داستان زیر رو بخونید تا برسیم به اصل مطلب
الان تقریبا یه هفته ای هست که من و اینترنت و لپتاپ با هم مشکل داریم! جمعه پیش ظهر خوابیدم پاشدم دیدم اینترنتم رفته تو کما و هر کاری میکنم با من راه نمیاد که نمیاد و بابت تنها یه کلیک باید هی دیسکانکت کنم و دوباره کانکت کنم. کار من شده بود تکرار این پروسه تا بلکه بتونم دو تا صفحه بخونم. اول فکر کردیم که شاید اشکال نرم افزاریه و شاید کامپیوترم مشکل داره و... و از اونجایی هم که تو ایران ویندوز عوض کرده بودم و ویندوز قفل شکسته ریخته بودم و مایکروسافت فهمیده بود و گیر داده بود که ای بیا ویندوزتو رجیستر کن و...... تصمیم گرفتیم ویندوز رو عوض کنیم و یه نسخه رجیستر شده بریزیم. اینکار و کردیم و باز اینترنت درست نشد تا ما تصمیم گرفتیم که دوشنبه صبح بریم دانشگاه بخش آی تی ببینیم چشه. تقریبا آخرای روز یکشنبه بود که خودش خود به خود درست شد.
تا اینکه این جمعه باز همین اتفاق تکرار شد من ظهر خوابیدم و پاشدم دیدم اینترنت رفته تو کما. من دیگه خیلی عصبانی و ناراحت شدم.
یه دوست دارم تو لندن که در جواب گله من از اینکه آخر هفته است و دستم به جایی بند نیست بهم گفت مگه شرکتشون ساپورت 24 ساعته ندارن؟
منم عرض کردم که گویا یادت رفته اینجا که من زندگی میکنم سوئده. با این حال رفتم تو سایتشون و نگاه کردم دیدم که روز های تعطیل برای رسیدگی به امور تلویزیون از ساعت 8 صبح تا ساعت 10 شب میشه زنگ زد اما برای اینترنت از ساعت 12 ظهر تا 4 بعد از ظهر فقط میشه زنگ زد. ***
حالا این دلیلش چیه؟ دلیلش چیزی جز این نیست که مردم سوئد عشق تلویزیون هستن و بزرگترین تفریحشون اینه که بشینن تو خونشون آب جو بخورن و تی وی ببینن. چه روزهای عادی بعد از کار و چه روزهای تعطیل و آخر هفته. حالا تلویزیونشون هم فکر نکنین خیلی خداست ها. برنامه هاش همه برنامه های آمریکاست. سریال ها. فیلم های سینمایی. شوهای تلویزیونی و مسابقه ها. همه و همه هموناییه که تو آمریکا ضبط میشه و پخش میشه وگرنه خودشون از خودشون هیچ برنامه خاصی ندارن و تازه هر کس برای داشتن تنها و تنها جعبه تلویزیون توی خونش باید هر سه ماهی 50 یورو به دولت مالیات بده حتی اگه روشنش نکنه. حتی اگه سوخته باشه!!!!!!
برای همینه که حتی تو اینجور شرکت ها بخش مربوط به تلویزیون فعال تره و اینترنت اصلا حرفی برای گفتن نداره.
خلاصه یه سوئده و یه تی وی
*** البته این اینترنت خونه ما هم بیچاره چوب دوسر طلاست. این اینترنت نتیجه یه قرار داده که بین شرکت اجاره دهنده خونه و دانشگاه که اینترنت رو تامین میکنه و این شرکته که مربوط به اینترنت و تلفن و تلویزیون منطقه مسکونی ماست بسته شده. تا یه چیزی میشه این میندازه ردن اون اون میندازه گردن اون یکی و خلاصه هی پاس میدن به همدیگه. کما اینکه پارسال به مدت 2 ماه کل خونه های دانشجویی اینترنت نداشت ما که پیگیری میکردیم دانشگاه میگفت به شرکت مخابرات بگین اون میگفت به شرکت خونه هاتون بگین اون یکی میگفت به دانشگاه بگین و ما هم این وسطه گیر کرده بودیم نمیدونستیم چیکار بکنیم
این پست رو
ميم در یکشنبه 29 شهریور1388 نوشت! |
پیرو این پست الهه (آغاز سال چهارم هجری) منم تصمیم گرفتم که پست مشابهی رو بنویسم.
یکشنبه 16 اگوست یا به عبارتی 25 مرداد ماه برای من وهمسرم آغاز سال چهارم هجری بود. اما اینکه چرا دارم الان این پست رو مینویسم دلیلش اینه که دوشنبه به سوئد برگشتم و سال چهارم تقریبا از دوشنبه رسمیت پیدا کرد.
25 مرداد سال 85 روزی بود که من و همسرم از ایران به سوئد اومدیم. توی فرودگاه همش دلتنگی بود و فکر دوری از خانواده. پروازمون با اتریش ایر لاین بود و 4 ساعت تو وین توقف داشتیم. اون 4 ساعت کمی سخت اما نسبتا خوب گذشت! اما وقتی رسیدیم گوتنبرگ تازه اول داستان بود. چون بعضی از چمدون هامون نیومده بود چون هواپیمای دوم کوچیک بود و گنجایش اون همه چمدون دانشجوهای ایرانی رو نداشت! با چمدون های نصفه نیمه به سمت منزلی که از پیش اجاره کرده بودیم روان شدیم و وقتی وارد خونه شدم گویی همه غم عالم رو توی دل من ریخته بودن.

با توجه به رطوبت بالای این شهر به محض ورود به خونه بوی نم بود که استشمام میشد و من رو یاد ویلاهای خالی و سرد و نمور شمال انداخت و من هم که همیشه از نم شمال فراری بودم حسابی خورد تو ذوقم. وارد خونه که شدیم شروع کردیم به تمیز کاری. هرچیزی رو میشستیم خشک نمیشد و من دائم مجبور بودم از دستمال و روزنامه برای خشک کردن وسایل استفاده کنم و اون موقع بود که هی به خودم میگفتم اینجا کجاست که ما اومدیم؟
تا 2-3 هفته اول واقعا نمی دونستم با مواد غذایی چیکار کنم. همه چیز کپک میزد و من واقعا درمونده شده بودم. همه چیز رو میذاشتم تو یخچال حتی سیب زمینی ها رو!
اما هر جور بود با محیط هماهنگ شدیم و زندگی آغاز شد.
سال اول خیلی خوب گذشت. احترامی که به ما میذاشتن. نظم و مقررات. آرامش. سر سبز بودن محیط و خیلی چیزای دیگه که باعث میشد از محیط کاملا راضی باشیم. البته از همون اول هم میدونستیم که سوئد موندنی نخواهیم بود و ته مه های ذهنمون فکر جای دیگری بودیم.
اولین تابستونی که رفتیم ایران به این فکر افتادیم که برای مهاجرت استرالیا اقدام کنیم یا برای پی اچ دی تو آمریکا یا مهاجرت کانادا یا چی؟ و نهایتا تصمیم گرفتیم برای مهاجرت استرالیا اقدام کنیم.
شروع سال دوم همزمان بود با اقدام برای مهاجرت استرالیا با مشورت وکیلی که قرار بود پول خون باباشو از ما بگیره. بعد از اینکه یه سری از کارامون انجام شد. وکیل عزیز تماس گرفت که نه نمیشه و شما جز قانون مهاجرت استرالیا نیستین و این ما بودین که حسابی وا رفتیم.
سال دوم رو با همین نا امیدی شروع کردیم تا اینکه ماه ژانویه شد و زمان شروع کردن تز فوق لیسانس و من و همسرم هم خیلی دوست داشتیم که تزمون رو تو شرکت برداریم نه توی دانشگاه. خوب شروع کردیم به ایمیل بازی و گشتن و گشتن تا اینکه شانسمون زد و من خیلی سریع با یه شرکت هلندی که می خواست از فاضلاب متانول تولید کنه به توافق رسیدم و همسرم هم با کمک یک اشنا با یه شرکت انگلیسی در رابطه با سوخت کشتی ها به توافق رسید. حالا ما باید صبر میکردیم تا برامون ویزا اجازه کار بگیرن.
توی این فرصت تصمیم گرفتیم عید رو بیایم ایران تا کارها انجام بشه. وقتی هم که از ایران برگشتیم باز یه سری از کارها رو انجام دادیم. من اجازه کار هلند رو گرفته بودم منتظر اجازه اقامت بودم که بعد از گذشت 4 ماه اداره مهاجرت هلند من رو ریجکت کرد. چون حقوقی که از شرکت میگرفتم خیلی کم بود و ....
بعد از مدت کمی هم همسر محترم خورد تو دیوار چون بخش نیروی انسانی اون شرکت انگیلیسی گفته بود پروسه اجازه کار برای انگلیس اونقدر طولانیه که ما برای یه تز 6 ماهه خودمون رو درگیر نمیکنیم!!!!
و ما دست از پا دراز تر به اساتیدمون مراجعه کردیم تا یه موضوعی رو از تو خود دانشگاه انتخاب کنیم و روش کار کنیم.
در همین حین بود که ما برای مهاجرت کانادا هم اقدام کرده بودیم و منتظر نامه شماره پرونده مون بودیم. که اداره مهاجرت کانادا اعلام کرد کسانیکه از تاریخ 27 فوریه 2008 اقدام کردن شامل قانون جدید میشن و قانون جدید هم هنوز در نیومده و باید صبر کنید.
سال سوم با انتظار شروع شد. انتظار برای قانون جدید مهاجرت. همزمان ما تزمون رو هم کم کمک انجام میدادیم و همسرم هم یه رشته جدید رو توی یه دانشگاه جدید شروع کرده بود.
بالاخره اواخر نوامبر یا اوایل دسامبر بود که قانون جدید اعلام شد و نه رشته من و نه رشته شوهرم شامل مهاجرت نمیشد و باز ما خوردیم تو دیوار. اما ما پررو تر از این حرفا بودیم
من تزم رو به هر طریق بود جمع و جور کردم و به یه جایی رسوندم و رفتم ایران. نه برای گردش که برای فصل جدیدی از مهاجرت. مهاجرت به کبک. برای اینکار باید زبان فرانسه میدونستم که خوب من چیزی بلد نبودم و با کمک دوستان دنیای مجازی یه معلم پیدا کردم و کلاسای فرانسه مو شروع کردم. باید 3 خرداد امتحان میدادم که همتون در جریانش هستین و نمره اش رو برای آفیسر میفرستادم. خدا رو شکر میکنم که نمره ام خوب شد و تونستیم بخش عمده ای از پرونده رو پیش ببریم و به این یقین برسیم که نه بابا ما هم شانس داریم!!!!
حالا سال چهارم رو در حالی شروع میکنیم که یکسال از درس جدید همسرم مونده و من هم باید تزم رو نهایی کنم و به اصطلاح دفاع کنم و منتظر باقی کارهای پرونده کبک باشیم.
باید ببینیم آغاز سال پنجم به چه صورت خواهد بود؟
این پست رو
ميم در چهارشنبه 11 شهریور1388 نوشت! |
امروز حدوداي ساعت 11 صبح كه داشتيم كم كم خودمون رو پاي لپتاپ جاسازي ميكرديم كه به امورات تز محترم رسيدگي كنيم يهو يه صدايي تو مايه هاي "تق" شنيده شد. پستچي محترم يه نامه پرتاب كرده بودن تو خونمون. اقاي همسر رفت اوردش و ديدم كه از بانك به اسم من نامه اومده!!!؟؟؟؟ من فكر كردم حتما يه نامه فرستادن كه تاييد كنن اون 1000 كروني كه بهشون پس دادم همون پولي بوده كه اونا دنبالش بودن!
اما اينطور نبود. تو پاكت يه نامه بود و 2 تا كارت هديه براي خريد گل!!!
بله. تو نامه نوشته بود كه ما به پاس صداقت شما براي برگردوندن پولي كه اشتباها به شما زياد داده شده بود. براي شما كارت هديه به مبلغ 150 كرون براي خريد گل فرستاديم.
ما هم بعد از اينكه شور و شعفمون فروكش كرد. كار و زندگي رو رها كرديم و رفتيم تو سايتش ديديم اوووووووووووو عجب سايتي چه تشكيلاتي. به به!
والا دسته گل هاش كه خيلي گرونه. اما حالا ما تا 200 كرونش رو هم راضي هستيم كه بخريم (كه 50 تا رو هم از جيب خودم بذارم).
از امروز ميشه براي فردا اينترنتي سفارش داد. فردا در خونه هست. به ايران هم حتي ميفرسته!
تو همين شهر فسقلي ما به تنهايي 8 تا نماينده داره.
خلاصه بگم كه الكي نيست ها!!!! الان وبلاگستان به وبلاك نويس صادقي چون من افتخار ميكنه!!!!
حالا شما بريد تو سايتش ، قسمت سوئدش ، سمت چپ تو قسمت MORE يه دسته گل براي من انتخاب كنين برم براي خودم سفارش بدم. تا حالا ديده بودين كسي براي خودش گل سفارش بده؟ حالا ببينين

اينم نمونه كارت هاش
پي نوشت: والا روم به ديوار من با ديدن قيمت دسته گل ها به اين نتيجه رسيدم كه اگه 1000 كرون رو نگه داشته بودم خيلي به صرفه تر بود.
این پست رو
ميم در سه شنبه 15 بهمن1387 نوشت! |
سال نو میلادی هم شروع شد.
سال نو مبارک باشه. به قول ایرانی ها. صد سال به از این سالها. امیدوارم سال خوبی داشته باشین و خلاصه از همین حرفها دیگه.

اینجا برای شروع سال نو، معمولا مردم نزدیکی ساعت ۱۱ شب تو میدون اصلی شهر یا نقاط مهم شهر جمع میشن. تا نزدیکی ساعت ۱۲ شب با هم میگن و میخندن و مشر وب میخورن و ...ای یه کمکی هم آتیش بازی میکنن.
نزدیکی ساعت ۱۲ که میشه دیگه آتیش بازیها رو به افزایش هست، ۱۰ ثانیه مونده به ۱۲ شب مردم شمارش معکوس رو شروع میکنن و سر ساعت ۱۲ یه جیغی میکشن و آتیش بازیها به اوج خودش میرسه.اینم بگم که ملت شا مپاین ها رو طوری تنظیم میکنن که سر ساعت ۱۲ به افتخار سال نو، کفش بزنه بیرون.
شهر ما چون یه شهر کوچیکه، با جمیعت خیلی کم، آتیش بازیها معمولا به صورت خود جوش مردمی انجام میشه. اما تو شهرهای بزرگ مثل پاریس، فکر نکنم مردم بتونن از پس نورانی کردن شهر بر بیان، و دولت یا شهرداری خودشون مراسم زیبايی از آتیش بازی رو تدارک میبینن.
اینجا در سوئد، شب سال نو یکی از معدود شبهایی هست که مردم اجازه دارن تو خیابون نوشیدنی الکلی مصرف بکنن.
تو این شهری که ما هستیم میدون اصلی شهر خداییش هیچ فرقی با ۴شنبه سوری ایران نداره. فشفشه، سیگارت، منور ،..... همه به راهه، دود همه جا رو میگیره و بوی باروت به خوبی قابل استشمام هست. فقط ترقه و اکلیل سورنج نداره.
دیگه عرض کنم خدماتتون که، بعد از ساعت ۱۲ شب هم ملت همه خوش و خندون به سمت دیسکوها حرکت میکنن، و باز از معدود شبهایی هست که دیسکوها میتونن تا صبح باز باشن.
یه وقت فکر نکنین که پیش لرزه های ۴شنبه سوری فقط مال ایران هست ها، نه! اینجا هم الان یک ماهی هست که ما هر لحظه با یه صدای انفجار مواجه میشیم. این صداها معمولا تا چند روز بعد از شروع سال نو هم ادامه دارن.
آقای همسر میفرماید که دانشمندا ساله ۲۰۰۹ رو ۱ ثانیه دیر تر شروع کردن. چون گویا زمین عقب مونده از سن اصلیش، دنشمندا تصمیم گرفتن که درستش کنن.
بنده شخصا تحویل سال شمسی رو به مراتب بیشتر دوست دارم، اولا که سفرهٔ هفت سینی که ما میچینیم خیلی خوشگل تر هست. ثانيا که تحویل سال شمسی پایه علمی داره و حساب شده است، نه اینکه سر ساعت ۱۲ وسط زمستون الکی ۴ تا فشفشه در کنیم و بگیم سال نو مبارک. بعدشم از اونجايی که تحویل سال شمسی هر سال در یه زمان متفاوت هست، خودش کلی شور و هیجان ایجاد میکنه. تکراری هم نیست.
خلاصه که من مال خودمون رو بیشتر دوست دارم.
در ضمن اين رو هم بگم كه معمولا از اوايل دسامبر سوئدي ها چراغ هاي كوچيكي رو كه مخصوص كريسمس و سال نو هست ميذارن پشت پنجره هاشون. امسال به خاطر همين چراغ ها سوئد نوراني ترين كشور اتحاديه اروپا شناخته شده. تخمين زدن كه انرژي كه براي اين كار مصرف ميشه تنها در تعطيلات كريسمس معادل پانزده ميليون يورو هست كه ميشه باهاش ۵۰۰۰ خانه رو در ۱ سال روشن كرد. و همچنين ميگن كه نزديك ترين رقيبشون تو اين قضيه امريكا هست كه نوراني ترين كشور دنيا شناخته شده.
اينم عكس چراغ هاي مخصوص كريسمس


این پست رو
ميم در پنجشنبه 12 دی1387 نوشت! |
این سرما خوردگی من بهانهای شد که من در مورد سیستم پزشکی اینجا بنویسم.
عرض شود که سیستم درمان در اینجا، اینقدر باحاله، اینقدر باحاله، که نمیدونید.
خوب یه خوبيايي داره، یه بدی هایی. خوبیش اینه که همهٔ مردم بدون
پرداخت هیچ پولی(البته پولش قبلا از طریق مالیات به دست اومده) بیمه
هستن. یعنی هر کسی در سال تنها ۹۰۰ کرون (۹۰ يورو)برای دارمان و تنها
۱۹۰۰ کرون(۱۹۰ يورو) برای دارو پرداخت میکنه ( یا شایدم بر عکس، من اینو
همیشه قاطی میکنم). این پول درمان هم اینطوری نیست که هر بار که برین
پرداخت کنین، بلکه برای هر بیماری تنها یه بار پرداخت میشه. مثلا اگه کبدتون
پکیده و میرین دکتر شما رو میبینه، بعد از اون هر بار که برای کبدتون برین
دیگه ازتون پول نمیگیرن!
بعدیش هم اینه که اینجا دکترها تحت یه سیستم درمانی یکپارچه کار
میکنن و چیزی به اسم مطب خصوصی نداریم، و برای هر مدل مریضی شما باید به
درمانگاه مراجعه کنید.
خوب حالا داستان از این قرار هست، تو هر محلهای یا منطقهای یه
درمانگاه هست، که هر کسی تنها و تنها میتونه به درمانگه محلشون مراجعه کنه.
وقتی تشریف مبارکتون رو میبرید اونجا، میرید ریسیپشن و بیماریتون رو میگید
و تاکید میکنید که میخواین دکتر رو ببینین. میگه که باشه بفرمايین بشینین تا
نوبتتون بشه. یهو میبینید یه خانم که داشته از اون ورا رد میشده میاد به
شما میگه که عزیزم مشکلتون چیه؟ و شما دردتون رو میگید، اون شما رو میبره
تو یه اتاقی و کمی معاینه میکنه. این خانوم دکتر نیست بلکه پرستار هست.
اینجاست که میفهمین اینجا اول باید پرستار شما رو ویزیت کنه. و تا پرستار
تشخیص نده، شما اجازهٔ ملاقات پزشک رو ندارین. اگه قضیه طوری باشه که
پرستار از پسش بر نیاد، تازه نوبت دکتر عمومی میشه ( حتي اگه بدونید که
مشکل از کجاست و مطمئن باشید که باید با دکتر متخصص صحبت کنید). افراد
خیلی کمی بودن که تونستن از سد پزشک عمومی رد بشن و به پزشک متخصص
برسن. چون اینجا، به شدت سعی میکنن تو همون مرحله عمومی کارو راه
بندازن، یا اینکه اینقدر میبرنت و میارنت که بیخیال بشی و ترجیح بدی که
بری خونه و با درد خودت یه جوری تا کنی.
حالا اگه قضیه خیلی حاد باشه، معمولان این شما نیستی که میری پزشک
متخصص رو میبینی، بلکه این پزشک عمومیه که به صورت مکاتبه یی یا محاورهيی با
ایشون مشورت میکنه. اگه قضیه از این هم حاد تر بود اونوقت لطف میکنن و به
شما یه نامه میدن که برید بیمارستان و پزشک متخصص شما رو ویزیت کنه.
خلاصه اگر فکر کردین که اینجا میتونید برید پیش دکتر پوست و بگید که مثلا پوست من خیلی خشکه چیکار کنم، اشتباه کردید.
سیستم پزشکی اینجا اینقدر پیچیده و وقتگیره که معمولا مردم با دروخانه کارشون رو راه میندازن.
از طرفی اینجا وقتی میرید دکتر، سعی میشه تا جایي که ممکنه به شما دارو
ندن. یعنی اگه کسی بتونه دارو بگیره باید بهش جایزه داد. برای همین هر
ساله ادارهٔ بهداشت یه دفترچه چاپ میکنه که توش بیماریهای رایج، علائم و
داروهای مربوطه رو نوشته. که مردم دیگه نرن دکتر به جاش برن دارو خانه و
اون داروها رو ( که داروهای بدون نسخه هستن) رو دریافت کنن و شاد باشن.
البته خدايي داروهاشون اثربخشه. گچ و اب شکر نمیدن که بخوری. ولی خوب از
طرفی هم گرونه دیگه. مثلا ما یه اسپری کوچیک که برای بینی هست خریدیم
معادل ۱۰۰۰۰ تومن. ناقابل! ولی لا مصب معجزه میکنه، یه پیس میزنیم
بینیمون باز میشه.
یه مسالهٔ دیگه، قضیه مهم و حیاتی انتی بیوتیک هست، مرده باشی بهت
انتی بیوتیک نمیدن، دلیل هم داره. یکیش اینه که خوب داروی خوبی نیست و
باید سعی بشه که کم مصرف بشه، دیگه اینکه، هر ساله نسخه هايی که توسط
پزشک ها صادر شده رو بررسی میکنن، هر پزشکی که زیاده از حد انتی بیوتیک
تجویز کرده باشه، از کار بر کنار میشه. به همین سادگی.
از دیگر خوبي های اینجا اینه که همهٔ درمانگاهها بیمارستانها و
داروخانه ها به صورت شبکه به هم متصلن. یعنی هر یه موردی که پزشک تشخیص بده،
و به فایل شما اضافه کنه، در سر تا سر سوئد قابل مشاهده هست و به پرونده
پزشکی اضافه میشه. این باعث میشه که عكس رادیولوژی، جواب آزمایش، نوار
قلب،.... رو هی نزنیم زیر بغلمون از این دکتر به اون دکتر. همشون تو
کامپیوتر هست.
ولی یه بدی که داره که خیلی هم مهمه، اینه که اینجا چون مریض کم
دارن، چون ۸ سال جنگ نداشتن و با انواع مجروح و مصدوم رو به رو نبودن،
پزشکا خنگ بار اومدن. اینو خودشون هم میگن، نه اینکه من از خودم بگم ها. و
این باعث شده که سالانه ۴۰۰۰ نفر از اثر اشتباهات پزشکی کشته بشن ( نه بر
اثر پیری،...) و این در حالیه که تو این کشور سالانه تنها ۸ نفر بر اثر
تصادفات میمیرن!!!! پس ببینید که این دکتراشون چقدر خنگن.
خوب مسلما اینجا تكنولوژی بیداد میکنه، مسلما همه جا مجهزه، همه مدل
دستگاهی دارن. اما علم استفاده از این همه تکنولوژی رو ندارن. این دوگوله
شون آکبند مونده!
یه دوستی دارم که هی میگه اونجا اورپاست، اونجا دکتراش خوبن، اونجا مریض
بشی دیگه غمی نداری،..... باید بگم شاید اینجا مجهز باشه، اما خیلی هم
عالی نیست.
درسته اینجا اگه سوئدی بلد نباشین، و بخواین که به زبان خودتون با دکتر
حرف بزنین براتون مترجم میارن. اینجا اگر مادر بارداری یهو لازم بشه بره
بیمارستان و راهش امبولانس رو نباشه، سریع هلیکوپتر میفرستن،.... ولی اینم
باید در نظر داشت که تو ایران میتونید به هر دکتری که دوست دارید زنگ
بزنید و ازش وقت بگیرید و با نهایتا ۲۰۰۰۰ تومن ویزیت معاینه بشین. اما
اینجا برای دیدن پزشک متخصص باید از ۷خان رستم رد بشین.
من ۱۰ روزه که سرماخورده ام، هفتهٔ پیش رفتم درمانگاه، هرچی برای
پرستار ضجه زدم، هیچ محلم نذاشت. حتي معاینه نکرد، تنها ته گلومو نگاه کرد،
هی من بهش میگم این مدلیم اون مدلیم، هی میگفت طبیعیه طبیعيه، اخرشم گفت
برو خونه استراحت کن، این روزا سرماخوردگی زیاده و ول کرد رفت. منم دست از
پا دراز تر برگشتم و الان ۱۰ روزه که هنوز خوب نشدم.
این پست رو
ميم در چهارشنبه 4 دی1387 نوشت! |
والا هم اينكه دلم نيومد دوست داران بارون رو بي خبر بذارم هم اينكه گفتم دردمو با شما تقسيم كنم.
الان كه دارم اينو مينويسم. باران سيل اسا در حال بارش هست.

هر قطره اش قد يه گردو هست. باور كنيد راست ميگم! به زودي طعمه سيل ميشيم.
من اون موقع هم كه ايران بودم از اب و هوا شانس نيوردم اينجا هم همينطور!

هميشه جمعه ها كه نمي رفتم دانشگاه، هوا علي و توپ و افتابي بود

اون وقت وسط هفته كه محكوم بوديم بريم دانشگاه هوا سرد و باروني ميشد. البته تا ايران بودم بارون رو دوست داشتم و هميشه عاشق خيس شدن زير بارون بودم و با چتر ميونه اي نداشتم.
اينجا هم با چتر ميونه اي ندارم ها ولي ديگه با بارون و خيس شدن حال نمي كنم. اخه شما نمي دونين كه چقدر بارون مياد كه!!! اونم چي، همراه با بادهايي كه در تمام جهات در حال وزش هستن. يعني ديگه به خدا قطره هاي بارون هم گيج ميشن ،نمي دونم به چه جهتي بايد بيان پايين!
حالا اينجا هم آخر هفته ها كه ما تو خونه ايم هوا صافه. همچين كه روز هاي كاري شروع ميشن بارون ها هم شروع ميشن!!!! با اين وضعيت هم من 4 روز اينده رو حتما حتما بايد از خونه برم بيرون. اخه ما پياده ميريم دانشگاه

اينم يه عكس كه بتونه وضعيت رو توصيف كنه، البته الان اينجا درخت ها همه لخت و بدون برگ هستن. البته خودم هم عكس گرفتم ولي بارون توش پيدا نيست

اينم عكس خودم كه وضعيت درخت ها رو ببينين
2ساعت بعد نوشت: هوا كاملا صاف شد و براي چند دقيقه هم خورشيد خودنمايي كرد. راست ميگن كه به هواي اينجا نمي شه اعتماد كرد
این پست رو
ميم در دوشنبه 20 آبان1387 نوشت! |
خوب میریم که بقیشو ادامه بدیم. این اخلاق آدمیزاد
که تا شروع میکنه به حرف زدن، یهو همه چیز یادش میره خیلی بده به خدا.
من اینقدر حرف برا گفتن داشتم که نمیدونین. حالا که میخوام این پستها رو
بنویسم، نمیدونم چرا همش از ذهنم پاک شده.
جایزهٔ نوبل رو که همتون میشناسین، از اینجا اومده، شخصی به اسم الفرد
نوبل این جایزه رو راه انداخته که تو ۶ زمینه اهدا میشه. شیمی (خواهش
میکنم که تشویقم نکنین، من دیگه از شیمی اومدم بیرون. فکر نمیکنم که
دیگه بتونم این جایزه رو براتون به ارمغان بیارم )، فیزیک، اقتصاد،
ادبیات*،دارو و صلح. البته جالبه که بدونین جایزهٔ صلح نوبل رو تو نروژ
میدن. حالا چرا؟ والا من نمیدونم.
هر سال تقریبا همین موقع ها، تو یه سالن بزرگ تو استكهلم این برنامه
برگزار میشه، که من ۲ ساله پیشش رو از تلویزیون دیدم. اینجا دانشجوها
میتونن ثبت نام کنن و بلیط بخرن و برن از نزدیک ببینن، اما ۲ سال پیش یه
دانشجوی ایرانی رو که اینجا فوق لیسانس میخوند رو خودشون دعوت کردن. و
کسانی که دعوت میشن باید از این لباسهای خیلی رسمی بپوشن و حسابی تیپ
بزنن.
اینجا هست که خاندان سلطنتی خودی نشون میدن و تمام مراسم رو اینا
میچرخه(اینو گفتم به خاطره شادونه). اولش که همه سر جاشون نشستن و موزیک
میزنن و برندهها رو معرفی میکنن. بعدش که میرن برای شام، اونوقت همه
قاطی پاتی میشن. یعنی شاه میره پیش خانم برندهٔ یه جایزه میشینه. ملکه
میره پیش یکی دیگه میشینه،... (منظورم اینه که خانومها و آقایون با هم
جا عوضی میکنن)ای وای نمیدونم اینو چه جوری بگم که مفهوم باشه. اونوقت
همزمان هنرمندهای محترم میان براشون آواز میخونن و میرقصن.
من یه قسمتهایی از اهدا صلح نوبل رو هم دیدم، به نظرم جالب تر از اون اصلیه هست!
دیگه اینکه اینجا در قدیم شیمیستهای خیلی معروفی داشته، مثل سلسیوس
و ارنیوس (اگه فکر کردین که اینا یونانی هستن، مثل من اشتباه فکر کردین)
اینا با همهٔ خنگیشون (به نظر من خیلی خنگ هستن) ۲ صنعت خیلی مهم
دارن، الکترونیک و خودرو. خوب همتون با سونی اریکسون و ولوو آشنایی دارین
دیگه، مگه نه؟
آهان صنعت کاغذشون هم خوبه. آخه بس که جنگل دارن. اینجا پر از جنگل کاج
و بلوط هست. بعضی وقتا تو راه دانشگاه، رو درختها سنجاب میبینیم. یه بار
هم تو جنگل آهو دیدیم. کلا ما اینجا با حیوانات زندگی مسالمت آمیزی داریم.
چون اینجا راه به راه جنگل داره. حتی ما وقتی پیاده میریم دانشگاه یه
بخشی از راه رو از تو جنگل رد میشیم. فقط شانس آوردیم اینجا خرس و گرگ
نداره.
خوب حالا همش هم از خوبیها نگم، اونوقت شما فکر میکنین من تو بهشت زندگی میکنم.
اینجا زمستونها کلی دل انگیزه، تقریبا ساعت ۸ صبح آفتاب در میاد (اگه
در بیاد) و ساعت ۳.۵ بد از ظهر هم میره. میبینین که چقدر دل انگیزه؟ اما
تابستونها دیگه محشره. آفتاب از ساعت ۳.۵ صبح در میاد و تا ۱۱ شب هم خیال
رفتن نداره!!! حتی اوضاع تا حدی بیریخت میشه که وقتی تقویم اوقات شرعی
رو نگاه میکنیم ، به مدت تقریبا ۱ ماه برای اذان صبح هیچی ننوشته!!! و
البته من نمیدونم که این یعنی چی؟ ولی گویا اون ۱ ماه نماز صبح رو چه
بخونی، چه نخونی، به پات نوشته میشه! (و حالا جدا از شوخی اگه کسی
میدونه چرا اینجوریه بیاد بگه)
حالا تو این شرایط ساعتی، چه زمستون باشه و چه تابستون باشه (که
روزها بلنده) مغازهها تنها تا ساعت ۶-۷ عصر باز هستن (روزهای تعطیل هم
تا ۴) و از ساعت ۷ به بعد مردم یهو از تو خیابونا ناپدید میشن. و دیگه هیچ
جنبندهای رو نمیشه جز تو خونش پیدا کرد، حتی تابستونا، البته به جز یه
روز در هفته. اونم جریانش اینه که، تابستونا، اینجا، هر شهری، یه روز در
هفته رو انتخاب میکنه، که در طول ۲ ماه تابستون اون روزها رو برای مردم
جشن خیابونی بگیرن. مثلا تو شهر ما ۵شنبهها هست. و هر ۵شنبه از ساعت ۷
عصر تا ۱۰ شب کنسرتهای خیابونی هست و اون روز ها، تنها روزهایی هستن که
بعد از ساعت ۷ مردم رو میتونین تو خیابون ببینین. البته از حق نگذریم، شب
سال نو هم مردم رو میشه تا ساعت ۱۲ که سال نو میشه تو خیابون دید.
خوب حالا تا اینجا باشه، بقیش به زودی در برنامههای آینده.
*کارتون نیلز رو دیدین؟ یادتون هست؟ یه پسر بچه بود که با یه دسته قو سفر
میکرد. اون داستان سوئدی هست، و نویسندش یه خانومه، که اولین جایزهٔ نوبل
ادبیات رو گرفته.
عکسها در ادامه مطلب.
این پست رو
ميم در دوشنبه 6 آبان1387 نوشت! |
اینجا
سوئد است.واقع شده در شمال اروپا، جزئی از شبه جزیره اسکاندیناوی.
اینجا حکومت پادشاهی داره، ولی پادشاه فقط نقش سنبلیک داره و عملا
کارهای نیست. تنها کاری که داره اینه که راه بیفته تو دنیا و سوئد رو به
جهانیان معرفی کنه. در حقیقت این نخست وزیره که کشور رو اداره میکنه.
خانواده سلطنتی ۵ نفرن، شاه (کارل گوستاو ۱۶ ام)، ملکه (سیلویا) که اصالتا
آلمانی هست، ولی عهد (ویکتوریا)، تک پسر خانواده (فیلیپ)، دختر تهتغاری
(مادلین). اینجا چون که تساوی حقوق زن و مرد هست، اولین بچه ولی عهد
میشه، که حالا دختر شده.
حکومت اینجا از نوع سوسیالیستی هستش. توضیحش یکم پیچیده هست، اگه دوست
داشین برین اینجا بخونین، اما تو پستهای بعدی، از عواقب و نتايج این سیستم حکومتی
خواهم نوشت.
این کشور شاید نسبتا بزرگ باشه، اما جمعیتش کمه، ۹ میلیون فقط که تازه
باید بگم که اینجا از بقیه کشورهای اسکاندیناوی جمعیتش بیشتره. تا یکی،
دو سال پیش ایرانیها دومین جمعیت مهاجر رو تشکیل میدادن، اما الان اولین
هستن، پس میتونین حدس بزنین که اینجا چقدر ایرانی داره. طوریکه تو شهر
ما، در هر گوشهای از شهر میتونین کلام گوش نواز فارسی رو بشنوین. اصلا
سخت نیست، باور کنین.
چون این کشور به جای اینکه پهن باشه، باریکه و دراز، برای همین آب و هوا
خیلی متغیر هست. اینجایی که ما هستیم که تقریبا میشه جنوب غربی، خیلی
سرد نیست، یعنی سرد هست، ولی وحشتناک نیست! تنها بدیش اینه که اینجا باد
خیلی میوزه، و این تاثیر سرما رو خیلی بد تر میکنه.
مردمان اینجا خیلی مهربون هستن، یعنی صورت خیلی مهربونی دارن، همیشه
لبخند میزنن، و همیشه با لبخند جوابتو میدن و به سختی عصبانی میشن. اما
خیلی سرد و بی روح هستن، کلا همیشه خسته و افسرده هستند و با هیچ
فعالیتی به جز تلویزیون نگاه کردن و مشروب خوردن حال نمیکنن. از سر و صدا
خیلی خوششون نمیاد و از جمعیت زیاد فرار میکنن.
اینجا دخترای خوشگل، اما بد هیکلی داره. بر عکسش، پسرای خوش هیکل اما
بیریختی داره!!! یه ضرب المثل دارن که میگن، به ۲ چیز سوئد نمیشه اعتماد
کرد، یکی آب و هوا و یکی هم دختراش. حالا چرا؟ من نمیدونم والا.
اینجا مردم همه بلدن خیلی خوب انگلیسی حرف بزنن، و تقریبا ما از زبان
سوئدی بی نیاز هستیم. از بچههای حدود ۱۰ سال بگیرین تا پیرزن، پیرمردهای
۸۰-۹۰ ساله. جالبیش اینه که وقتی ازشون میپرسی که بلدی انگلیسی حرف
بزنی؟ با شرم و ناراحتی میگه که یه ذره، بعد میبینی که عین بلبل شروع
میکنه به حرف زدن!!! اما نسل اول مهاجر متاسفانه انگلیسی بلد نیستن. حتي
من شنیدم که بعضی از افرادی که اینجا مهاجرت کردن، سواد خوندن و نوشتن
زبان خودشون رو هم نداشتن!!! خوب معلومه دیگه یه همچین کسی یالا بتونه
همون سوئدی رو یاد بگیره، انگلیسی پیشکش!
یه دلیلی که باعث شده اینا انگلیسی رو خیلی خوب بلد باشن، برنامههای
تلویزیون هست. فیلمها و سریالهای امریکایی به زبان اصلی، تنها با
زیرنویسهای سوئدی پخش ميشن.
خوب فعلا بسه. تا اینجا رو داشته باشین، بقیش رو فردا میام میگم.
ادامه مطلب رو کلیک کنین تا عکسها رو ببینین
این پست رو
ميم در شنبه 4 آبان1387 نوشت! |