راه که میرفتیم داشتیم فکر میکردیم که با چه آهنگی شروع می‌کنه، من گفتم‌ ای نازنین. اما با این آهنگ شروع نکرد.

وسط برنامه داشتم می‌گفتم دیدین که دماغم سوخت با‌ ای نازنین شروع نکرد؟ که همون موقع ‌ای نازنین رو خوند که اگه دماغم سوخت لاقل دلم نسوز.

بعدش دار یوش یه نکتهٔ خیلی‌ جالب رو عنوان کرد. گفت که سوئد مرکز قاچاق هست، ایرانیها  سي دي و فیلم و اهنگ،.. قاچاق می‌کنن برای همینم من اهنگهاي آلبوم جدیدمو اینجا نمیخونم

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/12/28 نوشت! |

شانس

پیشگفتار:

آیا شما به شانس اعتقاد دارین؟

آیا شانس معنی‌ مثبت داره؟ یعنی‌ باید بگیم من شانس ندارم؟ یا میتونیم بگیم که شانس من بده؟

آیا هم شانس خوب داریم، هم شانس بد؟ یا اینکه شانس فقط خوب هست؟

اینکه من بگم شانس ندارم، آیا حقیقت خارجی‌ داره؟ یعنی‌ منظورم اینه که آیا واقعا چیزی به اسم شانس هست یا اینکه همش تقصیر خود ادم هست که یه اتفاقاتی میفته؟

معرفی‌:

من برای اینکه برم دانشگاه باید تو ایستگاه اتوبوسی‌ که سمت مخالف خونه ما هست وایسم. پس باید برم اونور خیابون. برای اینکار ۲ راه هست، راه اصلی‌ گذشتن از زیر گذر هست، که در واقع راه اصلیه‌. راه دوم گذاشتن از عرض خیابون هست که کار بدیه، چون خط کشی‌ نداره. اما زمان لازم برای اینکار نصف زمان لازم برای گذشتن از زیر گذر هست. من معمولا از زیرگذر میرم چون خیلی‌ جون دوستم، اما اگه جدا عجله داشته باشم و احساس کنم که با گذشتنم از خیابون می‌تونم سریع اتوبوس رو بگیرم، خوب از خیابون رد میشم.

داستان۱:

روز ۳ شنبه تا از خونه رفتم بیرون دیدم که اتوبوس تو ایستگاهه، پیش خودم فکر کردم که من اگه از خیابون هم برم بهش نمیرسم، پس بهتره با آرامش از زیر گذر برم. وقت هم که دارم. این شد که خیلی‌ ريلکس و قدم زنان راه افتادم به سمت زیرگذر، اما مگه این اتوبوس از تو ایستگاه راه میفتد؟ جدی جدی ۲ دقیقه تو ایستگاه بود. این یعنی‌ اینکه اگه من از خیابون رد میشدم خیلی‌ راحت بهش میرسیدم. به هر حال من از زیر گذر رفتم. بعد یهو یادم افتاد که یه کاغذی رو جا گذشتم، برگشتم خونه. اتفاقا تا دوباره از خونه اومدم بیرون، دیدم اتوبوس از تو ایستگاه راه افتاد. و من مجبور شدم ۱۰ دقیقه یا بیشتر تو سرما تو ایستگاه باشم.

داستان۲:

دوشنبه که می‌خواستم از دانشگاه برگردم خونه. پیش از ۲۰ دقیقه منتظر اتوبوس بودیم، بارون وحشتناکی‌ میبارید و هوا هم خیلی‌ سرد بود. دیگه همه کلافه بودیم که بلاخره اتوبوسی مملو از جمعیت رسید. راننده به خانمي که پشت سر من بود گفت که با بعدی بیا، اونم گفت که نه نمی‌شه بگو مردم برن عقب تر تا ما هم جا بشیم. خلاصه مردم فشرده تر شدن و همه جا شدن. تا رسیدیم به ایستگاه مرکزی، عدهٔ زیادی پیاده شدن و منم رفتم رو یه صندلی‌ کنار پنجره نشستم و همون لحظه خوابم برد. تو خواب و بیداری بودم که فکر می‌کردم پس چرا نمیرسیم، بعد یهو شک کردم که نکنه من خواب بودم و از ایستگاه خونمون رد شدیم، که دیدم نه بابا، بعد از ۲-۳ تا ایستگاه در اتوبوس خراب شده و بسته نمی‌شه و ما چند دقیقه ای هست که تو همون ایستگاه موندیم. بعد دیدم ملت یکی‌ یکی‌ دارن پیاده میشن، منم پیاده شدم دیدم، بله یه اتوبوس مملو تر از جمعیت پشت این یکی‌ ایستاده و مردم دارن سعی‌ می‌کنن خودشونو جا بدن، منم مثل بقیه سعی‌ کردم اما چه فایده، جای گرم و نرممو از دست دادم و مجبور شدم در کنار راننده وایسم، و نمیدونم تو اون شلوغی اصلا کجا رو گرفته بودم که نیفتم، شاید دست راننده رو گرفته بودم، شایدم دست خودمو. نمیدونم والا.

داستان۳،۴،۵،....:

داستان‌هایی‌ از همین قبیل

نتیجه گیری:

من از اتوبوس‌های این شهر شانس ندارم، همون بهتر که من پیاده برم پیاده بیام.

پست بعدی هم تقریبا تو همین مایه‌ها هست.

میدونم که الان میگین خوب باید جدول زمانبندی رو چک میکردی که به موقع به اتوبوس برسی‌. بله شما درست میگین، اما من از خط اصلی‌ و شلوغ شهر استفاده می‌کنم، که بخاطر شلوغ بودنش، هیچوقت سر وقت نمیاد، همیشه تاخیر داره، و جدول زمانبندی برای این خط اصلا معنی‌ نداره، مگر شنبه ، یشنبه ها.

در ضمن ما اینجا تو اتوبوس می‌‌ایستیم، فکر نکنین که این قضيیه فقط مال ایران هست. با این تفاوت که اتوبوس‌های ایران پنجره هاشون باز می‌شه ولی‌ اینجا نمی‌شه، پس میتونین حدس بزنین که تو اتوبوس چه رایحه دل انگیزی وجود داره.

بعدا نوشت: اين داستان ها رو صرف خاطره تعريف كردم. هدف اصليه من از اين پست سوال هايي هست كه اولش پرسيدم

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/12/12 نوشت! |

يعني ميشه؟

آیا ممکنه که روزی برسه که مردم بیشتر به همدیگه اهمیت بدن؟

بنده می‌خوام مدرکمو از دانشگاه بگیرم، یعنی‌ در واقع می‌خوام تعهدمو بخرم و دانشنامه رو آزاد کنم. برای اینکار به یکی‌ از دوستان که الان تو دانشگاه سرباز هست سپردیم که بره برامون سوال کنه. خانوم محترم که تنها از ساعت ۸-۱۲ صبح کار می‌کنن فرمودن که یا خودش باشه یا وکیل رسمیش.

حالا ما نه خودمون هستیم نه وکیل رسمی‌ داریم. پس تصمیم بر این شد که تا من از این جا یه وکالتنامه به سوي ایران میفرستم این دوستمون کارای اولیشو انجام بده. خلاصه از اونجايی هم که ما تنظیم کردیم که مسافران وطنی وکالت نامه رو ببرن و دانشنامه رو بیارن. وقت محدودی داریم. حالا ما هرچی‌ سعی‌ می‌کنیم که این کارا زودتر انجام بشه گویا اون خانم مسول اینو نمیخواد.

اولا که یه روز مایه گذاشتم و بهش زنگ زدم، بدون اینکه جواب درست و حسابی‌ به من بده، میگه دوستتو بفرست ما بهش میگیم، تو اینجوری پول تلفنت زیاد می‌شه، خداحافظ. حالا یکی‌ نیست بگه خانوم جون، من دارم پول تلفن رو میدم، تو چرا ناراحتی‌. حالا اگه خیلی‌ دلت سوخته کار راه بنداز.

حالا دوستمون رو فرستادیم، بندهٔ خدا داره تمام تلاششو می‌کنه که کارا رو ردیف کنه، بعد از ۲ روز خانم میگه که ۲ قطعه عکس لازمه!!! خوب نمی‌شد اینو زودتر بگی‌؟ میمردی اینو همون روز اول میگفتی‌؟ حالا من از این سر دنیا اجی مجی‌ کنم عکس درست بشه؟ چی‌ میشد دم داره اتاقت یه کاغذ میزدی و مدارک لازم رو مینوشتی؟ حتما باید نسیه بگی‌؟ حتما باید امروز بریم فردا بیایم؟ نمی‌شه یه روز بیايم همه مدرکو بدیم و یه روز دیگه هم بیایم تحویل بگیریم؟

حالا شما تصور کنین، خانوم تنها ۸-۱۲ کار می‌کنه، اختلاف ساعت داریم، یعنی‌ تا من بجنبم شده ۱۲ ظهر ایران، عید قربان داریم،...... صدور مدرک ۶ هفته هم طول می‌شه! انگار میخوان اپلو هوا کنن!

حالا فکر نکنین که این چیزا فقط تو ایرانه ها، نه!!!!

اینجا هم از این چیزا داریم. الان ۲ هفته هست که مسول ازمایشگاهمون به بخش آي تی گفته که بیان تلفن آزمایشگاه رو درست کنم، هی‌ میگن فردا میایم، ولی‌ نمیان. حالا چیکار میخوان بکنن؟ هیچی‌! میخوان بیان یه عدد ۴ رقمی‌ بزنن و لاگین کنن، همین! فکر کردین میخوان بیان کابل کشی‌ کنن؟ نه بابا! حالا ما یه دستمون تو دستگاه یه دستمون داره ماده وزن می‌کنه، سوال که برامون پیش میاد باید بدویم بریم آزمایشگاه‌های مجاور از تلفن اونا استفاده کنیم.

بخدا آسمون همه جا همین رنگه

ای کاش که مردمان کمی‌ بیشتر به اطرافشون اهمیت بدن

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/12/8 نوشت! |

وقايع اتفاقيه

به قول همسر محترم من كافيه يه روز برم بيرون تا با كوله باري اتفاق و داستان و خاطره برگردم. بعدشم من تا اينا رو تعريف نكنم كه راحت نمي شم.

حالا نه اينكه فكر كنين چي چيزاي خاصي ميخوام بگم ها. نه! يه سري مسايل روزمره ميخوام بگم.

پريروزا داشتم تو خيابون راه ميرفتم كه كمي جلوتر يه پيرزن و پيرمرد ديدم كه رو به رو به هم ايستاده بودن و پير مرد ه پشتش به من بود. نزديك تر كه شدم ديدم پير مرد ه با همون دست هاي لرزونش داره يقه پالتو و شال گردن خانومشو صاف و صوف ميكنه و با هم حرف ميزنن. اينقدر خوشم اومد كه نميدونين. پيش خودم گفتم افرين به اين عشق. يعني ميشه 60 سال ديگه من و اقاي همسر اينطوري لاولي باشيم و اقاي همسر شال گردن منو برام صاف كنه؟

ديروز در اتوبوس كه به سمت دانشگاه ميرفتم ديدم يه پدر و پسري رو به يه درخت وايسادن دارن هر هر مي خندن و درخت رو ابياري ميكنن!!!! همه مردم تو اتوبوس هم نگاه ميكردن و ميخنديدن. حالا نه اينكه فكر كنين يه گوشه كناري و يه جايي كه ديد نداشته باشه ها. نه! سر يكي از چهارراههاي اصلي شهر كه هر 2 دقيقه يه اتوبوس ازش رد ميشه.

بازم پريروز كه سوار اتوبوس شدم كه برگردم خونه. ديدم يه بنده خدايي يه قوطي رنگ قرمز خريده كه خودشو براي كريسمس اماده كنه. نگو كه رنگ از تو قوطي ريخته بيرون و پاكت خريد رو هم در اثر رطوبت پاره كرده و كف اتوبوس همش شده رنگ قرمز. پسره هم هي داشت سعي ميكرد كه يه جوري اين مساله رو رفع و رجوع بكنه به همين خاطر دستاش تا ارنج رنگي شده بود تمام شلوار و بلوزش هم همين طور. تااينكه اتوبوس رسيد به ايستگاه مركزي. معمولا اتوبوس ها تو اون ايستگاه چند دقيقه اي خاموش ميكنن. پسره ميخواست از اين فرصت استفاده كنه كه قوطي رنگ رو بذاره تو يه كيسه. در همين حين مردم هم سوار ميشدن. يه پسر و سه تا دختر سوار شدن و همين طور كه ميومدن كه بشينن ته اتوبوس يهو پسره داد زد كه واي كاپشنم رنگي شده. بيچاره قد يه كف دست رو كاپشنش رنگ قرمز بود، بعد يكي از دخترا ديد كه استينش رنگي شده. كمي نق و نوق كردن و رفتن نشستن. اما به اون پسره هيچي نگفتن كه اقا جون لباس ما رو خراب كردي. بعدشم راننده اتوبوس يه رول دستمال به پسره داد كه لباساشو كف اتوبوس رو تميز كنه اما اگه بگين حرفي بهش زد يا اخمي بهش كرد! حالا اگه ايران بود هم اون پسر و دختره بهش ميپريدن هم راننده اتوبوس. اما اين مردمان اينقدر صبور و ارومن كه ادم ميمانه حيران.

هفته پيش تو سوئد بچه هاي كلاس هاي 7و 8 و 9  (دوم و سوم راهنمايي و اول دبيرستان) بايد ميرفتن يه جايي كار عملي ميكردن. يه نفر اومده بود ازمايشگاه ما. 2تا دختر رفته بودن ازمايشگاه بيوتكنولوژي. يه پسر شده بود وردست اون اقايي كه كاراي برقي ازمايشگاه ها رو انجام ميده. خلاصه هر كسي به نوعي. حالا هي اين ميم بياد بگه سوئد بده.  ولي شما باور نكنين. اخه كي تو ايران براي ما از اين كار ها ميكردن؟ همون روز يكي از بچه هاي ايراني ميگفت من تا سال اول دانشگاه اصلا نمي دونستم ازمايشگاه چه شكليه. تازه تهران هم درس خونده بود ها. اين ميشه كه صنعت اينا پيشرفت ميكنه حتي با اينكه خنگ هستن.

از اين به بعد كامنت ها تا مدتي (به صورت ازمايشي) تاييدي ميشن. شايد بعدا تاييد رو بردارم

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/12/7 نوشت! |

اعتياد

اعتیاد از هر نوعیش بده.

من تازه فهمیدم که چقدر معتاد بودم ( البته قبلا هم میدونستم ها، اما الان بیشتر)

من به ساعت مچي خیلی‌ وابسته هستم، در تمام مواقع ساعت به دست من بسته است، مگر در حمام یا استخر.
حتي موقع خواب هم ساعتم رو در نمیارم. اصلا اگه صبح از خواب پا میشم و به ساعتم نگاه نکنم که اون روز روز نمی‌شه.
حالا چند روزیه که ساعتم دیگه منو دوست نداره. صدای تیک تیکش میاد اما عقربه‌ها نمیچرخن.
من بدون ساعت فلجم. من بدون ساعت مچی زمان رو از دست میدم، و نمیفهمم کی‌ گذشت؟ من بدون ساعت مچی دیوونه میشم، چون هی‌ دستمو نگاه می‌کنم و جای خالیشو میبینم. من بدون ساعت مچی حتي دست چپ و راستمو گم می‌کنم.*

بدبختی اینه که من هر ساعتی رو هم نمیتونم دستم ببندم، آخه من به نیکل حساسیت دارم** پس مجبورم تنها ساعتی بخرم که مطمئن باشم که توش نیکل نداره. و همچین ساعتی‌ قطعا نمیتونه ارزون باشه که من عجالتا برم یکیشو بخرم. پس من چیکار کنم آخه؟
من به ساعت مچی معتادم. من بلد نیستم از رو ساعت دیواری یا ساعت رو میزی زمان رو بخونم.


*من یه مدت ساعتمو میبستم دست راستم، و جدا تو اون روزها دست چپ و راستم رو قاطی‌ کرده بودم، اتفاقا همون روز‌ها بود که آموزش رانندگی‌ میرفتم و معلمم دیگه جدا از دست من کلافه بود

**حساسیت به نیکل بد دردیه. خیلی‌‌ها هم بهش گرفتارن. کسايی که مثل من هستن، نمی‌تونن از زیور الات بدلی استفاده کنن، مگر اینکه از جنس تیتانیوم باشه یا نوعی از استیل که توش نیکل نداره. کسايی مثل من اگه خدای نکرده دست و پاشون بشکنه نمی‌تونن از پروتز استفاده کنن چون علي رغم اینکه ما بهش میگیم پلاتین، اما جنسشون از نیکل هست. خدایا شکرت که من تا حالا جايي از بدنم نشکسته. شکر شکر

من يه معتادم. به دادم برسيد

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/12/4 نوشت! |

ببخشين شما؟

امروز یه کار خیلی‌ فوری با استادم داشتم، دیدم که شاید نتونم با ‌ای میل به موقع جواب بگیرم، برای همین تصمیم گرفتم که بهش تلفن کنم. سریع رفتم تو سایت دانشگاه اسمشو آوردم و رفتم توی صفحه مخصوص خودش و اولین شماره‌ای که به چشمم اومد رو گرفتم. یهو صدای یه خانمی از اونور خط اومد که گفت: آنا... (یعنی‌ آنا هستم بفرمایید، که ۲ کلمهٔ آخر به قرینهٔ معنوی حذف شده بود!!) از اونجایی که استاد من یه آقای گنده تو مایه‌های خرس هست (که البته ما بهش لقب خرس مهربون رو دادیم، آخه خیلی‌ مهربونه) و صدای کلفتی‌ هم داره، من اینجوری تعجبشدم بعد در نهایت اعتماد به نفس گفتم که می‌شه من با مایکل حرف بزنم؟ (خودمو آماده کرده بودم که بگه اشتباه گرفتیshame on you‌) که خانوم خیلی‌ مهربون بهم گفت که، ولی‌ مایکل الان خونه نیست، باید به افیسش زنگ بزنی‌!!! من دوباره اینجوریتعجب شدم بعد سریع کامپیوتر رو نگاه کردم دیدم که ‌ای وااااااای من شماره خونشو گرفتم، سریع کلی‌ معذرت خواهی‌ روانه کردم که ببخشید من شماره رو اشتباه گرفتم، شرمنده،....خجالتالان زنگ میزنم به افیسش، اون بنده خدا هم با مهربونی (گویا زن و شوهر هر دو مهربونن، حالا نمیدونم خانومشم خرس هست یا نه؟) گفت که اشکال نداره، بای.

تلفن رو که قطع کردم دیدم این استاد بنده خدای من هر چی‌ شماره تلفن تو زندگیش داشته تو سایت گذاشته.

اینجا ۲ نکته قابل ذکر هست!

۱- اینجا صاحب تلفن تا گوشی رو برمیداره، اسمشو میگه که طرف بدونه با کی‌ داره حرف می‌زنه، اون وقت تو ایران یکی‌ که به خونمون زنگ می‌زنه و با کسی‌ کار داره که خونه نیست، بکشیش خودشو معرفی نمی‌کنه، هي ميگي ببخشين شما؟ هی‌ میگه من دوستشم!! یا اینکه خودم دوباره زنگ میزنم (بعضا می‌رن و دیگه هم زنگ نمیزنن). به قول بابام، خوب معلومه که دوستشی، اگه دشمنش بودی که زنگ نمیزدی. من نمیدونم چرا بعضیا این مدلین، خوب اگه خودتو معرفی‌ کنی‌ چی‌ می‌شه مثلا؟ من که معمولا خودمو معرفی‌ می‌کنم.

۲- تو ایران داشتن شماره موبایل استاد یه چیز خیلی‌ سخت و دست نیافتنی بود، چه برسه به تلفن خونه!!! اونوقت این بنده خدا همه رو تو سایت دانشگاه گذاشته! تازه اي دی اسکایپشم گذاشته که اگه لازم شد باهاش چت کنیم. از اینکه هم زنگ بزنیم خونشون اصلا ناراحت نمیشن.

اینجاست که تفاوت‌های فرهنگی‌ خود نمايی می‌کنن. (من نمیگم که اینا خوبن یا بدن ها!!! من میگم ما با اینا فرق داریم) البته استاد من که خیلی‌ خوبه، من به شدت دوستش میدارم. البته اینم بگم که فنلاندی هست که اینقدر خوبه ها! اگه سوئدی بود. بعید میدونم اینقدر دوست داشتنی میشد.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/11/6 نوشت! |

مقوله شريفي است عقل!

از اونجایی که من همیشه به صورت Invisible توی یاهو مسنجر آنلاین میشم، معمولا کسی‌ مزاحمم نمی‌شه. اما دیشب همینطور که پشت کامپیوتر نشسته بودم و داشتم برای خودم وب گردی می‌کردم، یهو یه  add-request  اومد از یه ‌ای دی به اسم "دنگ دونگ". من معمولا کسی‌ رو نشناسم اد نمیکنم، هیچ جا، نه تو یاهو مسنجر نه تو فيس بوک و نه تو اورکات، (منظورم از شناخت،صميميت نيست منظورم اينه كه بايد بدونم اين كسي كه دارم اد مي كنم كيه و چه ارتباطي با من داره؟) پس خیلی‌ سریع رجکت کردم. طرف فهمید من آنلاین هستم، سریع پیغام داد که می‌شه با هم بیشتر آشنا بشیم؟ (البته به انگلیسی) منم جواب دادم که شما؟ آیا من شما رو میشناسم؟ اونم گفت نه!!!! منم گفتم پس دلیلی‌ برای ادامهٔ چت وجود نداره، بای. حالا طرف به فارسی‌ دوباره نوشت که می‌شه با هم بیشتر آشنا بشیم؟ خواهش می‌کنم نرو. من ۲۹ سالمه و آقا هستم، تو چطور؟ منم گفتم، من ۵۶ سالمه و آقا هستم!!! (حالا اسم بسیار زنانه من در صفحه مسنجر میدرخشه ها!!!) بد طرف دوباره به انگلیسی میپرسه که کجايی هستی‌؟؟؟؟ آخه یکی‌ نیست بگه، مگه نمیبینی اسمم رو؟ مگه نمیبینی که فارسی‌ تایپ می‌کنم؟ منم نوشتم چینی‌ هستم. بعد سریع نوشتم که وقتی‌ فارسی‌ تایپ می‌کنم، ممکنه که کجایی باشم؟

حالا ول نمیکنه که، میپرسه چیکاره ای؟ دیگه شاکی‌ شدم، گفتم مگه فضولی؟ مگه به تو ربطی داره؟ گفت شاید یه روزی به درد هم بخوریم، منم گفتم، نه مرسی‌ من احتیاجی به دنگ و دونگ ندارم. و ایگنورش کردم. چون دیگه واقعا حوصلمو سر برده بود.

بعدش با خودم فکر کردم که آخه ۲۹ سالته اومدی تو چت برای خودت دوست پیدا کنی‌؟ بابا اینکارا مال زمان نوجوونیه، نه حالا. دیگه پر پرش ۲۰ ساله باشی‌ که از اين کارا بکنی‌. آخه کی‌ در استانه ۳۰ سالگی میاد تو چت دوست پیدا کنه؟

البته از این جور دیوانه‌ها کم پیدا نمی‌شه ها. اینجا یه پسر هست که میگفتن، قبلاها، تلفن رو بر میداشته همنجوری یه سری شماره الکی‌ آمریکا (منظورم اینه که بدون اینکه بدونه به کجا زنگ می‌زنه) میگرفته و شروع میکرده باهاشون انگلیسی حرف زدن، هدفش رو هم تقویت زبان انگلیسی عنوان میکرده.hee hee

آخه عقلم چیز شریفیه‌ به خدا، اینکارا چیه که مردمان می‌کنن؟


بعدا نوشت: واقعا چقدر خوب جلوي كامنت هاي تبليغاتي و بي ربط گرفته شده ها!!!! نه؟ ديگه اصلا نمياد!!!

در ضمن راي به سرباز معلم جنوبي يادتون نره

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/11/5 نوشت! |

تخفیف دانشجویی و.....

سه شنبه، روز جهانی‌ تخفیف دانشجویی بود. امیدوارم که شما‌ها هم تونسته باشین از کلیه‌ تخفیف‌های ممکن استفاده کنین. نه بابا شوخی‌ کردم، روز جهانی‌ نبود، اما سه شنبه کلیه فعالیت‌های من و آقای همسر شامل تخفیف دانشجویی شد و از این بابت بسی‌ خرسند شدیم.

از اونجایی که تز اینجانب مدت مدیدیست که به حالت تعلیق در اومده و من رسما بیکار هستم و تمام مغازه‌های شهرمون رو هم حفظ شدم بسکه رفتم و گشتم، تصمیم گرفتم که روز سه شنبه که آقای همسر طبق معمول هر روز برای رفتن به دانشگاه به گوتنبورگ میره منم باهاش برم و اونجا کمی‌ در بزرگترین مرکز خرید اسکاندیناوی گشت و گذار كنم. (که البته میتونه در حد مرکز خرید بوستان تو پونک تهران باشه، البته از لحاظ مساحت فقط، نه از لحاظ تمیزی و امكانات وبزرگی‌ مغازه ها!! چون اینجا مغازه‌ها کم هستن اما هرکدوم کلی‌ بزرگن و دلباز)

خلاصه از صبح که رفتنه سوار اتوبوس شدیم شامل تخفیف دانشجویی شدیم تا ظهر که برای ناهار از کوپن‌های یکی‌ بخر ۲ تا ببر که دانشگاه هر ترم بهمون میده استفاده کردیم و قهوهٔ بعدش که باز هم با کمک کوپن‌های دانشجویی تهیه شد و برگشتنه هم که باز با کمک تخفیف دانشجویی برگشتیم شهرمون. خلاصه که ما سه شنبه عزممون رو جزم کردیم تا جایی‌ که جا داره از این تخفیف‌ها استفاده کنیم. چیز خاصی‌ نخریدیم، تنها چیزی هم که خریدیم خودش تخفیف نصف قیمت خورده بود وگرنه شاید اونجا هم کارت دانشجویمو رو می‌‌کردم. به این میگن یه سفر ۱ روزهٔ اقتصادی!!!

تز من و در نتیجه اتمام تحصیلاتم طلسم شده، کسی‌ اگه وردی، جادویی چیزی سراغ داره، خواهش می‌کنم که معرفی‌ کنه. من قاعدتا باید ژانویه تزم رو شروع می‌کردم و ژوئن هم تموم می‌کردم. همون ژانويه با یه شرکت هلندی به توافق رسیدم که برای تزم برم اونجا، گفتن که ۲.۵ ماه طول میکشه که برام ویزای کار و اقامت بگیرن. ما هم گفتیم که باشه اشکال نداره. خلاصه تو این مدت ما کلی‌ ماجرا داشتیم تا بالاخره مدارک تهیه شد و به سفارت هلند ارسال شد. تا اینکه به دلایل خیلی‌ پیچیده‌ای به من ویزاي‌ کار دادن اما ویزای اقامت ندادن. که این وسط بیشتر از اینکه تو ذوق من بخوره تو ذوق اون شرکت خورده بود. تا این جا شده اواسط ماه می. بعد ما سرخورده از همه جا رفتیم با یکی‌ از اساتید محترم دانشگاه صحبت کردیم که یه پروژه با اون برداریم، این قسمت قضیه سریع‌ترین قسمتش بود!!! که فکر کنم نیم ساعت هم طول نکشید. استاد محترم گفتن که میدونی‌ که تابستون داره شروع می‌شه* و من می‌خوام برم مسافرت و نیستم، حالا تو بخش مطالعاتی رو انجام بده تا من از سفر بیام و تو کار ازمايشگاهی رو انجام بدی.

استاد محترم بعد از ۱ ماه اومد ولی‌ هنوز خبری از کار ازمایشگاهی نبود، چون من احتیاج به یه سری ضايعات پلاستیکی‌ داشتم که باید از یه سری شرکت و کارخونه تهیه میشد، که چون همچنان تابستون بود کسی‌ تو اون شرکت‌ها و کارخونه‌ها نبود که به ما این ضایعات رو بده. حالا اواسط اگوست هست. تابستون تموم شده همه برگشتن سر کاراشون، اما حالا نوبت استاد من بود که به غیبت صغرا بره، چون ۲ تا کنفرانس در پیش بود و می‌خواست که خودش و تیمش رو آماده کنه. حالا آخر سپتامبر هست که بالاخره استاد محترم مواد لازم رو از شرکت‌ها گرفته و داره مراحل کار رو برای من توضیح میده که چه آزمایش‌هایی‌ رو باید انجام بدم و با چه آزمایشی‌ باید شروع کنم.

اما چشمتون روز بد نبینه که دستگاهی که من باید اولین آزمایش رو باهاش انجام بدم ۲-۳ ماهه که خرابه و تعداد زیادی از دانشجوهای فوق و دکترا هم تو صف هستن که دستگاه درست بشه و کاراشون رو انجام بدن!!!! امروز که آخر اکتبر هست دستگاه هنوز خرابه و من هیچ کار ازمایشگاهی نکردم هنوز، و تا ژانويه هم تنها ۲ ماه مونده!!!! یعنی‌ من تقریبا ۶ ماه از قضیه عقبم. و همچنان بیکار و بی عار میچرخم!!! توی نوامبر هم معمولا کنفرانس های اتحادیه اروپا هست که بودجه اختصاص میدن به طرح های نو. احتمالا باز استاد من میره تو غیبت که خودش رو برای کنفرانس آماده کنه تا بلکه بتونه یه بودجه‌ای چیزی بگیره!!!

امروز تصمیم گرفتم که برم یه چند تا وبلاگ اختصاصی پیدا کنم و بهشون رای بدم! گفتم حالا که می‌خوام رای بدم بهتره به هم رشته ای‌های خودم رای بدم، پس نزدیک به ۵۰ تا وبلاگ مرتبط با شیمی‌ رو باز کردم، و شروع کردم یکی‌ یکی‌ نگاه کردن و خوندن. این وسط یه سری نکات خیلی‌ جالب بود.

بیشتر وبلاگ‌ها مربوط به معلم‌ها بود، برای اینکه بتونن با دانش اموزاشون بیشتر ارتباط برقرار کنن و در واقع از وبلاگ به جای وب سایت استفاده کرده بودن. خوب می‌شه گفت این خیلی‌ خوبه که معلم‌ها از این کارا می‌کنن. بدون اینکه به بحث مادی قضیه فکر کنن. آخه بعضی‌ معلم‌ها برای اینکه بیشتر با دانش آموز در ارتباط باشن یا دانش آموز رو دعوت می‌کنن خونشون، یا میرن خونه دانش آموز!!!! منظورم که واضحه؟

تو یه سری وبلاگ‌ها میشد گزارش کار‌های آزمایشگاه‌های واقعا سخت رشتهٔ شیمی‌ رو که خیلی‌ هم قشنگ و کامل نوشته شده بودن پیدا کرد. چقدر دلم برای خودمون سوخت. اون زمان ها، ما چه مصیبتی میکشیدیم به خاطر نوشتن یه گزارش کار، اما حالا تکنولوژی همه مشکلات رو حل کرده.

دیگه اینکه تو این وبلاگ‌ها تا دلتون بخواد مطلب تکراری با نگارش یکسان دیده میشد، که معلوم نبود از وبلاگ هم برداشته بودن یا اینکه همشون از یه سایت برداشته بودن، به هر حال که هیچکدوم منبع نداشت و قانون کپی‌ رایت حسابی‌ رعایت شده بود!!!

طراحی وبلاگ‌ها خیلی‌ جالب بود، بعضیش واقعا قشنگ بود و مرتبط با شیمی‌، اما بعضی از این قالب‌های عاشقانه با گل رز و قلب داشت که واقعا تعجب برانگیز بود، یکی‌ هم که دیگه آخر جالب بود، به جای لوگو وبلاگ یه عکس از مسجد گذاشته بود!!!!! کی‌ میتونه رابطه مسجد رو با شیمی‌ برای من توضیح بده؟

* اينجا از اول ژوئن تا آخر ژولاي تعطيلات تابستوني هست و اكثرا مي رن مسافرت و معمولا به سختي مي شه كسي رو سر پستش پيدا كرد


فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/10/30 نوشت! |

همين جوري ،الكي!!!

  • چند روزیه که وبلاگم بسیار اینترنشنال شده، از هر کشوری که فکرشو بکنین میان دیدن می‌کنن، هورا! هورا!

  • این قالبی‌ که میبینین انتخاب کردم، خیلی‌ باب میلم نیست، از سر ناچاری انتخاب شده، آخه میدونین، اول یه قالب انتخاب کردم، که خیلی‌ توپ بود، اما از دوستان شنیدم که گویا یه چیزی شبیه تروجان داره و آنتی ویروساشون ایراد میگیره،... برای همین هم مجبور شدم که عوضش کنم، و هرچی‌ گشتم بهتر از این روزنامه چیزی پیدا نکردم.

  • از اونجايی که من HTML بلد نیستم، برای اینکه بتونم قالب رو به اون صورتی که بیشتر حال می‌کنم در بیارم، نمیدونین چی‌ کشیدم. بسیار خنده دار شده بود. به صورت سعی‌ و خطا، هی‌ رنگا رو عوض می‌کردم، میومدم به وبلاگم نگاه می‌کردم ببینم با اینکارم کجا عوض شده!!! تا بالاخره به یه نتایجی‌ رسیدم. البته بازم نتونستم بهش حالی‌ کنم که عنوان هر پست رو آبی بنویسه!

  • با تعويض فونت وبلاگم هم به شدت مشكل دارم. نميدونم چرا يه جاهايي عوض ميشه، يه جاهايي نمي شه؟؟؟؟

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/10/25 نوشت! |

من آمده ام، به به، من آمده ام

سلام سلام، من امتحانام دیروز تموم شد و الان در خدمت شما هستم. دیدین برگشتم؟

 
  • یعنی‌ می‌شه یه روزی برسه که من دیگه امتحان نداشته باشم؟ درسته که باید ز گهواره تا گور دانش جویید، ولی‌ من دیگه واقعا خسته شدم. به خدا من دیگه برای درس خوندم پیرم. مگه نه؟
  • تو این مدت که نبودم، درسته که چیزی نمینوشتم، ولی‌ وسط درس خوندن برای استراحت میومدم به شما‌ها سر میزدم، دیگه اگه اون روز‌ای آخر براتون کامنت نذاشتم باید ببخشین، آخه برای اولین بار تو زندگیم استرس یه امتحان رو گرفته بودم. آخه این امتحان رو قاعدتا باید پارسال این موقع میدادم، ولی‌ به دلایلی نشد که بدم، بعد از اون هم این امتحان ۲ بار دیگه برگزار شد که هر ۲ بارش رو ما مسافرت بودیم و من باز نتونستم بدم. برای همین موند تا امسال. امسال هم مطالب درس کمی‌ عوض شده بود، و من مجبور بودم که برم سر کلاس. که چون کارای دیگه داشتم بعضی‌ وقت ها نمیتونستم کلاس‌ها رو برم،.... خلاصه یه کم اوضاع پیچیده بود و خیلی‌ با این امتحان حال نمیکردم دیگه!!!
  • هر ۲ تا امتحانم خوب شد، مرسی‌ از شماها که اومدین برام کامنت گذاشتین که برام دعا می‌کنین.
  • دیروز هوا خیلی‌ سرد بود، امروز هم همینطور، حدود ۷-۸ درجه هست. اما خدا رو شکر آفتاب داریم. من حاضرم تا هرچقدر که دوست داره سرد بشه ولی‌ آفتاب همیشه باشه. فکر می‌کنم که امسال زمستون دیر شروع بشه، احتمالا سرما و برف اساسی‌ رو آخرای اسفند داشته باشیم. اینجا یه درخت هايی هست به اسم Rowan (عکسش زیر هست) که مردم عقیده دارن، هرچی‌ این درخت‌ها تو آخرای تابستون و اوایل پايیز بارشون بیشتر باشه، زمستون سخت تری خواهیم داشت. که امسال نسبت به سالهای پیش به نظر من این درختا اصلا بار نداشتن! پس شاید زمستون سختی نداشته باشیم.
  • آقای همسر بالاخره بعد از گذشت چند هفته به وبلاگشون سر زدن!!!! آخه آقای همسر خیلی‌ سرش شلوغه طفلکی، هر روز هم باید یه فاصله ای مثل تهران تا کرج رو بره و برگرده.
  • بلافگا یه لینکی‌ رو جدیدا اضافه کرده به عنوان وبلاگ‌های برتر. من که وبلاگ تخصصی نمیخونم، اما شما اگه میخونین و فکر می‌کنین که وبلاگ خوبیه، به منم بگین که بهش رای بدم. از وبلاگ‌های شخصي هم من چند تا از شما دوستانم رو که وبلاگتون من رو خیلی‌ خیلی‌ خیلی‌ به خودش جذب کرده رو نوشتم. فتو وبلاگ هم نمیشناسم، شما اگه میشناسین به من هم معرفی‌ کنم که برم و ببینم، آخه من عکس خیلی‌ دوست دارم!
  • من تصمیم دارم به زودی راجع به کشوری که توش زندگی‌ می‌کنم اینجا چند تا پست بذارم. بعد از اون هم راجع به سفرهایی که به کشور‌های دیگه داشتم، البته با یه عالم عکس از جاهای دیدنی‌. هر کس که موافق هست قیام کنه. (یعنی‌ بیاد کامنت بده)
  • راستی‌ کامنت‌های مربوط به پست قبلی‌ رو گذاشتم، اگه دوست دارین برین بخونین، تقریبا همه مثل من فکر می‌کنن، ولی‌ نمیدونم چطور می‌شه که بعضی‌ وقتا یه کامنت‌های عجیب و غریبی دریافت می‌کنم!!!؟؟؟
  • تو این مدت که نبودم یه سری دوست جدید اومدن و کامنت گذاشتن ( آخ جون دوست جدید!!!) ولی‌ من هنوز وقت نکردم که بهشون سر بزنم. ایشالا از فردا عین بختک میفتم رو وبلاگ ها!!!
  • راستي بنفشه قالب وبلاگشو عوض كرده. كلي خوشم اومد . منم ميخوام يه تغيير و تحولي ايجاد كنم. منتظر باشيد
  • من واقعا از تمام طرفدار‌های خانوم گوگوش معذرت می‌خوام که تو شعر ایشون دست بردم، ولی‌ خوب خداییش الان جایی‌ برای وای وای نبود، به به بیشتر میچسبید.
   

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/10/23 نوشت! |

امتحان

از امروز ميرويم كه خود را براي امتحانات اماده كنيم. هفته ديگه همين موقع ها خدمت مي رسيم.
بر ميگردم. حتما.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/10/15 نوشت! |