تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

پله پله تا ملاقات خدا

پیروزی بزرگ

برای منی که وقتی تو خیابونای تهران راه میرم و میبینم میوه فروش ها نوشتن سبزی اهواز کیلویی ... تومان لبخند رو لبم میاد ، برای منی که سالها توی خونه پدریم تو اهواز سبزی باغچه خودمون رو خوردم با تنوع خیلی زیاد ، حالا خریدن 4 تا ساقه ریحون کاشته شده تو یه گلدون 10 سانتی یا خریدن یه دسته جعفری که برگهاش اندازه برگ چناره یه پیروزی بزرگ محسوب میشه و البته باز هم خدا رو شاکرم.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/9/22 نوشت! |

جایی‌ که من زندگی‌ می‌کنم، قسمت سوم

داستان زیر رو بخونید تا برسیم به اصل مطلب

الان تقریبا یه هفته ای هست که من و اینترنت و لپتاپ با هم مشکل داریم! جمعه پیش ظهر خوابیدم پاشدم دیدم اینترنتم رفته تو کما و هر کاری میکنم با من راه نمیاد که نمیاد و بابت تنها یه کلیک باید هی دیسکانکت کنم و دوباره کانکت کنم. کار من شده بود تکرار این پروسه تا بلکه بتونم دو تا صفحه بخونم. اول فکر کردیم که شاید اشکال نرم افزاریه و شاید کامپیوترم مشکل داره و... و از اونجایی هم که تو ایران ویندوز عوض کرده بودم و ویندوز قفل شکسته ریخته بودم و مایکروسافت فهمیده بود و گیر داده بود که ای بیا ویندوزتو رجیستر کن و...... تصمیم گرفتیم ویندوز رو عوض کنیم و یه نسخه رجیستر شده بریزیم. اینکار و کردیم و باز اینترنت درست نشد تا ما تصمیم گرفتیم که دوشنبه صبح بریم دانشگاه بخش آی تی ببینیم چشه. تقریبا آخرای روز یکشنبه بود که خودش خود به خود درست شد.

تا اینکه این جمعه باز همین اتفاق تکرار شد من ظهر خوابیدم و پاشدم دیدم اینترنت رفته تو کما. من دیگه خیلی عصبانی و ناراحت شدم.

یه دوست دارم تو لندن که در جواب گله من از اینکه آخر هفته است و دستم به جایی بند نیست بهم گفت مگه شرکتشون ساپورت 24 ساعته ندارن؟

منم عرض کردم که گویا یادت رفته اینجا که من زندگی میکنم سوئده. با این حال رفتم تو سایتشون و نگاه کردم دیدم که روز های تعطیل برای رسیدگی به امور تلویزیون از ساعت 8 صبح تا ساعت 10 شب میشه زنگ زد اما برای اینترنت از ساعت 12 ظهر تا 4 بعد از ظهر فقط میشه زنگ زد. ***

حالا این دلیلش چیه؟ دلیلش چیزی جز این نیست که مردم سوئد عشق تلویزیون هستن و بزرگترین تفریحشون اینه که بشینن تو خونشون آب جو بخورن و تی وی ببینن. چه روزهای عادی بعد از کار و چه روزهای تعطیل و آخر هفته. حالا تلویزیونشون هم فکر نکنین خیلی خداست ها. برنامه هاش همه برنامه های آمریکاست. سریال ها. فیلم های سینمایی. شوهای تلویزیونی و مسابقه ها. همه و همه هموناییه که تو آمریکا ضبط میشه و پخش میشه وگرنه خودشون از خودشون هیچ برنامه خاصی ندارن و تازه هر کس برای داشتن تنها و تنها جعبه تلویزیون توی خونش باید هر سه ماهی 50 یورو به دولت مالیات بده حتی اگه روشنش نکنه. حتی اگه سوخته باشه!!!!!!

برای همینه که حتی تو اینجور شرکت ها بخش مربوط به تلویزیون فعال تره و اینترنت اصلا حرفی برای گفتن نداره.

خلاصه یه سوئده و یه تی وی

*** البته این اینترنت خونه ما هم بیچاره چوب دوسر طلاست. این اینترنت نتیجه یه قرار داده که بین شرکت اجاره دهنده خونه و دانشگاه که اینترنت رو تامین میکنه و این شرکته که مربوط به اینترنت و تلفن و تلویزیون منطقه مسکونی ماست بسته شده. تا یه چیزی میشه این میندازه ردن اون اون میندازه گردن اون یکی و خلاصه هی پاس میدن به همدیگه. کما اینکه پارسال به مدت 2 ماه کل خونه های دانشجویی اینترنت نداشت ما که پیگیری میکردیم دانشگاه میگفت به شرکت مخابرات بگین اون میگفت به شرکت خونه هاتون بگین اون یکی میگفت به دانشگاه بگین و ما هم این وسطه گیر کرده بودیم نمیدونستیم چیکار بکنیم

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/9/20 نوشت! |

تماس با من

دوستان عزیز یه لینک هست توی نوار طوسی رنگ سمت چپ زیر لوگوی نارنجی رنگ مربوط به خوراک وبلاگ که نوشته "تماس با من"

اگر از من سوالی دارین یا کاری با من دارین میتونین از اون لینک کمک بگیرین.

تورو خدا قبل از اینکه کامنت بذارین با دقت همه جای وبلاگ رو نگاه کنین.


مرسی

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/9/7 نوشت! |

سال چهارم هجری

پیرو این پست الهه (آغاز سال چهارم هجری) منم تصمیم گرفتم که پست مشابهی رو بنویسم.


یکشنبه 16 اگوست یا به عبارتی 25 مرداد ماه برای من وهمسرم آغاز سال چهارم هجری بود. اما اینکه چرا دارم الان این پست رو مینویسم دلیلش اینه که دوشنبه به سوئد برگشتم و سال چهارم تقریبا از دوشنبه رسمیت پیدا کرد.

25 مرداد سال 85 روزی بود که من و همسرم از ایران به سوئد اومدیم. توی فرودگاه همش دلتنگی بود و فکر دوری از خانواده. پروازمون با اتریش ایر لاین بود و 4 ساعت تو وین توقف داشتیم. اون 4 ساعت کمی سخت اما نسبتا خوب گذشت! اما وقتی رسیدیم گوتنبرگ تازه اول داستان بود. چون بعضی از چمدون هامون نیومده بود چون هواپیمای دوم کوچیک بود و گنجایش اون همه چمدون دانشجوهای ایرانی رو نداشت! با چمدون های نصفه نیمه به سمت منزلی که از پیش اجاره کرده بودیم روان شدیم و وقتی وارد خونه شدم گویی همه غم عالم رو توی دل من ریخته بودن.

با توجه به رطوبت بالای این شهر به محض ورود به خونه بوی نم بود که استشمام میشد و من رو یاد ویلاهای خالی و سرد و نمور شمال انداخت و من هم که همیشه از نم شمال فراری بودم حسابی خورد تو ذوقم. وارد خونه که شدیم شروع کردیم به تمیز کاری. هرچیزی رو میشستیم خشک نمیشد و من دائم مجبور بودم از  دستمال و روزنامه برای خشک کردن وسایل استفاده کنم و اون موقع بود که هی به خودم میگفتم اینجا کجاست که ما اومدیم؟

تا 2-3 هفته اول واقعا نمی دونستم با مواد غذایی چیکار کنم. همه چیز کپک میزد و من واقعا درمونده شده بودم. همه چیز رو میذاشتم تو یخچال حتی سیب زمینی ها رو!

اما هر جور بود با محیط هماهنگ شدیم و زندگی آغاز شد.

سال اول خیلی خوب گذشت. احترامی که به ما میذاشتن. نظم و مقررات. آرامش. سر سبز بودن محیط و خیلی چیزای دیگه که باعث میشد از محیط کاملا راضی باشیم. البته از همون اول هم میدونستیم که سوئد موندنی نخواهیم بود و ته مه های ذهنمون فکر جای دیگری بودیم.

اولین تابستونی که رفتیم ایران به این فکر افتادیم که برای مهاجرت استرالیا اقدام کنیم یا برای پی اچ دی تو آمریکا یا مهاجرت کانادا یا چی؟ و نهایتا تصمیم گرفتیم برای مهاجرت استرالیا اقدام کنیم.


شروع سال دوم همزمان بود با اقدام برای مهاجرت استرالیا با مشورت وکیلی که قرار بود پول خون باباشو از ما بگیره. بعد از اینکه یه سری از کارامون انجام شد. وکیل عزیز تماس گرفت که نه نمیشه و شما جز قانون مهاجرت استرالیا نیستین و این ما بودین که حسابی وا رفتیم.

سال دوم رو با همین نا امیدی شروع کردیم تا اینکه ماه ژانویه شد و زمان شروع کردن تز فوق لیسانس و من و همسرم هم خیلی دوست داشتیم که تزمون رو تو شرکت برداریم نه توی دانشگاه. خوب شروع کردیم به ایمیل بازی و گشتن و گشتن تا اینکه شانسمون زد و من خیلی سریع با یه شرکت هلندی که می خواست از فاضلاب متانول تولید کنه به توافق رسیدم و همسرم هم با کمک یک اشنا با یه شرکت انگلیسی در رابطه با سوخت کشتی ها به توافق رسید. حالا ما باید صبر میکردیم تا برامون ویزا اجازه کار بگیرن.

توی این فرصت تصمیم گرفتیم عید رو بیایم ایران تا کارها انجام بشه. وقتی هم که از ایران برگشتیم باز یه سری از کارها رو انجام دادیم. من اجازه کار هلند رو گرفته بودم منتظر اجازه اقامت بودم که بعد از گذشت 4 ماه اداره مهاجرت هلند من رو ریجکت کرد. چون حقوقی که از شرکت میگرفتم خیلی کم بود و ....

بعد از مدت کمی هم همسر محترم خورد تو دیوار چون بخش نیروی انسانی اون شرکت انگیلیسی گفته بود پروسه اجازه کار برای انگلیس اونقدر طولانیه که ما برای یه تز 6 ماهه خودمون رو درگیر نمیکنیم!!!!

و ما دست از پا دراز تر به اساتیدمون مراجعه کردیم تا یه موضوعی رو از تو خود دانشگاه انتخاب کنیم و روش کار کنیم.

در همین حین بود که ما برای مهاجرت کانادا هم اقدام کرده بودیم و منتظر نامه شماره پرونده مون بودیم. که اداره مهاجرت کانادا اعلام کرد کسانیکه از تاریخ 27 فوریه 2008 اقدام کردن شامل قانون جدید میشن و قانون جدید هم هنوز در نیومده و باید صبر کنید.


سال سوم با انتظار شروع شد. انتظار برای قانون جدید مهاجرت. همزمان ما تزمون رو هم کم کمک انجام میدادیم و همسرم هم یه رشته جدید رو توی یه دانشگاه جدید شروع کرده بود.

بالاخره اواخر نوامبر یا اوایل دسامبر بود که قانون جدید اعلام شد و نه رشته من و نه رشته شوهرم شامل مهاجرت نمیشد و باز ما خوردیم تو دیوار. اما ما پررو تر از این حرفا بودیم

من تزم رو به هر طریق بود جمع و جور کردم و به یه جایی رسوندم و رفتم ایران. نه برای گردش که برای فصل جدیدی از مهاجرت. مهاجرت به کبک. برای اینکار باید زبان فرانسه میدونستم که خوب من چیزی بلد نبودم و با کمک دوستان دنیای مجازی یه معلم پیدا کردم و کلاسای فرانسه مو شروع کردم. باید 3 خرداد امتحان میدادم که همتون در جریانش هستین و نمره اش رو برای آفیسر میفرستادم. خدا رو شکر میکنم که نمره ام خوب شد و تونستیم بخش عمده ای از پرونده رو پیش ببریم و به این یقین برسیم که نه بابا ما هم شانس داریم!!!!


حالا سال چهارم رو در حالی شروع میکنیم که یکسال از درس جدید همسرم مونده و من هم باید تزم رو نهایی کنم و به اصطلاح دفاع کنم و منتظر باقی کارهای پرونده کبک باشیم.


باید ببینیم آغاز سال پنجم به چه صورت خواهد بود؟

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/9/2 نوشت! |

بهانه

وقتی پرواز و همه مسائل مربوط به اون به خوبی انجام میشن و حتی توی هیچ صفی معتل نمی شی دیگه بهانه ای برای تخلیه غم ناشی از دوری خانواده برات باقی نمیمونه و من امروز دچارهمین بی بهانگی شدم.
به سوئد برگشتم بعد از 6 ماه.

 

2 خاطره هم از سفر بگم که اگر بهانه ای برای خالی کردن غم نیست لا اقل بهانه ای برای لبخند باشه:


- خانومی که جلوی من بود چیزی نزدیک به 20 کیلو بار دستی داشت که توی چند کیسه حمل میکرد. وقتی وارد هواپیما شد به مهماندار گفت: "سلام خسته نباشید" مهماندار هم یه نگاه به سر و ضع خانومه کرد و با یه خنده ای گفت: "شما بیشتر!"


- همون خانوم مهماندار با دیدن بسته بزرگ سبزی قورمه بلند گفت: "این ایران ایر تا حالا چه سبزی قورمه هایی که به سراسر دنیا صادر نکرده"

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/8/31 نوشت! |