تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

پله پله تا ملاقات خدا

این روزها حرفم نمیاد

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در دوشنبه 25 خرداد1388 نوشت! |

دقیقه 90

خوب دیگه همه دیدین که این روزا تو ایران چه خبر بود و مردم چه میکردن. هرچند تو این ایام من برای رفت و امدم به شدت دچار مشکل بودم اما باز خیلی خوشم میومد که میدیدم مردم اینطوری دارن از کاندیداشون حمایت میکنن. خوب درسته یه عده واقعا حمایت میکردن و یه عده هم برای تفریح میومدن تو خیابون. اما خوب بازم خوبه که حداقل دوهفته تو ایران شور و هیجان به راه بود.

خوشحالم که این ایام رو ایران بودم و تونستم از نزدیک شور و هیجان مردم رو ببینم و صدای بوق ها رو تا 1 نصف شب بشنوم و تو تجریش 1 ساعت منتظر تاکسی بمونم.

برا ماها که تو اروپا زندگی میکنیم این همه هیجان و استرس و..... دست نیافتنیه بس که این اروپایی ها ساکت و آرومن.

حالا من که خیلی فعالیتی نداشتم و فقط فعالیت ها رو دنبال میکردم. اما دو تا دوستام که یکی از انگلیس اومده بود و یکی دیگه هم از فرانسه ، خیلی فعالیت میکردن و من جدا نگرانشونم که اینا وقتی برگردن حتما دچار خلا میشن و خیلی بهشون سخت میگذره.

تو این مدت وبلاگستان و بالاترین و فرندفید و توییتر همه با هم فضاشون کاملا انتخاباتی بود و تک و توک میشد مطلب متفرقه پیدا کرد.

این سری اینقدر شور انتخاباتی بالاست که حتی منم میخوام برم رای بدم. البته من همیشه رای دادم چه مجلس چه ریاست جمهوری. کلا شناسنامه من پر از مهره. شاید فقط 1 یا 2 تا انتخابات باشه که رای نداده باشم.

شما هم برید رای بدید. همه جا چه مسجد چه مدرسه. زود هم برید که به شلوغی اخر شب نخورید و رایتون مثل پست من دقیقه 90 ی نشه!

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در پنجشنبه 21 خرداد1388 نوشت! |

امریکا امریکا مرگ به نیرنگ تو!

این یه اصله که هر چیزی که دسترسی بهش سخت تر باشه اشتیاق مردم هم براش بیشتر میشه.  ویزای امریکا برای مردم ایران هم جز همین دسته و رده قرار میگیره.
علاوه بر اینکه امریکا سرزمین فرصت هاست و شاید واقعا زندگی در اونجا با بقیه جاهای دنیا واقعا فرق داشته باشه، مردم ایران هم خیلی بیشتر از اونچیزی که باید به این قضیه اشتیاق نشون میدن.
الان تو بچه هایی که با ما سوئد هستن تقریبا اکثریت یا برای ویزای امریکا اقدام کردن یا دارن مقدماتش رو فراهم میکنن که اقدام کنن یا دارن حسرت اون دو دسته رو میخورن. و جالب اینکه تا حالا هیچ کس نا امید از سفارت امریکا تو سوئد بر نگشته حتی یکی از دوستامون که پرونده گرین کارت داره هم تونسته بود یه ویزای توریستی کوتاه مدت بگیره و بره خانوادش رو ببینه (که البته به خاطر اینکه تاریخش مناسب نبود و..... نرفت)
در بین این دوستان کسی بوده که رفته سفارت و رزرواسیون هتل نشون داده و تقاضای ویزای توریستی کرده و اتفاقا ویزا هم گرفته. اما بعد از 24 ساعت اقامت توی فرودگاه امریکا توسط آفیسر های نازنین امریکایی برگردونده شده.
فکر میکنین چرا؟ چون ما ایرانی ها همیشه فکر میکنیم که خیلی زرنگیم و باحالیم و خیلی بلدیم و میتونیم سر هر کسی رو کلاه بذاریم.
این دوست عزیزمون که یه ویزای توریستی گرفته بوده زمانیکه میرسه امریکا به در خواست آفیسر محترم چمدونشو باز میکنه و آفیسر هم میبینه که به به ، این دوست عزیز علی رغم سفرش در طول تابستون با خودش کلی هم لباس زمستونی آورده . همچنین با خودش مدارک مربوط به جی آر ای (1) و پذیرش و ..... رو آورده. آفیسر محترم هم به این دوستمون گفتن که. اون که در مورد ما فکر کردی ، خودتی. عزیزم شما گویا اومدی اینجا که بمونی و قضیه توریستی و .... همش فیلمه. حالا که اینطور شد تشریف ببرید برگردید همون جایی که بودید تا یاد بگیرید دیگه سر ملل خارجی رو گول نمالید.
حالا جا داره از قول خودم به این عزیز بگم که امریکایی ها سوئدی نیستن که همه جیز رو بر منبای اعتماد بذارن و به هر حرفی که ما میگیم اطمینان کنن. فرودگاه های امریکا هم آرلاندا(2) و لندوتر(3) نیستن. خوب عزیز دل شما که میخواستی بری اونجا بمونی سعی میکردی که لااقل بهتر نقش بازی کنی و لا اقل لباس زمستونی با خودت نمیبردی. خوب این کارت خیلی ضایع هست. ای بابا ای بابا.

1-GRE

2-Arlanda

3-Landvetter



فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در جمعه 15 خرداد1388 نوشت! |

دا

از طریق دوستی کتاب "دا" رو گرفتم و الان دارم میخونمش.
چند وقت پیش بحث این کتاب رو توی فرندفید دنبال میکردم و فهمیدم مجموعه خاطرات یکی از اهالی خرمشهر هست. دوستی که مادرش هم خرمشهری هست میگفت به شدت سعی میکنم مانع مادرم بشم که این کتاب رو نخونه چون خیلی اذیت میشه و میگه تمام این صحنه رو خودش از نزدیک دیده. دوستان دیگه ای هم که کتاب رو خونده بودن یا به طریقی در موردش شنیده بودن هم تایید کرده بودن که کتاب خیلی تاثیر گذار هست و وجه ناجوانمردانه جنگ رو خیلی عالی توصیف کرده. همینا منو مشتاق کرد که برنامه ریزی کنم تا بعد از امتحانم به یه طریقی کتاب رو گیر بیارم و بخونم. دوستان فرندفیدی که این موضوع رو فهمیده بودن با چند واسطه کتاب رو به من رسوندن.
کتاب خاطرات خانمی به اسم سیده زهرا حسینی هست که اصالتا کرد دهلران هستن اما طی اتفاقاتی اول در بصره و بعد هم در خرمشهر زندگی میکردن. تقریبا از زمان حسن البکر (رییس دولت عراق قبل از صدام حسین) رو توی خاطراتش گفته تا ..... به این دلیل این قسمت رو کامل نکردم چون کتاب تقریبا 800 صفحه هست (البته 50 صفحه اخرش فهرست الفبایی اسامی افراد و مکانهاست که توی کتاب عنوان شده). از این 800 صفحه من تا الان که دارم این مطلب رو مینویسم 200 صفحه رو خوندم*. تا اینجا که من خوندم تازه رسیدم به روز سوم یا چهارم جنگ ایران و عراق.
دلیل حجم بالای کتاب این هست که این خانم خاطرات رو خیلی ریز و با جزییات کامل توضیح داده حتی از ذکر ساعت اون اتفاق هم کوتاهی نکرده. اینجا من یکم دچار تردید هستم نمیدونم این خانوم این همه خاطرات رو با این جزییات از حفظ بازگو کرده یا از روی دست نوشته ای چیزی باز گو کرده یا اینکه با مشورت اون کسایی که کتاب رو تدوین کردن کمی هم چاشنی به قضیه اضافه کرده؟ به هرحال چیزی که هست اینه که جایی مطرح نشده که این خانوم در اون زمان خاطراتش رو مینوشته و حالا همونا رو داره بازگو میکنه. خلاصه یکم رو این قضیه مشکوکم.
این کتاب به شدت داره فروش میکنه (علیرغم قیمت بالای 11000تومانی خودش) و تا الان شماره چاپش به بالای 50 هم رسیده.  اینکه دست منه چاپ 52 ام هست و نمیدونم بعد از این باز هم چاپ شده یا نه. این تعداد چاپ همه در طول تنها 6 ماه اتفاق افتاده. خیلی ها در موردش حرف میزنن. اما نمیدونم این همه نسخه (112500نسخه تا این سری چاپ که دسته منه) تا حالا واقعا خونده شده؟ چون هم تعداد خیلی بالاست و هم قیمت کتاب خیلی گرونه. خیلی از دوستای من که خیلی هم اهل کتاب خواندن هستن میگن با اینکه تو نمایشگاه به جای 11000 تومن 10000 تومن فروخته میشد اما باز هم گرون بود و دلمون نیومد بخریم. پس این همه نسخه رو کی خریده؟ چه کسایی خریدن و دارن میخونن؟ صاحب این کتابی که دست من هست میگه احتمالا این کتاب به خاطر مربوط بودنش به مسائل جنگ  به تعداد خیلی بالا برای ارگان ها و نهاد های دولتی خریداری شده که کلا باز هم این تعداد خیلی بالا برای من جای سوال داره.
کتاب نثر خیلی رونی داره و مصائب مردم در اون زمان رو به خوبی به تصویر کشیده که باعث میشه خواننده اصلا خسته نشه و علی رغم مسایل اذیت کننده ای که توی کتاب هست به خوندن ادامه بده. اما از طرف دیگه جزییات زیاد و بعضا تکراری خاطرات گاهی باعث از کف رفتن حوصله خواننده میشه. مثلا تا اینجایی که من خوندم ازخاطرات این خانوم که مربوط به از شروع جنگ به بعد هست تماما خلاصه میشه توی وقایع مربوط به قبرستان قدیمی خرمشهر که شهدا رو به اونجا منتقل میکردن برای دفن. تقریبا از صفحه 100 تا 200 کتاب همش مربوط به همین قضایاست که خوب کمی خسته کننده است.
چیزی که تا اینجا برام جالب بوده اینه که این خانوم در اون روزهای اول جنگ بیشتر از اینکه فکر زنده ها باشه فکر شهدا بوده. تو بخشی از خاطراتش که مربوط میشه به زمانی که قبرستان خرمشهر دیگه جا نداشته و مجبور بودن شهدا رو ببرن ماهشهر برای دفن، اینطور عنوان میکنه که تو جاده آبادان که داشتن میرفتن هواپیماهای عراقی حمله میکن و داشتن بمباران میکردن که در اون لحظه این خانوم به جای اینکه به فکر زنده هایی باشن که داشتن تو جاده میرفتن فکر شهدایی بودن که پشت وانت رو هم گذاشته شده بودن که برده بشن ماهشهر (که مبادا این شهدا بمباران بشن و اگه بشن اونوقت تکلیف چیه؟) خوب این 3 حالت داره یا در اون زمان این خانوم واقعا به ذهنش نمیرسیده که بیشتر از افرادی که شهید شدن، افرادی که زنده هستن اهمیت دارن. یا به خاطر اینکه این کتاب توسط دفتر ادبیات و هنر مقاومت گرداوری شده اینطور توش بیان کردن. یا در خوش بینانه ترین حالت چون روزای اول جنگ بوده و فکر میکردن که به زودی جنگ تموم میشه بیشتر از اینکه به فکر زنده ها باشن به فکر اونایی بودن که از دست رفتن.
فعلا که من دارم میخونم و میرم جلوتر تا ببینم که ادامه خاطرات چگونه خواهد بود. بقیه اش رو هم میام تعریف میکنم. منتظر باشید.
*احتمالا تا روز انتشار این پست من 200 صفحه دیگه هم میخونم

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در یکشنبه 10 خرداد1388 نوشت! |

نتیجه

امتحانی که دادم خیلی گنگ و نا مفهوم بود. اطلاعاتی که از قبل داشتم با خود امتحان اصلا هم خونی نداشت. دو قسمت داشت که هر کدومش به نوعی نامردی بود.

دقیقا نمیتونم بگم چه نمره ای میگیرم. اما میتونم بگم رو مرز اون نمره مورد نظر خودم وایسادم. نه بد دادم نه خیلی خوب. همچین لب مرزیم. یعنی رو لبه تیغم. امیدوارم بیفتم اینور مرز. نه اونور.

1 ماهه دیگه جوابشو میدن. حتما بهتون خبر میدم. از دعاهای همه ممنونم.

21 روز دیگه همسر محترم میاد ایران. از امروز شمارش معکوش رو شروع میکنم. دلم تنگیده حسابی. نمیدونم آقای همسر هم دلش تنگیده؟


فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در دوشنبه 4 خرداد1388 نوشت! |

روز واقعه

یادتون که نرفته بود که من یه امتحان مهم دارم؟!

امروز روز امتحانه. ساعت 2 امتحانم شروع میشه و تا بیام به خودم بجنبم نیم ساعت بعدش تموم شده. پس خیلی وقتی برای عرض اندام ندارم.

پس برام دعا کنین.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در یکشنبه 3 خرداد1388 نوشت! |