تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

پله پله تا ملاقات خدا

اسباب کشی

خدمت همه دوستان بلاگفای و غیر بلاگفایی عرض کنم که از امروز به بلاگر نقل مکان نمودیم.

اونایی که وبلاگ منو از طریق فید دنبال میکردن که مشکلی ندارن چون همون فید رو به وبلاگ جدید اختصاص دادم. اونایی هم که وبلاگ منو از طریق بلاگفا دنبال میکردن اگر همچنان دوست دارن دنبال کنن زحمت بکشن و از لینک "آر اس اس" که تو ستون سمت چپ هست استفاده کنن.

آدرس جدید من: http://mielmim.blogspot.com

البته هنوز تکمیل نیست و در حال کامل شدن هست.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/11/11 نوشت! |

88.8.8

امروزی که داره تموم میشه. یه روزی بود با یه تاریخ خاص و یه مناسبت تقویمی خاص تر. خوب اینکه این روز تولد امام هشتم باشه و اون امام هم برای ایرانی ها خیلی عزیز باشه باعث میشه این روز به شدت مورد توجه همه قرار بگیره.

تقریبا تمام وبلاگستان پر شده از پست هایی در مورد این روز. اما برای من جالب ترین پست، پستی هست که پرهام نوشته و منتظرم تا نتیجه رو اعلام کنه :)

برای من امروز یه روز خیلی خیلی عادی بود با همون دغدغه های همیشگی. همون طور که 77.7.7 هم یه روز معمولی بود برام. احتمال میدم 99.9.9 هم به همین شکل باشه ولی چون میبینم که همه دارن پست مینویسن که 11 سال بعد بهش رجوع کنن و خاطرش براشون زنده بشه. گفتم منم ثبتش کنم :))

شما چطور؟ امروز روز خاصی بود براتون؟

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/10/30 نوشت! |

شانس 95 درصدی

امروز 2 تا اتفاق برام افتاد که برای خودم خیلی جالب بود و برای ثبت در تاریخ اینجا مینویسم. شاید برای شما هم جالب باشه.


1- دیشب موقع خواب یادم رفت موبایلمو بذارم بالاسرم و ساعتش رو برای صبح تنظیم کنم. در عالم هپروت که بودم داشتم با خودم فکر میکردم من که حال ندارم برم موبایلو بیارم. کاش لااقل به آقای همسر میگفتم صبح از دانشگاه بهم زنگ بزنه و منو بیدار کنه (که اونم نگفتم چون آقای همسر خوابش برده بود). خلاصه با امید به پروردگار و آرزوی اینکه فردا هوا خیلی ابری نباشه که اتاق تاریک باشه و من تا لنگ ظهر خواب بمونم، خوابیدم.

ساعت حدودای 8.30 بود که با زنگ موبایلم بیدار شدم و مجبوری رختخواب رو ترک کردم تا ببینم کیه. کی بود؟ اگه گفتین؟ آفرین. اقای همسر بود که میخواست از من یه سوال بپرسه :))

خدایی کاش دیشب قبل خواب به چیزای بهتری فکر میکردم. نه؟


2- دوران راهنمایی یه دوستی داشتم که با هم خیلی صمیمی بودیم و از بد روزگار برای دبیرستان از هم جدا شدیم و اون رفت یه مدرسه دیگه. اول دبیرستان که بودیم با هم تلفنی در ارتباط بودیم و خونه هم میرفتیم. تا اینکه 29 اسفند (روز تولدش) زنگ زدم خونشون که بهش تبریک بگم که یه خانومی گفت از اینجا رفتن و هیچ شماره ای ازشون نداره :( از اون روز من خیلی دنبال این دوستم گشتم. هرچی ادرس و شماره تلفن بود رو امتحان کردم و بیفایده بود. از روزی که با پدیده اینترنت آشنا شدم همیشه هی اسمش رو به زبان های مختلف سرچ کردم و نتیجه نگرفتم. حتی دیگه تصمیم داشتم اسمشو توی وبلاگم و توییتر و فیس بوک و فرندفید و ..... بنویسم و از ملت بپرسم که ایا خانومی به این اسم میشناسین یا نه؟

چند شب پیش خواب دیدم که خیلی اتفاقی همدیگرو پیدا کردیم. با خوشحالی از خواب بیدار شدم و دیدم که خواب بوده و بیفایده :(

امروز داشتم داستان خوابم رو توی فرندفید مینوشتم و به این فکر میکردم. خوب اونا خونشون رو عوض کردن ما که عوض نکردیم. اسم اون تو اینترنت نیست اسم من که هست. شاید اون دیگه نمیخواسته با من دوست باشه و همین جور که فکر میکردم بازم با نا امیدی اسمشو تو گوگل سرچ کردم و در عین ناباوری یه آگهی روزنامه رسمی پیدا کردم که به تازگی یه شرکت تو اهواز ثبت شده و اون نایب رییسشه!!!! تازه آدرس و تلفن شرکت هم بود.

من خدا رو به خاطر دیدن این خواب بسیار سپاسگذارم :)


حالا جریان شانس 95درصدی: تازگی ها سرگرمی جدیدی تو فیس بوک پیدا کردم به نام Check Out How Lucky You Are Today

این سرگرمی جدیدم به من گفت که امروز 95٪ شانس دارم و الحق که درست گفت :)


فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/10/29 نوشت! |