تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

پله پله تا ملاقات خدا

پست برفي

3-4 روزه كه اينجا تازه يادش افتاده كه زمستون بشه. شب ها برف مياد و صبح كه بيدار ميشيم تقريبا همه جا سفيده و خوشبختانه هنوز بارون نگرفته كه بزن همه جا رو ليز و لغزنده كنه.

پريشب قبل از خواب از پنجره بيرون رو نگاه كرديم با شدت و سرعت از اسمون برف درشت و پنبه اي ميومد.

ديروز هم تو راه برگشت به خونه يه چيزاي ريزي به قطر 2 ميليميتر از اسمون ميومد. خيلي عجيب بود. تا حالا نديده بودم. انگار داشتن از اسمون رو زمين نمك ميپاشيدن. خيلي جالب بود.

امروز هم باز برف ريز و كمي ميباريد.

خلاصه كه تازه يادش افتاده زمستون بشه.

هوا هم از صفر پايين تر نمياد.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در سه شنبه 22 بهمن1387 نوشت! |

درست اومدي

به كمك دوستي در دنياي مجازي سومين قالب وبلاگم رو نصب كردم.

الان خوشحالم كه فقط منم كه اين قالب رو دارم.   


شما دوست عزيز هم تعجب نكن. درست اومدي.

خونه همون خونه است منتها رنگ اميزيش عوض شده. همين!

عليرضا جان مرسي.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در یکشنبه 20 بهمن1387 نوشت! |

مجازي و حقيقي در هم

پيش نوشت: هدفم از اين پست صرفا اشنا كردن خواننده ها با عقايدم هست

از اينكه وبلاگم خواننده هاي خيلي زيادي نداره خوشحالم. چون باعث ميشه بتونم وبلاگ همين چند نفري كه لطف ميكنن و بهم سر ميزنن رو بخونم و باهاشون ارتباط برقرار كنم. الان تقريبا احساس ميكنم كه خيلي با هم نزديك شديم .

هيچ وقت به ازدواج اينترنتي يا وبلاگي اعتقادي نداشتم. يا حتي به دوستي هاي چتي. اما به دوستي هاي وبلاگي اعتقاد دارم. احساس ميكنم متوني كه نوشته ميشن برگرفته از خود خود نويسنده است و دروغي توش نيست. پس ميشه باهاشون از نويسنده شناخت پيدا كرد. پس اگر من احساس ميكنم ميتونم با نويسنده فلان وبلاگ ارتباط برقرار كنم پس حتما ميتونم باهاش تو دنياي حقيقي هم دوست باشم.

براي همين هم هست كه خيلي دوست دارم كه بعضي از خواننده هاي وبلاگمو از نزديك ببينم. مثل الهه. شادونه. ياسمن. نوشين و دزيره

حتي دوست دارم يه سري ديگه از دوستان مجازيمو كه شايد وبلاگم رو ميخونن اما كامنت نميذارن رو هم دوست دارم كه ببينم. دوستاني كه تو فرندفيد* باهاشون اشنا شدم. مثل انجلساغر.(اونا مثل من در غربستان هستن) انا. سارا. ميريام. سلما. ويدا. سازدهني. اتل متل. دنيا. گيلاسي. مهتاب. اوپيوم. روژ.دوشيزه شين. پرستو و خيلي هاي ديگه

شما چطوري هستين؟ هيچ دوست دارين كه دوستاي مجازيتون رو تو دنياي حقيقي ببينين يا نه؟

* اگر نميدونيد كه فرندفيد چيه ميتونيد اين لينك رو بخونيد

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در جمعه 18 بهمن1387 نوشت! |

به پاس صداقت

امروز حدوداي ساعت 11 صبح كه داشتيم كم كم خودمون رو پاي لپتاپ جاسازي ميكرديم كه به امورات تز محترم رسيدگي كنيم يهو يه صدايي تو مايه هاي "تق" شنيده شد. پستچي محترم يه نامه پرتاب كرده بودن تو خونمون. اقاي همسر رفت اوردش و ديدم كه از بانك به اسم من نامه اومده!!!؟؟؟؟ من فكر كردم حتما يه نامه فرستادن كه تاييد كنن اون 1000 كروني كه بهشون پس دادم همون پولي بوده كه اونا دنبالش بودن!

اما اينطور نبود. تو پاكت يه نامه بود و 2 تا كارت هديه براي خريد گل!!!

بله. تو نامه نوشته بود كه ما به پاس صداقت شما براي برگردوندن پولي كه اشتباها به شما زياد داده شده بود. براي شما كارت هديه به مبلغ 150 كرون براي خريد گل فرستاديم.

ما هم بعد از اينكه شور و شعفمون فروكش كرد. كار و زندگي رو رها كرديم و رفتيم تو سايتش ديديم اوووووووووووو عجب سايتي چه تشكيلاتي. به به!

والا دسته گل هاش كه خيلي گرونه. اما حالا ما تا 200 كرونش رو هم راضي هستيم كه بخريم (كه 50 تا رو هم از جيب خودم بذارم).

از امروز ميشه براي فردا اينترنتي سفارش داد. فردا در خونه هست. به ايران هم حتي ميفرسته!

تو همين شهر فسقلي ما به تنهايي 8 تا نماينده داره.

خلاصه بگم كه الكي نيست ها!!!! الان وبلاگستان به وبلاك نويس صادقي چون من افتخار ميكنه!!!!

حالا شما بريد تو سايتش ، قسمت سوئدش ، سمت چپ تو قسمت MORE يه دسته گل براي من انتخاب كنين برم براي خودم سفارش بدم. تا حالا ديده بودين كسي براي خودش گل سفارش بده؟ حالا ببينين

اينم نمونه كارت هاش


پي نوشت: والا روم به ديوار من با ديدن قيمت دسته گل ها به اين نتيجه رسيدم كه اگه 1000 كرون رو نگه داشته بودم خيلي به صرفه تر بود.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در سه شنبه 15 بهمن1387 نوشت! |

مرام ايراني

ديروز رفتم بانك 200 دلاري رو كه دوستي جهت كاري برام فرستاده بود تبديل كنم ، بنا به دلايلي نميخواستم اين پول بره تو حسابم برا همين از صندوقدار خواستم كه بهم پول نقد بده. به پول اينجا 200 دلار معادل حدود 1600 كرون هست.

امروز كه داشتم كيفم رو مرتب ميكردم ديدم كه 1000 كرون پول زياد دارم. كلي تعجب كردم هي از اول شمردم و بررسي كردم . اخرش به اين نتيجه رسيدم كه بانك بهم 1000 كرون زياد پول داده. اولش گفتم بيخيال به اون 18000 كروني كه اشتباهي از حسابمون رفت، در!!!

ولي از اونجاييكه من يه ميم درستكار و با مرام هستم گفتم نخير يالا پاشو برو بانك ببين جريان اين پول چيه؟؟؟

والا ما درست زندگي ميكنيم وضعمون اين جوريه و 8مون گرو 9مونه. حالا اگه نخوايم درست زندگي كنيم ديگه چي ميشه!!!

ولي خدايي اون بيخيال بالا رو كه شوخي كردم. من به هيچ وجه اهل اين حرفا نيستم. خلاصه بدو بدو شال و كلاه كردم به سمت بانك (به همون سرعتي كه براي 18000 تا رفتيم) طوريكه يادم رفت اشغال ها ببرم بندازم تو شوتينگ!!!

رفتم بانك و ديدم صندوقدار ديروزيه نيست. به خانوم مهربوني كه جاش نشسته بود گفتم من فكر ميكنم ، مطمئن نيستم البته كه همكار شما به من پول زياد داده. ازم پرسيد چقدر؟ تا گفتم 1000 كرون يهو گل از گلش شكفت. زود يكي از همكاراشو صدا كرد كه بيا 1000 كرون پيدا شد. اونم رفت مافوقش رو اورد. كه يه اقاي جوان و جنتلمنگ بود.

اقاهه ازم پرسيد جريان چيه؟ منم دوباره توضيح دادم و گفت كه ما خيلي از شما متشكريم. از صبح تا حالا داريم دنبال اين 1000كرون ميگرديم. شما خيلي خوبين كه زود به ما خبر دادين و امدين گفتيم . ما جدا سپاسگزاريم و......

خلاصه كه اينقدر ذوق و هيجان و سپاس و تشكر از خودش در كرد كه من ديگه مونده بودم چي بگم. بعد ازش پرسيدم حالا مطمئني اين 1000 تا همون 1000تاييه كه تو دنبالشي؟ گفت كه ما شماره تلفن تو رو ميگيريم كه اگر اشتباه شده بود بهت خبر بديم.

بعد يه كاغذ اورد كه مشخصات منو بنويسه. تا شروع كردم كه شمارمو بگم. باز شروع كرد به تشكر و .... بعد از نوشتن شماره و... بلند شد از پشت باجه دستشو دراز كرد كه دست بده و باز تشكر كنه.

خلاصه اينكه به شدت از اينكار من خوشحال شد. كم مونده بود بياد منو بوس بارون و بغل بارون كنه. شانس اوردم به دست دادن رضايت داد.

اونجا بود كه به قول اقاي همسر بايد برميگشتم بهش ميگفتم. ببين اقا من ايرانيم. مرام دارم. من از همون كشوري اومدم كه تو و همكارات براي دوستاي من حساب باز نميكنين و براشون كارت شناسايي صادر نميكنين*!!! اما من با اين سوئدي هاي كپك زده فرق دارم. هرچند من اگه پول رو نميبردم اب از اب هم تكون نميخورد. چون من پول رو نقد گرفته بود و نرفته بود به حسابم كه بشه ردشو گرفت!!

همه جاي دنيا هم خوب داره هم بد. اما خدايي تعريف از خودم نباشه. اين چيزا از گلوم پايين نميره و اين ژنتيك خانواده مونه. چون پدر و مادرم هم مثل خودم هستن (بهتره بگم من مثل اونا هستم) و خوشبختم كه خانواده همسرم هم مثل ما هستن و اصلا اهل اين رند بازيا نيستن. كما اينكه ميبينيم اينجا هموطنان عزيز از نمونه هاي كالباس و پنيري كه تو فروشگاه براي تست قبل از خريد گذاشتن هم نميگذرن!!!

راستي شما بودين چيكار ميكردين؟

* اينجا 3 تا نهاد براي مردم كارت شناسايي صادر ميكنن. پست. بانك و اداره پليس. اين بانكي هم كه ما حساب داريم. اولش خوب بود. تا اينكه احساس كرد كه مشتري هاي ايرانيش دارن زياد ميشن. در عرض يه روز قانون رو عوض كرد و ديگه براي ايرانيها حساب باز نكرد!

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در پنجشنبه 10 بهمن1387 نوشت! |

پاريس-5

خوب این آخرین پاریس رو هم بنویسیم که دوستان علاقمند استفاده کنن.

عرض شود که سری دوم که رفتیم پاریس، نزدیک هتلمون یه جای خیلی‌ بزرگی‌ بود که ما هیچ نمیدوستیم چیه، وقتی‌ رسیدیم هتل به قول خارجی‌‌ها اسمشو گوگل کردیم و فهمیدیم که جايي هست مربوط به علم و علوم و از این چیزا، تصمیم بر این شد که فرداش که بقیه میرن لوور رو ببینن، منم برم اینجا، اگه راهم دادن که برم اگه نه برم برا خودم مغازه گردی کنم. چون میدونین که تجربه شهرداری و اینا دیگه.
خلاصه یکم تو سایتش گشت زدیم و هیچی‌ نفهمیدیم. تصمیم گرفتیم حضوری اقدام به پرسیدن کنیم. صبحش شال و کلاه کرديم به سمت اونجا و رفتیم بلیط خریدیم و رفتیم تو (جالبه که به عرض برسونم فاصلش با هتل ۱ دقیقه پیاده بود)
از قبل از ورود فقط میدونستم که یه سینمای ۳ بعدی داره، منم که یه بار این سینما رو تو سوئد و یه بار هم تو آلمان تجربه کرده بودم عاشقش شده بودم، گفتم هیچی‌ هم نداشته باشه میرم سینما.
ولی‌ همچین که رفتم تو اینقدر خوشم اومد که نمیدونید.
یه جايي بود که من بهش میگم موزه، حالا نمیدونم خودشون چی‌ میگن. اما ۳-۴ طبقه بود و بسیار وسيع، بخش شیمی‌، فیزیک، زیست، فضا نوردی، مکانین، کامپیوتر، نجوم، گیاه شناسی‌، ریاضی‌ و .... داشت، تو هر بخش تمام اصول اون رشته به صورت عملی‌ با انواع دستگاه‌هایی‌ که بود آموزش داده میشد، مثلا تو قسمت فیزیک، میشد ترکیب رنگ ها، انواع اینه، آونگ، میرا بودن صوت،.... رو دید. تو بخش ریاضی‌، دستگاه هايی بود که میرفتی پاش مینشستی و سوال‌ها رو جواب میدادی و ریاضی‌ یاد میگرفتی، تو بخش زیست مثلا مراحل رشد انواع جنین رو نشون داده بود . خلاصه برای من که خیلی‌ جذاب بود. جالبیش به این بود که همهٔ دستگاها ها رو خودم شخصا امتحان کردم، کسی‌ نبود که برام توضیح بده. حتي یه تیکه کوچولو باغ داشت توش، که چند مدل گیاه رو توش کاشته بودن. اونجا بود که فهمیدم محبوبه شب به انگلیسی‌ می‌شه queen of the night
از طرف مدارس کلی‌ دانش آموز آورده بودن به هر کدوم هم یکی‌ یه دفترچه سوال داده بودن، اونا هم گروهی با دستگاه ها ور میرفتن و جواب سوال‌ها رو مینوشتن.
پیش خودم فکر کردم که اگه به منم فیزیک رو اینجوری یاد میدادن الان اینقد فراری نبودم. خدایی غبطه خوردم، حسودیم شد.
انگار نه انگار که من دانشجوی فوق هستم و این درسا رو همه رو قبلا خوندم. چنان با ذوق و شوق میرفتم با دستگاه‌ها ور میرفتم که انگار اول راهنمایی‌ هستم. شانس من هم لانگ ویک اند بود، اونجا پر بود از بچه مدرسه یی منم با دوربین فیلم برداریم تابلو بودم.
اینقدر اونجا به من خوش گذشت که حتي بیخیال سینما شدم، چون لیست فیلماشو که دیدم، به این نتیجه رسیدم که من که خوباشو قبلا دیدم، پس ولش کن، میرم هتل کمی‌ استراحت می‌کنم به جاش.

پشت اون موزه هم یه پارک خیلی‌ بزرگ و خوشگل بود، که عصرش همراهان محترم رو بردم اونجا حالی‌ به حولی.

متاسفانه اون روز امکانات تقسیم شده بود، دوربین عکاسی رو آقای همسر برده بود، فیلمبرداری رو من. برا همین عكسی از اونجا ندارم، یه چند تايی‌ عکس هست که از رو فیلم گرفتمشون، کیفیتشون خیلی‌ خوب نیست، اما به از هیچی‌ هست.
اينجا ميتونين اطلاعات جالبي در موردش بخونين اما انگليسي هست
http://ctrautmann.blogspot.com/2007/09/la-cite-de-la-sciences-et-lindustrie-in.html

یه کلیسا هم رفتيم که من حتي تلفظ اسمش رو هم بلد نیستم، فقط میدونم خیلی‌ به مولن روژ نزدیک بود، محله اش به شدت داغون بود، مهاجر نشین، کثیف، قدیمی‌، شلوغ، وای وای وای، اصلا بهش نمیخورد که بخشی از پاریس باشه. کلیسا هم که کلیساست دیگه، تعریف کردن نداره، محراب. مجسمه مریم و عيسي، تابوت اسقف های‌ درگذشته، شمع، فضای خنک و آروم، منبر، جایگاه توبه ،..... ولی‌ آي شلوغ بود آي شلوغ بود، با جمعیت رفتیم تو با جمعیت اومدیم بیرون.
اما این کلیسا یه چیز جالب داشت اونم این بود که رو ارتفاع بود و از اون بالا همهٔ پاریس دیده میشد، اونجا بود که میشد الودگی هوا رو دید و یاد تهران افتاد.

و اما یه سری مسائل کلی‌.

اول اینکه باید بگم پاریس شهری شلوغ، با هوائی آلوده، تو خیابون گدا میبینیم، صدای بوق میشنویم، موتور به تعداد زیاد، پارک دوبل به شدت،....

شهر بسیار گرونی هست، ارزون‌ترین غذا که املت هست یا‌ هات داگ، نزدیک ۵-۶ یورو هست. آب شهر به شدت بد مزه است و توصیه می‌شه که نخورین، آب معدنی هاشون شوره. اینطور بگم که سری اول که ما اونجا بودیم، من که هیچ نوشابه نمیخورم، مجبور بودم برای رفع تشنگی دست به دامن نوشابه بشم. سری دوم هم صبح‌ها چای رو با کراهت میخوردیم چون همیشه یه لایه چربی‌ روش نقش بسته بود.

در مورد هتل هاش بگم، سری اول هتلمون تقریبا مرکز شهر بود، که چشمتون روز بد نبینه، هتل که چه عرض کنم دخمه، یه اسانسور داشت که ۱ نفر و نصفی بیشتر توش جا نمیشدن، به جز یه خانوم تو رسپشن و آشپز هتل کس دیگه‌ای انگلیسی بلد نبود!!!! اینترنتش پولی‌ بود، صبحانه اش پولی‌ بود، تازه اتاقشم اینقدر کوچک بود که برای رفت و آمد باید از رو چمدونمون میپریدیم، تازه حرفهاي اتاق بغلي رو ميشنيديم تنها چیزی که باعث میشد من تو هتل بمونم تمیزی ملافه‌ها بود و دیگر هیچ وگرنه فرار می‌کردم.

در فرانسه رسم بر اینه که توالت باید حتما از حموم جدا باشه، حتي شده با یه تیغه نازک، در کنار توالت به هیچ عنوان دستشوی نمیذارن، توالت‌ها آب ندارن (تنها آبی که هست آب ورودی به سیفون هست) خلاصه که خودتون درک کنین دیگه، من که نباید تا تهشو بگم.

هتل اولی‌ که رفتیم اینقدر حمومش کوچک بود که تا دوش رو باز کردیم همهٔ اتاقمون شد آب! تصور کنین که شب اول خسته کوفته میرین حموم، وقتی‌ میاین بیرون میبینین موکت کف خیس خیس شد. از شب بعد یاد گرفتیم که آب رو به اندازهٔ یه نخ باز کنیم تا به بیرون نشط (نشت؟!) نکنه.

از حموم که میومدیم بیرون اول ۶۰ تا کیسه رو یه صندلی‌ میکشیدیم بد حولمونو مینداختیم رو اون کیسه ها، وای نمیدونین چی‌ بود آخه. تازه فکر نکنین ما جای بد رفتیم ها. همین دخمه رو شبی‌ ۸۳ یورو میدادیم. در حالیکه سال بعدش تو آلمان یه هتلی به مراتب از این بهتر رفتیم شبی‌ ۴۵ یورو.

از صبحانه اش هم بگم که ما نفری ۹ یورو میدادیم برا صبحانه، اونوقت چی‌ بود؟ پنیر، کره مربا، شیرینی‌ دانمارکی، شیر چایی، تخم مرغی که خودمون باید میذاشتیم بپزه. در حالیکه تو آلمان، صبحانه شامل تخم مرغ آبپز، نیمرو، کالباس، سوسیس، انواع پنیر، شیر ، کورن فلکس، میوه، آب پرتغال، قهوه، چایی، انواع مربا، کره ،...... بود و البته رو اتاق حساب شده بود.

سری دوم هتلمون دیگه مرکز نبود، حاشیه شهر بود، نو تر بود اما سنت توالت که حفظ شده بود، کثیفی ،.. اینا هم که تا حدودی بود. گرونی که جای خود داره دیگه

در کل بگم که فرانسوی‌ها خیلی‌ کثیف و گدا هستن.

مردم فرانسه مثل ایرانی‌‌ها دوست دارن روز‌های تعطیل دست زن و بچه رو بگیرن و برن پارک ناهار بخورن. اینو از اونجایی فهمیدم که روز شنبه بود که ما رفتیم پارک پشت هتل دیدیم همینجور دسته دسته ادم که عمدتا هم خانواده هستن دارن میان که بساط پهن کنن و ناهار بخورن

در فرانسه به شدت دیده می‌شه زن و شوهر هايی که یکیشون سفیدن، یکیشون سیاه. و کلا نژادشون قاطی‌ شده دیگه.

اینم بگم که تو فرانسه فروشگاه هايی هست به اسم سفورا که عطر و لوازم آرایش میفروشه و هر کدومش به بزرگی میدون آزادی (یعنی‌ خیلی‌ بزرگ) و توش انواع عطر و لوازم آرایشی‌ بهداشتی هست، و خانوم‌ها و آقایونی که آماده به خدمت وایسادن تا شما رو مجانی آرایش کنن! البته این فروشگاه تو کشور‌های دیگه هم هست، تو آمریکا که میدونم هست! اما گویا اصلش فرانسویه! گفتم گویا، بعدا نیاین اعتراض کنین که اطلاعات غلط دادی،...

منم اونجا از فرصت استفاده کردم و هی‌ به خودم عطر زدم، هی‌ به خودم عطر زدم، تازه می‌خواستم بدم آرایشم هم بکنن، اما نمیدونم چرا اینکارو نکردم.

عكس ها در ادامه


ادامه ی "پاريس-5" را بخوانید...

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در دوشنبه 7 بهمن1387 نوشت! |

بايد خجالت كشيد

اين مطلب رو با ايميل گرفتم. شايد 100% صحت نداشته باشه اما 99.99% صحت داره چون از اين موارد كم نيستن

 پرده اول

زمان: پنج شنبه شب
موضوع: مراسم خواستگاري

شب هنگام است، يك pent house به مساحت حدود 1000 مترمربع در طبقه بيست و چندم يك آسمان خراش در خيابان الهيه براي حضور مهمانان در نظر گرفته شده است. حدود 150 نفر از افراد با لباس هاي شيك و با دسته هاي گل و بعضا هدايايي در دست به پنت هاوس وارد مي شوند. در اين مراسم طبق سنت كهن ايراني با مراسم خواستگاري، شربت، شريني، ميوه و شام سرو مي شود. تنها هزينه ي شام 150 نفر مهمان، رقمي حدود 170 ميليون ريال (شام هر نفر حدودا 113 هزار تومان) برآورد مي شود. مراسم خواستگاري در محيطي صميمي و بدون نگراني انجام مي شود.

در پايان مراسم مهمانان از ميزبانان به خاطر پذيرايي تشكر كرده و به سوي خانه ها پرواز مي كنند.

 پرده دوم

مراسم: سفر

موضوع: صرف شام

همان پنجشنبه حدودا همان ساعات
مادري با دختر 9-8 ساله اش كه به شدت معصوم مي نمايد و از چالوس عازم تهران هستند، از «در» رستوران شهرام واقع در جاده چالوس وارد مي شوند. مادر كه بسيار موقر است به آرامي به پيشخوان نزديك مي شود و از مدير رستوران مي پرسد:
ـ ببخشيد ارزانترين غذاي اين رستوران چقدر است؟
ـ 3000 تومان خانم و آن هم چلوكباب كوبيده.
ـ آيا غذايي ارزانتر از اين نداريد؟
ـ خير، از چلوكباب كوبيده ارزانتر چه مي خواهيد؟
فرزند با خجالت چادر مادر را مي كشد و نجوا مي كند:
ـ مامان ظهر هم ناهار نخوردم، مامان، و پا به زمين مي كوبد.
مادر با اضطراب به مدير رستوران مي گويد:
ـ اگر كباب كوبيده را بدون برنج بدهيد چقدر مي شود؟
ـ 2000 تومان خانم.
ـ لطفاً يك پرس بگذاريد.

چند قدم به سمت ميزهاي سالن پيش مي رود، داخل كيفش را وارسي مي كند. مناعت طبع، نياز فرزند و ... با اين همه برمي گردد و خواهش مي كند:

ـ آقا ببخشيد گوشت برايمان خوب نيست لطفا سفارش مرا لغو كنيد.
اما كودك كه تصميم به لغو برنامه ندارد، اين بار گريه را سر مي دهد. قطرات بلورين اشك به آرامي در گوشه ي چشم مدير رستوران نيز ظاهر مي شود، اما خودش را جمع و جور مي كند، پشت به مادر مي ايستد و مي گويد:
ـ ببخشيد خانم غذا را گذاشته اند، نمي توانم كنسل كنم.
چند دقيقه بعد براي اينكه مادر تحقير نشده باشد، از همان غذا (يك پرس چلوكباب كوبيده با يك سيخ كباب اضافه) روي ميز گذاشته مي شود.

مدير رستوران:

ـ يك سيخ كباب جايزه ي دختر خانم گل شماست.
و به آرامي يك قطعه اسكناس دو هزار توماني را به سمت دخترك مي لغزاند و مي گويد:
ـ اين هم براي خريدن يك عروسك كوچولو؛ آخه دخترم تو هم هم سن دختر من هستي.
و تحمل نمي كند به نايبش مي گويد:
ـ اون خانم با دخترش حساب كردن يادت نره.
و به كنار رودخانه مي رود تا اشكش سيل شود و . . .  

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در پنجشنبه 3 بهمن1387 نوشت! |

دو پست با يه بليط

از اونجايي كه استاد عزيز من(خرس مهربون) كمي تا قسمتي تنبله و حوصله فكر كردن به سوال هاي منو نداره چه برسه به اينكه جواب بده. به من گفت كه به شركت هايي كه براي تز من مواد فرستادن اي ميل بزنم و سوال هامو از اونا بپرسم. به من گفت من حتي برات جور ميكنم كه بري از شركت هاشون ديدن كني و گزارش نحوه توليد رو توي تزت بنويسي.

يكي از اين شركت ها تو شهر خودمون هست و البته بسيار نزديك به خونه خرس مهربون. به همين خاطر ايشون روي اين يه شركت خيلي تاكيد كردن.

منم اي ميل زدم و سوالامو پرسيدم و ازشون خواستم كه اگه ميشه برم از نزديك ببينم. اون اقايي كه مسوول بود بدون اينكه سوال هاي منو جواب بده خيلي استقبال كرد كه من برم از نزديك ببينم. خلاصه قرار گذاشتيم و امروز صبح كله سحر پاشدم رفتم اونجا. اقا كه چه عرض كنم يه اقا پسر جواني كه احتمالا هم سن و سال خودم بود اومد استقبال من و من برد به اتاق كنفرانس و گفت الان يه نفر هم از بخش توليد مياد كه با هم به سوال هاي تو جواب بديم. حالا انگار من چند تا سوال داشتم!!!

سرجمع 10 دقيقه هم حرف نزديم چون من تنها 3 تا سوال داشتم كه جوابش بله و خير بود. همين. بعد اونا از من پرسيدن كه هدف تزت چيه. وقتي بهشون گفتم كه هدف مقايسه نمونه هاي اوليه و نمونه هاي بازيافت شده است تا ببينيم ايا شركت ها در بازيافت پليمر هاشون موفق بودن يا نه. كلي خوشحال و ذوق زده شدن كه چه جالب. چه خوب. ميشه لطفا بياي تزت رو توي شركت ما هم پرزنت كني؟ يا اينكه روز پرزنت تزت ميشه ما هم بيايم و ببينيم يا يه نسخه از تزت رو داشته باشيم؟ ما خيلي دوست داريم كه بدونيم اين كاري كه به عنوان بازيافت ميكنيم چقدر روي كيفيت موادمون تاپير ميذاره و..... خلاصه بگم كه كلي تحويلم گرفتن

اين قضيه دو جنبه داشت

جنبه مثبت: من رو به كاري كه ميكنم اميدوار كردن چون تا حالا فكر ميكردم كه دارم كار بيهوده اي انجام ميدم

جنبه منفي: من اصلا تصميم نداشتم كه تزم رو پرزنت كنم (اخه اينجا تو دانشگاه ما پرزنت تز اختياري هست) حالا اين 2 تا اقا شدن قوز بالا قوز براي من. اي بابا. خوب من نمي خوام پرزنت كنم!!!

بعد هم كه با اقاهه رفتيم تو كارخونه روش هاي توليدشون رو ديدم و از من پرسيد كه از كجا اومدم و بعد گفت كه ما يه سري از خطوط توليدمون رو توي ايران راه اندازي كرديم و.... و ما خيلي خوشحال شديم كه ايشون كشور ما رو بخوبي وبه خوبي (اگه گفتين فرق اين دو تا چي بود؟) ميشناسه.

پست زير هم جديده دريابيدش

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در پنجشنبه 3 بهمن1387 نوشت! |

پاريس-4

والا من نمیدونستم پاریس اینقدر طرفدار داره، وگرنه قبل از اینکه برم پاریس سفرنامشو مینوشتم.
به خدا قول میدم زودتر همشو بنویسم، که شما خوشحال و خوشحال تر بشین
از سفر اولمون تنها ۱ روزش مونده اونم یه روز کوتاه. سفر دوم هم تنها ۲ تا جا بیشتر رفتیم، پس جز این پست که میخونین فقط یه پاریس ه دیگه مینویسم و پاریس تمام.

کلیسای نوتردام رو که همه میدونين جریانشو دیگه، کتابشم که احتمالا همه خوندين، حتا منم خوندم چه برسه به شما.
روزی که ما رفتیم کلیسا  خوشبختانه خیلی‌ خلوت بود، ما هم با خیال راحت برا خودمون توش گشت و گذار کردیم، منتها عكسبرداری و فیلم برداری ممنوع بود، البته جز من و آقای همسر که کلا انسان‌های متشخصی هستیم بقیه عکس میگرفتن.
نمیدونم تا حالا تو این کلیسا بزرگ‌ها رو دیدین یا نه (منظورم از بزرگی‌ معروفیتشونه) هر طرف کلیسا رو که نگاه کنین قبره، یعنی‌ هرچی‌ کشیش و اسقف مرده گذاشتن تو تابوت و گذاشتن یه گوشه از کلیسا!‌ای بابا، خوب بردارید این مرده هاتونو، من نمیدونم اینا چرا این مدلین، تازه بعضی‌ کلیسا‌ها هستن که یه زیر زمین دارن به مثال قبرستون، منتها قبراش بیرونه دیگه (یعنی‌ قبر نیست ، همه تابوته) از اون مدل کلیسا‌ها هم رفتم،تو آلمان، حتما عكساشو براتون میزارم.

آخرین جای دیدنی سفر اولمون سالن اپرا پاریس بود که خوب خیلی‌ معروفه منتها من از دیدنش اصلا راضی‌ نیستم، برای اینکه همه جاش بسته بود، تنها میشد سالن اصلی‌ رو دید، و اصلا مزه نداد. منتها اینو بگم که بسیار شبیه تالار وحدت بود. البته خوب بهتره بگم تالار وحدت بسیار شبیه به اونجا هست. همه جا و همه چیز هم قرمز، خوب واضحه دیگه، مخمل قرمز از قدیم  الایام پارچه سلطنتی بوده، اینجا هم همه چیزش قرمز بود و مخمل. یه پله هايی هم وسط ورودی اصلی‌ داشت که خدايي زیبا بودن، یعنی‌ هم از لحاظ طراحی زیبا بود هم سنگش زیبا بود، خوب مثلا که اشراف و نجیب زاده‌ها میرفتن اونجا دیگه، من که  نمیرفتم. خیلی‌ زیبا بود خیلی‌ زیبا بود. چیکار کنم، من عاشق جلو‌های سلطنتی و تجملی‌ام دیگه.

حالا براتون بگم از یه سوتی خیلی‌ زیبا.
عرض شود که خط ۱ مترو پاریس که اصلی‌‌ترین خط هست از مرکز شهر و جاهای دیدنی‌ و قدیمی‌ رد می‌شه. یکی‌ از ایستگاه‌ها یه جایی‌ بود به اسم Hôtel de Ville. که البته خونده می‌شه اُتِل دِ ویل. اولین روزی که رسیدیم رفتیم سریع یه کتاب خریدیم که جاهای دیدنی‌ رو از روش پیدا کنیم. یکی‌ از جاهايی که مطرح شده بود همین اتل د ویل بود. ما هم فکر کردیم لابد این یه هتل خیلی‌ قدیمی‌ و زیبا هست که باید بریم ببینیمش.
روز آخری دیدیم این هتل نزدیک نوتردام هست، پس می‌شه رفت دیدش. خیلی‌ شیک و با کلاس رفتیم اونجا. دیدیم به به عجب ساختمون زیبايی، چه اتاق‌های خوشگلی‌ داره (آخه پرده‌ها همه کنار بود) چه ادم‌های شیک و پیکی ميرن توش لابد اطاقاش خیلی‌ گرونه. حتما بریم توشو ببینیم. یه آقايی دم در به عنوان نگهبان ایستاده بود، منم خیلی‌ شیک و قشنگ رفتم به انگلیسی‌ بهش گفتم می‌شه ما توی هتل رو ببینیم؟ اونم گفت نه!!! اومدم به آقای همسر گفتم غلط نکنم اینقدر کلاس این هتل بالاست که هرکسی رو راه نمیدن، ببین هرکی‌ میره تو دفتر دستک با خودش داره، لابد شرکت‌های آنچنانی‌ اینجا رو برای کارمنداشون که میان ماموریت رزرو می‌کنن، جای من و تو نیست بیا بریم.

فرداش رفتیم لیون (خونه دختر عموم اونجاست) دیدیم که چه جالب اونجا هم اتل د ویل داره، منم در نهایت سادگی‌ و کودکی گفتم چه باحاله، اینجا هم اتل د ویل هست. که دخترا عموم فرمودن، اینجا (در فرانسه) به ساختمون شهرداری میگن اتل د ویل. ما رو بگی‌، تازه فهمیدیم که بابا جون اونجا که رفتیم که هتل نبود، شهرداری بوده و بعدا فهمیدیم که تو اروپا شهرداری‌ها همیشه هم خیلی‌ مهمن، هم اینکه ساختمونشون جز جازبه های توریستی محسوب می‌شه (البته فقط از بیرون) چون تو برلین هم دقیقا یه روز علاف شدیم که بریم یه ساختمونی رو ببینیم که بعدا فهمیدیم شهرداری ه و خوب ورود ممنوع!!!

عكس ها (همه از اينترنت) در ادامه مطلب

ادامه ی "پاريس-4" را بخوانید...

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در پنجشنبه 3 بهمن1387 نوشت! |