بالاخره بعد از 9 روز دوری از لپ تاپ عزیزم ملقب به جیگیلی به هم رسیدیم. طفلک بچم کلی مریض بود و من نمیدونستم. یه هفته بستریش کرده بودن.
الان که فعلا حالش خیلی خوبه. امیدوارم همیشه خوب باشه.
هاردش فرمت شده و من فعلا در حال جمع اوری نرم افزار های مختلف از اقصا نقاط اینترنت هستم.
این پست رو
ميم در دوشنبه 31 فروردین1388 نوشت! |
رفتم تجريش چه شلوغ يود.
چه همه گل دستشون بود و من نميفهميدم چرا.
چه همه
خوشتيپ بودن و من چه دهاتي.
چه همه خوشحال بودن و من چه بي احساس.
چه همه
با انگيزه بودن و من چه بي هدف.
چه همه خريد ميكردن و من هيچ چيزي به نظرم
زيبا نميومد.
چه همه دسته جمعي بودن و من چه تنها.
این پست رو
ميم در پنجشنبه 27 فروردین1388 نوشت! |
ديشب مهمون بوديم خونه يكي از فاميلاي اقاي همسر. اونجا شوهر خاله اقاي همسر داستاني رو تعريف كرد كه بد نيست شما هم بشنوين.
ميگفت كه ديروز صبح (تقريبا هم زود بوده) رفته بوده پمپ بنزين كه بنزين بزنه. بعد يهو تا اومده دست به پمپ بشه يه 206 به سرعت اومده به سمت ماشينش و يه خانومي از تو 206 تند تند ميگفته كه اقا دست نگه دارين بنزين نزنين. اين بنده خدا هم مات و مبهوت مونده بوده كه اين چي ميگه.
تا اينكه خانومه نزديك ميشه و به ايشون ميگه اقا من شوهر خدابيامرزم و خواب ديدم گفته كه به اولين ماشيني كه ديدي 60 ليتر بنزين بده. الانم شما لطفا به خرج من بنزين بزنين.
اقاي شوهر خاله هم 28 ليتر جا داشتن و بنزين زدن و خانومه هم هي ميگفته كه اقا باك رو پر كن. تا جاييكه جا داره بزن و.....
اينم از خيرات بنزيني. دوره زمونه اي شده ها.
البته ديشب بحث بود خاله همسر ميگفت شايد اين اقا به كسي بدهكار بوده كه نميتونسته پيداش كنه خواسته اينجوري جبران كنه. دختر خاله همسر ميگفت شايد طرف راننده كاميوني چيزي بوده براي همين با بنزين نذر كرده!!!!
بي ربط نوشت: دوستاني كه اومدن و براي من كامنت گذاشتن كه تو از كجا ميدوني كه پله پله به خدا نزديك ميشي؟ شايد داري به جهنم نزديك ميشي.
ميخوام بپرسم كه مگه جهنم خدا نداره؟ خدا فقط مال بهشته؟ جهنمي ها خدا ندارن؟ بعد يادتون رفته كه اول بايد بريم برزخ خدا رو ببينيم و نامه اعمالمونو بگيريم و بعد تقسيم بشيم؟
این پست رو
ميم در شنبه 22 فروردین1388 نوشت! |
سلام دوستان
با ف ي ل ت ر شدن سايت تايني پيك اكثر عكس هاي وبلاگ من به باد فنا رفتن. نميدونم چيكارشون كنم. اپلود كردن اون همه عكس تو يه سايت ديگه كه اصلا نميدونم چه سايتي ميتونه باشه كار اسوني نيست.
فعلا صبور باشيد تا من يه فكري براي اين قضيه بكنم. البته اميدوارم كه براي شما هنوز ف ي ل ت ر نشده باشه.
این پست رو
ميم در چهارشنبه 19 فروردین1388 نوشت! |
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
برای گم کردن خویش
رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن
جدا از این مردم شدن
بهانه ی گریه می خوام
بهانه ی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانه ی گریه ی من
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
از من دیگه هیچی نمونده
یه قصه ام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریه س
گونه هامو بارون پوشونده
ابر غمم بارون نمی شه
درد سکوت درمون نمی شه
بخون برام از پشت شیشه
درد سکوت درمون نمی شه
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
این پست رو
ميم در چهارشنبه 12 فروردین1388 نوشت! |
امروز از صبح خيلي زود بارون ميومد. بعد يهو تبديل شد به يه برف تند و درشت. الان ولي نه تنده و نه درشت اما برفه يه برف نازنين.
هوا اصلا تو خونه موندني نيست. تو خونه دلم ميگيره. اما حيف كه كلي كار دارم نميتونم برم بيرون. كاش امروز فردا بود كه من ميرفتم بيرون. كاش
كاش فردا هم بارون يا برف اين شكلي بياد.
این پست رو
ميم در سه شنبه 11 فروردین1388 نوشت! |
خدايا به حق همين سال جديد هر چي عيد ديدني ه از رو زمين بردار.
آمين
این پست رو
ميم در دوشنبه 10 فروردین1388 نوشت! |
حرف هاي ما هنوز نا تمام
تا نگاه ميكني،
وقت رفتن است.
باز هم همان حكايت هميشگي!
پيش از انكه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود!
آي....
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان
چقدر زود دير ميشود!***
از وقتي اومدم هرروز جلو چشمم هست و دارم ميبينمش و آه ميكشم براي كساني كه شايد ديگه نبينمشون. براي دوستاي دانشگاهم كه الان هركدومشون 1 گوشه اي از دنيا هست. آمريكا. كانادا. آلمان. فرانسه. هلند. استراليا. سنگاپور. دوبي و................
باز خدا رو شكر لااقل دوستاي دانشگاهم يه رد پايي از خودشون تو اوركات و فيس بوك و ياهو مسنجر گذاشتن. دوستاي مدرسه ام رو كه به كل از دست دادم. به جز تعداد محدودي از بقيه هيچ خبر ندارم. حتي نميدونم ايرانن؟ ايران نيستن؟ ازدواج كردن؟ ازدواج نكردن؟ و......
متاسفانه دوستاي مدرسه ام يا اصلا اي ميل ندارن يا اگه دارن دكوري و سالي يه بار هم چك نمي كنن و من جدا دوست دارم كه باز هم همشون رو ببينم و باهاشون حرف بزن. حتي شده يه خط براشون بنويسم و يه خط ازشون يگيرم.
پيش از انكه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود!
*** اين متني هست كه دانشكدمون روي لوح هاي فارغ التحصيليمون نوشته كه به زودي عكسشم ميذارم
این پست رو
ميم در شنبه 8 فروردین1388 نوشت! |
امروز اقاي همسر زنگ زد و يه خبر خوب رو بهم داد. خبر حاكي از اين بود كه خدا داره برامون يكاري ميكنه كه به هدف امسالمون زودتر و اسونتر برسيم.
خدا جونم، مرسي كه حواست به من هست. مرسي كه داري به من حال مي دي و كارامو رديف ميكني.
خدايا هميشه گفتم كه خيلي چاكرتم (حتي اون موقع كه هيچ بهم محل نميدي) يادت كه نميره؟! به هر حال من خيلي چاكرتم.
این پست رو
ميم در پنجشنبه 6 فروردین1388 نوشت! |