بعد از اينكه چند روزي پشت سر هم پست نوشتم. يهو غيبم زد. نمي دونم چي شد يهو سرعت پست گذاشتنم اومد پايين.
حالا گفتم بيام يه خبري از حال خودم بهتون بدم و يه سري خورده مطلب بيان كنم و برم.
خرس مهربون (آشنايي داريد كه استادمو ميگم) بالاخره بعد از يك ماه من رو به حضور طلبيدن تا در مورد روند تز اينجانب كمي بحث و گفتگو انجام بديم. يه جلسه گذاشت كه من بودم و خودش و يه خانم ايراني كه 20 سالي هست تو سوئد زندگي ميكنه و تو موسسه ملي تحقيقات سوئد به عنوان محقق كار ميكنه. اين خانوم قراره كه ايده هاي تكميلي در مورد تز من بده چون بخشي از تحقيقاتش در همين زمينه بوده. تو جلسه هر چي ميگفتيم خرس مهربون يادداشت ميكرد بعد هر چند جمله يه نگاه به يادداشت هاش ميكرد و با خودش ميگفت . هوم .....هوم.....هوم (يعني صداشو در ميورود) منم كه به شدت خودمو گرفته بودم كه نخندم ولي درونم
بود. خلاصه بنا بر اين شد كه من ديگه بيشتر از اين ازمايش انجام ندم و فعلا تا همين جاش رو بنويسم تا ببينيم چي ميشه.
پرشين بلاگ حدود 20 تا وبلاگ گروهي راه انداخته و از كاربراش دعوت كرده كه بنا بر علاقه و تخصصشون تو اين وبلاگ ها بنويسن. مديريت يكي از اين وبلاگ ها هم به لطف دوستان دنياي مجازي به من سپرده شده. وبلاگ در مورد محيط زيست و مسائل پيرامونش هست. يه خانومي لطف كردن و اولين پست اين وبلاگ رو نوشتن. بالاي پست با رنگ قرمز اينطور عنوان كردن كه هرگونه برداشت ازاین مطلب بایدباذکرنام نویسنده صورت پذیرد.
اونوقت اين خانوم يه مطلب نوشته به اندازه 4 تا كاغذ A4 منتها تو كل متن هيج جايي به هيچ منبع و ماخذي اشاره نكرده ، انگار خودش از بچگي همه اين مطالب رو بلد بوده. جلل الخالق!
امروز روز ملي پيغام هاي عجيب و غريب بود. صبح كه يه اي ميل داشتم از يه اسمي كه هيچ رقمه نميشناختمش كه توش فقط يه جمله نوشته بود "خيلي زيبا بود. ممنون"
عصر هم يه كامنت خصوصي داشتم از كسي كه عنوان كرده بود خاله منه و گفته بود كه يادته اون موقع كه ايران بودي موقع پخش كارتون برام پيغام ميفرستادي؟ والا تا جايي كه من ميدونم هيچ كدوم از خاله هام اهل كامپيوتر و اينترنت نيستن. تازه اصلا ادرس اينجا رو ندارن.
به هر حال ما زنده ايم و ملالي نيست جز دوري شما.
فكر نكنين كه داستان پاريس تموم شده ها. نه! منتظر بقيش باشيد
این پست رو
ميم در
2009/1/17 نوشت! |
خوب حالا نوبت قسمت دوست داشتنی سفر اول هست، دیزنی لند. هورا هورا آخ جون. من همیشه دوست داشتم که برم و از نزدیک ببینم( قربون روحیه کودکانهٔ خودم برم)
آقای همسر از قبلش تو وبسایت دیده بود که تعطیله، اما اونجا که بودیم تصمیم گرفتیم بریم از فروشگاه دیزنی که تو شانز الیزه بود سوال کنیم، خانومه هم گفت نه عزیزان من کی گفته تعطیل؟ خیلی هم بازه!!! خلاصه که در عین ناباوری خودمون و جیبمون نفری ۴۴!!!!!!! یورو پیاده شدیم. از اونجایی که پول گران بها رو داده بودیم تصمیم گرفتیم زودتر از اینکه در های دیزنی لند باز بشه ما اونجا باشیم. اما خوب به هر حال شانس و تقدیر هم این وسط خیلی مهمه. چون دقیقا همون روز قطاری که به سمت دیزنی میرفت خراب بود ،ریلها مشکل داشتن و مردمانی که میخواستن برن دیزنی باید ۱۲۷ تا قطار عوض میکردن تا بالاخره برسن اونجا. این شد که به جای ۹ ما ۱۱ اونجا بودیم.
خوشبختانه خیلی شلوغ نبود، یه نقشه هم داشتیم که خیلی گویا بود، تو اون نقشه تمام بازیها یا جاهای دیدنی رو نوشته بود، و یه سریها رو هم تیک زده بود، گفته بود که اگه نمیرسین همهٔ جاها رو برین اونایی که تیک دارن رو برین که حکم های لایت رو دارن. ما هم که خوب مطمئن بودیم که به همه نمیرسیم از رو همون تیک زده ها رفتیم جلو. خودشون طوری شماره گذاری کرده بودن که هرچی میرفتیم جلو تر هیجان انگیز تر میشد. طوریکه بازی که آخر آخر سوار شدیم دیگه آخر خفن بود ها.
اونجا رستورانها و کافهها همه اسامی شخصیتهای والت دیزنی رو داشتن، مثلا ما تو رستوران پینوکیو ناهار خوردیم.
هرجایی بسته به اینکه مربوط به چه کارتونی هست، موزیک مخصوص خودش رو داشت، و جالب اینکه مادر ها و بچه هم همه با موزیک میخوندن، دلم برای خودم و بچه های ایرانی سوخت. من هیچ کدوم از اهنگا رو بلد نبودم که بخونم، شاید تنها ملودیش برام آشنا بوده باشه.
خانوادهٔ دکتر ارنست رو یادتونه؟ اصل این کارتون مال دیزنی هست به اسم رابینسون ها. خونه اونا رو اونجا ساخته بودن، خیلی با مزه بود.
یه تئاتر هم رفتیم اونجا، که میکی و دوستان اجرا میکردن، یه تئاتر موزیاکل بود که ۱ دختر و ۱ پسر و میکی و مینی و ،..... با هم اجرا میکردن همزمان به ۲ زبان انگلیسی و فرانسه.
قصر زیبای خفته رو دیدیم، قصر علاالدین رو دیدیم، غرب وحشی رو دیدیم، جنگل مخوف سفید برفی رو دیدیم، ولی از سیندرلا چیزی ندیدیم.
اونجا ادمهایی که لباس شخصیت های دیزنی رو پوشیده بودن در اقصا نقاط اونجا ولو بودن که به بچه ها یا حتی بزرگا امضا بدن یا باهاشون عکس بگیرن، و جالبه که بگم برا هر کدوم از این شخصیتا چه صف هایی که تشکیل نشده بود.
اینو همین الان یادم افتاد. اولین قسمتی که رفتیم یه جایی بود تو مایههای تونل وحشت، آخرین نفراتی که وارد شدن من و آقای همسر بودیم، که در واقع آخر آخریه من بودم که بعد از من در بسته شد. اونجا یه خانوم بسیار زیبایی مسول بستن در بود. تا من رفتم تو خواست درو ببنده یهو چشماشو گشاد کرد و خیره به من نگاه کرد. من اول فکر کردم که کیفم مانع از بسته شدن دره، برا همین خودمو جمع و جور کردم که در بسته بشه، بعد دوباره خانومه همینکارو تکرار کرد، جالب اینکه بعد از هر خیر نگاه کردنی یه لبخند هم بهم تحویل میداد، فکر کنم ۳ یا ۴ بار اینکارو کرد. باید اعتراف کنم که دیگه جدی جدی داشتم میترسیدم، پیش خودم فکر کردم شاید دیوونه است، یا شاید بخشهایی از برنامه است نکنه الان از اون بالا مالاها یه چیزی بکوبن تو سرم. که خلاصه خوشبختانه خانوم بیخیال شد وگرنه حتما یه جیغ حوالش میکردم.
آخر روز هم بارون گرفت، خوشبختانه دیگه داشت تعطیل میشد.
ما از اونجا ۲ لیوان با عکس شخصیتهای دیزنی خریدیم. که یادگار داشته باشیم.
اینم توضیح بدم که خفن ترین بازی(اسمش Space Mountain بود) که سوار شدیم اینجوری بود که همه سوار یه موشک میشدیم که یکم عقب عقب میرفت. دور خیز میکرد و یهو پرتاب میشد به فضا. چشمتون روز بد نبینه. همین طور ستاره و شهاب سنگ بود که رو سر ادم میوفتاد و این موشکه برای اینکه به این سنگ ها و اجرام اسمانی نخوره هی حرکات ژانگولری انجام مبداد و همیجور جیغ بود که مردم میزدن.اینم یه کلیپ که مسیر موشک رو تا حدی نشون میده. دیگه ببخشید که تو این کلیپ اجرام اسمانی نیستن.
اینم یه سری عکس. بقیه عکسها هم اینجا هست
. قصر زیبای خفته
Space Mountain

نمایش های خیابانی
این پست رو
ميم در
2009/1/9 نوشت! |
خوب تا لوور رو گفتم. حالا بقیش.
همون شب بعد از لوور خسته و هلاک عین کسایی که ماموریت دارن راه افتادیم به سمت ایفل، البته قبلش رفتیم هتل دوربینمون رو شارژ کردیم، چون تو لوور حتي یک پریز برق هم نبود.
وقتی رسیدیم ایفل تقریبا دیگه داشت تعطیل میشد اما با این حال صفی بود که بیا به دیدن، تو ۴ تا پایه ایفل اسانسور هست که مردم رو میبره بالا، ۳ تا طبقه هم داره. برای رفتن به هر طبقه یه قیمتی رو باید پرداخت، خوب ما هم تصمیم گرفتیم که تا طبقه سوم بریم، خیلی هم شلوغ بود، وحشتناک بود. ۱۱ یورو دادیم، تخفیف دانشجویی هم نداشت. تو فرانسه کلا تخفیف دانشجویی معنی نداره!!! در صورتیکه تو سوئد ما همیشه تخفیفی میگیریم ( حتي رو گل مصنوعی كه همین امروز خریدم)
خلاصه رفتیم بالا، کلی سرد بود، باد شدیدی هم بود.
طبقهٔ سوم زیر اون نوک نوکش، دور تا دور عکس پرچم کشورای مختلف رو گذاشتن با پایتختها شون و شهرهای معروفشون، و فاصله هوایی برج ایفل رو تا اون شهر نوشتن. از اونجا هم میشه رفت تو بالکنش (فضای باز) و به شدت باد سرد خورد و از تو تلسکوپهای پولی شهر رو نگاه کرد!!!!
از ایفل که اومدیم بیرون به شدت گرسنه بودیم، همون دور و ور یه رستوران ایتالیایی بود که ما دیدیم که جز این چاره ای نداریم، یه پیتزا كه در واقع نون بود و پنير و سس گوجه و یه ماکارونی(به قول خارجیها پاستا!!!!) خردیم شد ۲۰ یورو. اینه که میگم اونجا خیلی گرون بود!
روز بعدشم که یادمه یکشنبه بود، صبح زود راه افتادیم به سمت کاخ ورسای، برای رسیدن به ورسای باید قطار عوض میکردیم و کلی تو راه بودیم که نمیدونستیم، برا همین دیرتر از اونی که فکر میکردیم رسیدیم، رفتیم اونجا دیدیم جمیعته که داره میره تو کاخ، خیلی عجیب بود برامون که چرا اینقدر شلوغ؟ فهمیدیم که آهان امروز اولین یکشنبه ماه هست و کلیه موزهها و کاخ ها،... مجانیه. کلی خوش به حالمون شد. وگرنه باید نفری ۱۶ یورو میدادیم، میرفتیم به زندگی شاهان حسرت میخوردیم و میومدیم بیرون، مخصوصا این که تو زمستون ورسای هیچ صفايی نداره. چون کاخ خیلی بزرگ نیست، اصل قضیه باغ هست که تو زمستون درختها همه کچل، مجسمه ها به خاطره سرما تو گونی، فوارهها بسته، و کلا سوت و کور.
ورسای خیلی خوشگل بود، مخصوصا سالن اپراش که محشر بود، چه سقف هایی، چه مجسمه هایی، چه اتاق خواب هایی،....... کلا همش زیبا بود دیگه.
ورسای یه باغ بسیار بسیار بزرگ داره که انتهاش معلوم نیست!!!، و میگن بعد از اینکه لویی 16 میفهمه که ماری انتوانتت بهش خیانت کرده اونو به یه کاخ کوچيک در انتهای باغ تبعید میکنه، که ما نه دفعهٔ اول اون کاخ رو دیدیم، نه دفعهٔ دوم. دفعهٔ اول چون خیلی سرد بود و ما داشتیم قندیل میبستیم تا ته باغ نرفتیم، دفعهٔ دوم هم چون یه مامان و بابا باهامون بودن، نمیشد هی پیاده از این ور به اونور بکشونمیشون، خوب خسته میشدن طفلکی ها. برا همین ترجیح دادیم تو باغ به استراحت بپردازیم، تا بگردیم اون کاخ رو پیدا کنیم.
سری دوم که رفتیم ورسای، به مراتب شلوغ تر از دفعه اول بود، خوب چون به هر حال تابستون بود، و همچنین اون روزها تو فرانسه لانگ ویک اند بود. تقریبا ۱ ساعت شایدم بیشتا ما تو صف بلیط بودیم، تازه کلی از قسمتها رو هم بسته بودن چون داشتن ترمیم میکردن. مثل اپرا. من یه شلوغ میگم، شما یه شلوغ میشنوین، خیلی شلوغ بود تو مایههای راه پیمايی.
از همهٔ کاخ من بیشتر مجذوب سالن اپرا و اتاق خواب ماری انتوانت شدم کلی زیبا بود، باغشم که خوب محشر دیگه، وسط یه رود خونه داره، کلی حوض و فواره و مجسمه،....
سری دوم مخصوصا هوا آفتابی هم بود کلی چسبید ولی سری اول خیلی سرد و نمور بود.
اينم يه سري عكس در ادامه مطلب. بقيه عكس ها رو هم ميتونين اينجا ببينين
این پست رو
ميم در
2009/1/5 نوشت! |
چند وقته كه ميخوام از سفر هام بنويسم ولي هي نميشه. حالا همت كردم و شروع كردم به نوشتن
من و همسرم دو بار رفتیم پاریس، بار اول ژانويه ۲۰۰۶ بود که خودمون ۲ تا رفتیم، یه بارشم می ۲۰۰۸ بود که که همراه پدر و مادر آقای همسر رفتیم.
خوب بار اول یه جور خوب بود (چون دفعه اول بود)، بار دوم یه جور خوب بود (چون هوا آفتابی و گرم بود).
عرض شود که جاهايی که ما تو سفر اولمون رفتیم و دیدیم، خوب طبیعتا خیابون معروف شانز الیزه (۱)، طاق پیروزی (۲)، برج ایفل، موزه لوور، دیزنی لند، کلیسای معروف نوتردام، کاخ ورسای و اپرا بود. سری دوم تنها جایی که به این لیست اضافه شد جایی بود که من اسمشو گذاشتم موزهٔ علم که یه سینمای ۳ بعدی هم کنارش بود (۳) و يه كليساي ديگه.
خوب اولین جايي که همون شب اول رفتیم سراغش خیابون شانز الیزه بود که یه خیابون پهن و طولانی پر از مغازه های شیک و گرون هست، و باید عرض کنم که اتفاقا دفتر ایران ایر هم همونجا در کنار مغازه گرونها هست، یه فرش فروشی خفن ایرانی هم هست، البته گویا مغازه های ایرانی دیگهای هم هست!
تو این خیابون مغازههایی ديده ميشه که در واقع نمایشگاه ماشین هست و یه ماشین های عجیب و غریبی توش گذاشتن که هیچ کدوم تولید انبوه نمیشن، و ملت میرن با این ماشین خوشگلا عکس میگیرن. مثلا پژو، تویوتا، بنز،... اونجا مغازه دارن. شانز الیزه پر از رستوران و کافه هست، همینطور پر از سینما.
در انتهای خیابون هم طاق پیروزی هست، زیر طاق یه قبر هست و یه آتیش که این آتیش هیچوقت خاموش نمیشه. این قبر رو برای سرباز گمنام ساختن.
برای بالا رفتن از طاق اولا باید نفری ۸ یورو بپردازیم ثانيا باید حدود ۲۰۰ پله باریک و گرد رو بدون وقفه بریم بالا. چون هیچ پاگردی نداره و اگه وسط راه بایستیم یهو یه صف انسانی پشت سرمون تشکیل میشه که بیا به دیدن. ما با هر بدبختی بود رفتیم دیگه.
از اون بالا تقریبا همه جای پاریس دیده میشه. گوشه گوشه اونجا هم تلسکوپ گذاشتن (پولی) که میتونین هر جا رو دوست داشین ببینین دیگه.
پاریس از شلوغی عین تهران هست، پر از ماشین، پر از ادم، صدای بوق، هوای نسبتا آلوده، گدا تو خیابون،.....
روز بعدش، صبح کله سحر بیدار شدیم که بتونیم سریع خودمون رو برسونيم به لوور که بتونیم در عرض ۱ روز همشو ببینیم. تقریبا با باز شدن لوور ما هم رفتیم تو، اما خیلی شلوغ بود، ۳ تا ورودی داره، که هر کدومش به یه سالن میرسه، ما از مجسمه ها شروع کردیم، بعدش رفتیم سالن کشورهای اسلامی و ایران و بابل، بعدش هم مصر، یونان، بعد نقاشیها و مونا لیزا، بعد هم آپارتمان ناپلئون و بد هم خسته و کوفته اومدیم بیرون.
حالا میگن که اینا ایران رو غارت کردن و همهٔ تاریخ ایران تو لوور هست، اما باید بیاین مصر و یونان رو ببینید، مصرو که رسما غارت کردن، چند تا سالن مصر هست، تازه اون زمان داشتن یه سري چیزا رو ترمیم میکردن برا همین بعضی سالنها بسته بود. یونان هم همینطور، اگه تنها یه ستون از معبد آناهیتا رو از ایران بردن، از یه ساختمون یونانی چندین ستون رو یه جا کنده بودن برده بودن اونجا.
مونا لیزا رو هم به شدت حفاظت میکردن، یه تابلو فسقلی برا خودش ۲ تا نگهبان داشت. عکس برداری هم ممنوع بود، اما مگه میشه جلو بشر ۲ پا رو گرفت؟ همه عکس میگرفتن.
حدود ۲۰۰-۳۰۰ تا* سالن نقاشی داره که اون اخریا ديگه ادم دلش میخواد فریاد بکشه از این همه نقاشی که همه هم شکل هم هستن، آخه همه مال قرون وسطا هست، و همه تحت تاثیر کلیسا کشیده شدن. همه حضرت مریم با یه کودک تو بغلش که همه هم یه هاله نور دور سرشون. یعنی اینقدر همه مثل همن که میشه چشم بسته نقاشیها رو دید.
آپارتمان ناپلئون ولی خدايي خیلی با شکوه بود، خیلی خوب بود، من که لذت بردم.
تو لوور به سختی جايي برای استراحت پیدا میشه. ماکه دیگه بعد از مونالیزا یه پله کم رفت و آمد پیدا کردیم روش ولو شدیم. وسط سالنها اجازه خوردن و اشامیدن نیست، ولی تو خودش کافه و رستوران هست، که قیمتش هم معادل کافههای بیرون هست. اصلا سر گردنه باهات حساب نمیکنن. البته خوب غذا تو پاریس به شدت گرونه.
*منظور اينه كه تعداد سالن ها خيلي زياد بود
1- Champs- Élysées
2- Arc de Triomphe
3- Cité des sciences and de l'industrie
این پستها ادامه دارند.
اینا هم یه سری عکس، البته عکسها بعدا کامل تر میشن.



شانز اليزه


طاق پيروزي

قبر سرباز گمنام

سر ستون معبد اناهيتا كه درسته منتقل شده به لوور
این پست رو
ميم در
2009/1/3 نوشت! |
والا ما یه بار رفتیم از فروشگاه اسپیریت تو شهرمون یه تاپ خریدیم و صندوقدار به ما پیشنهاد کرد که عضو کلوب بشیم، ما هم گفتیم باشه.
این شد که حالا هر از گاهی برامون یه سری كارت تخفیف میرستن که مثلا از فلان تاریخ تا فلان تاریخ با کارت کلوب روی هر شلوار جین ۱۰ یورو تخفیف میدیم. (این فقط مثال بود ها)
۲ هفته پیش هم برای سال نو باز یه کارت تخفیف فرستاده بودن که روز جمعه ۲ ژانویه (امروز) از ساعت ۸-۹ صبح تخفیف ویژه هست.
از اونجایی که مغازهها اینجا زود تر از ۱۰ باز نمیکنن. من کلی کنجکاو شدم که یعنی تو این ۱ ساعت چه خبر هست؟ برای همین علي رغم اینکه تو این تعطیلات هر روز ۱۱ صبح از خواب بیدار میشیم عزممو جزم کردم که برم و ببینم.
یعنی هدف اصلی من کسب تجربه بود که ببینم چه خبر هست.
از اونجایي هم که پیاده میخواستم برم و من بدون صبحانه نمیتونم از خونه برم بیرون، پس ناچار بودم ساعت ۶ از خواب بیدار شم، در حالیکه خورشید خانوم تازه ساعت ۸.۵ از خواب بیدار میشه. (خودتون پیدا کنید عمق عزم راسخ رو)
خلاصه با یکی دیگه از بچهها هماهنگ کردیم که ساعت ۷ به سمت اونجا راه بیفتیم.
خلاصه ما ۳ نفر شدیم و رفتیم، کمی قبل از ۸ اونجا بودیم، خوشبختانه مغازه باز بود. ولی سر جمع ۱۵ نفر هم تو مغازه نبودن. رفتیم دیدیم همون حراج عادی و معمولی همیشگی هست و هیچ نکتهٔ ویژهای نداره. همون موقع رفتم از خانمي که دم در کارتهای تخفیف رو میگرفت (آخه فقط کسایی که کارت داشتن میتونستن برن) پرسیدم که خانوم جون این چه فرقی با بقیه حراجاتون داره که کله سحری مارو کشوندی اینجا؟ خودشو کشت تا به من به انگلیسی بفهمونه که جریان چیه، اخرشم نتونست، منتها منظورش این بود، ما به شما میگیم زودتر بیاین که تا وقتی از همهٔ رنگها و همهٔ سایزها موجود هست خرید کنین، وگرنه از ظهر به بعد ممکن سایز شما نباشه.
دوستم گفت طرف فکر کرده ما واقعا مشتری ویژه هستیم، این لباسا که بعد از ۵۰% حراج هم گرون هستن. و خدایی گرون بودن. (البته کلا لباس و کفش در سوئد گرون هست، بلکه در آلمان و اسپانیا کلی قیمتها مناسب میباشند همی)

خلاصه کمی دست از پا دراز تر اومدیم بیرون و رفتیم تو یه فروشگاه دیگه که دوستم از اون هم کارت تخفیف داشت. اونجا باز قیمتها منطقی تر بود و من اونجا برای آقای همسر و برادر جان هر کدوم یه لباس خریدم. بعدشم آقای همسر به من ملحق شد و باز کمی مغازه ها رو گشتیم و یه چیزی هم برای پدرم خریدم.
کلا روز خرید مردونه بود. انگار که روز مرد بوده باشه.
ولی اگه هیچی هم نمیخریدم باز می ارزید. چون که هم صبح زود بیدار شدم نه ۱۱ صبح، هم رفتم بیرون و یه هوایی بهم خورد. هم ۴ تا مغازه دیدم، روحم شاد شد.
این پست رو
ميم در
2009/1/2 نوشت! |
سال نو میلادی هم شروع شد.
سال نو مبارک باشه. به قول ایرانی ها. صد سال به از این سالها. امیدوارم سال خوبی داشته باشین و خلاصه از همین حرفها دیگه.

اینجا برای شروع سال نو، معمولا مردم نزدیکی ساعت ۱۱ شب تو میدون اصلی شهر یا نقاط مهم شهر جمع میشن. تا نزدیکی ساعت ۱۲ شب با هم میگن و میخندن و مشر وب میخورن و ...ای یه کمکی هم آتیش بازی میکنن.
نزدیکی ساعت ۱۲ که میشه دیگه آتیش بازیها رو به افزایش هست، ۱۰ ثانیه مونده به ۱۲ شب مردم شمارش معکوس رو شروع میکنن و سر ساعت ۱۲ یه جیغی میکشن و آتیش بازیها به اوج خودش میرسه.اینم بگم که ملت شا مپاین ها رو طوری تنظیم میکنن که سر ساعت ۱۲ به افتخار سال نو، کفش بزنه بیرون.
شهر ما چون یه شهر کوچیکه، با جمیعت خیلی کم، آتیش بازیها معمولا به صورت خود جوش مردمی انجام میشه. اما تو شهرهای بزرگ مثل پاریس، فکر نکنم مردم بتونن از پس نورانی کردن شهر بر بیان، و دولت یا شهرداری خودشون مراسم زیبايی از آتیش بازی رو تدارک میبینن.
اینجا در سوئد، شب سال نو یکی از معدود شبهایی هست که مردم اجازه دارن تو خیابون نوشیدنی الکلی مصرف بکنن.
تو این شهری که ما هستیم میدون اصلی شهر خداییش هیچ فرقی با ۴شنبه سوری ایران نداره. فشفشه، سیگارت، منور ،..... همه به راهه، دود همه جا رو میگیره و بوی باروت به خوبی قابل استشمام هست. فقط ترقه و اکلیل سورنج نداره.
دیگه عرض کنم خدماتتون که، بعد از ساعت ۱۲ شب هم ملت همه خوش و خندون به سمت دیسکوها حرکت میکنن، و باز از معدود شبهایی هست که دیسکوها میتونن تا صبح باز باشن.
یه وقت فکر نکنین که پیش لرزه های ۴شنبه سوری فقط مال ایران هست ها، نه! اینجا هم الان یک ماهی هست که ما هر لحظه با یه صدای انفجار مواجه میشیم. این صداها معمولا تا چند روز بعد از شروع سال نو هم ادامه دارن.
آقای همسر میفرماید که دانشمندا ساله ۲۰۰۹ رو ۱ ثانیه دیر تر شروع کردن. چون گویا زمین عقب مونده از سن اصلیش، دنشمندا تصمیم گرفتن که درستش کنن.
بنده شخصا تحویل سال شمسی رو به مراتب بیشتر دوست دارم، اولا که سفرهٔ هفت سینی که ما میچینیم خیلی خوشگل تر هست. ثانيا که تحویل سال شمسی پایه علمی داره و حساب شده است، نه اینکه سر ساعت ۱۲ وسط زمستون الکی ۴ تا فشفشه در کنیم و بگیم سال نو مبارک. بعدشم از اونجايی که تحویل سال شمسی هر سال در یه زمان متفاوت هست، خودش کلی شور و هیجان ایجاد میکنه. تکراری هم نیست.
خلاصه که من مال خودمون رو بیشتر دوست دارم.
در ضمن اين رو هم بگم كه معمولا از اوايل دسامبر سوئدي ها چراغ هاي كوچيكي رو كه مخصوص كريسمس و سال نو هست ميذارن پشت پنجره هاشون. امسال به خاطر همين چراغ ها سوئد نوراني ترين كشور اتحاديه اروپا شناخته شده. تخمين زدن كه انرژي كه براي اين كار مصرف ميشه تنها در تعطيلات كريسمس معادل پانزده ميليون يورو هست كه ميشه باهاش ۵۰۰۰ خانه رو در ۱ سال روشن كرد. و همچنين ميگن كه نزديك ترين رقيبشون تو اين قضيه امريكا هست كه نوراني ترين كشور دنيا شناخته شده.
اينم عكس چراغ هاي مخصوص كريسمس


این پست رو
ميم در
2009/1/1 نوشت! |
بیشتر از ۵ سال بود که ندیده بودمش، هیچوقت خوابشم نمیدیدم که به این زودیها بتونم ببینمش اونم به این شکل. خیلی جالب بود. عجیب بود، هیجان انگیز بود. اینقدر عجیب بود که شاید خیلی از حرفهایی که میتونستیم به همدیگه بگیم رو یادمون رفت بگیم.
تهمینه دوست دوره لیسانسم الان بیشتر از ۵ ساله که آلمان زندگی میکنه، از وقتی رفته اونجا برای فوق (الان هم دکترا میخونه) من دیگه ندیده بودمش. دیشب با بر و بچ رفته بودیم کنسرت دار يوش، تقریبا ۱ ساعت زودتر از شروع اونجا بودیم، همینجور که نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم تا برنامه شروع بشه دیدم یه خانواده یی دارن دنبال یه سری صندلی خوب برای نشستن میگرد. من در اون لحظه ممکن بود به هرکسی فکر کنم به جز اون کسی که دیدمش. یهو به ذهنم اومد که این تهمینه است؟ اونم روشو به سمت من برگردوند، اما خوب بیچاره از کجا میتونست حدس بزنه اونی که اینجوری داره بهش نگاه میکنه منم؟ تا اینکه جا پیدا نکردن و رفتن به دوست کناریم گفتم فکر کنم این دوست من بود، گفت خوب بدو برو پیشش، من که تو اون لحظه فقط داشتم صحت حدس خودم رو برسی میکردم. دیگه بدو بدو رفتم سمتشون و دیدم آره خود تهمینه است، وای خدای من یعنی چی، چه دنیای کوچیکی ، من یکی دوبار سعی کردم برنامه خودمو ردیف کنم برم آلمان دیدنش، ولی نشد. حالا اینجا، باید همو میدیدیم، به قول اون، هم جالبه هم دردناک. جالبه که یه جايي که فکرشم نمیکردیم همدیگرو ببینیم. اما درد ناکه که از ۴۰ نفر همکلاسیهای لیسانسمون الان هرکدوم یه وره دنیا هستیم، کانادا، آمریکا، آلمان، فرانسه، سوئد،سنگاپور،......... به قول تهمینه حتي ماها هم که تو اروپا هستیم و به هم نزدیکیم هم نمیتونیم همدیگه رو ببینیم، راست میگه خدايي من یه دوستی دارم تو پاریس، ۲ بار تا حالا رفتم پاریس، هر ۲ بارش اون نبود که ببینمش.
خلاصه که اگه کنسرت دیشب هیچی برای من نداشت دیدار یه دوست رو داشت.
خوب حالا راجع به خود کنسرت یکم بگم. این کنسرت در یه سالن بسکتبال برگزار شد، ما یکل بود و دار یوش. اولش حدود ۱.۵ ساعت ما یکل برنامه اجرا کرد بعدشم هم تقریبا همین اندازه دا ریوش.
برنامه ساعت ۹ شروع میشد ولی ما چون شهرمون از اونجا دور هست و مسیر رو هم بلد نبودیم مجبور بودیم از ۶ راه بیفتیم که به موقع برسیم
خیلی شلوغ نبود ولی خلوت هم نبود. خوشبختانه طوری بود که ملت از رو سر وکول هم بالا نرن.
اونجا غیر از خواننده ها یه سری سوژههای متفرقه هم بودن که خوب، ما خیلی لذت بردیم، از لباس پوشیدن، حرف زدن، رقصیدن،....
یکی ۲ تا هم آقا دیدیم که به سختی میشد از خانومها تمیزشون داد!!!
قبل از شروع و بعد از اتمام هم یه دي جي نازنینی بود که ما رو با افرادی چون سا سی ما نکن آشنا کردن. یعنی هرچی به عمرم از اینا اهنگ هاي هشل هف نشنیده بودم، دیشب شنیدم دیگه.
آخر برنامه هم با همراهی دوستان مقداری حرکات موزون انجام دادیم و ساعت ۲ شب برگشتیم خونه.
توی راه که میرفتیم داشتیم فکر میکردیم که با چه آهنگی شروع میکنه، من گفتم ای نازنین. اما با این آهنگ شروع نکرد.
وسط برنامه داشتم میگفتم دیدین که دماغم سوخت با ای نازنین شروع نکرد؟ که همون موقع ای نازنین رو خوند که اگه دماغم سوخت لاقل دلم نسوز.
بعدش دار یوش یه نکتهٔ خیلی جالب رو عنوان کرد. گفت که سوئد مرکز قاچاق هست، ایرانیها سي دي و فیلم و اهنگ،.. قاچاق میکنن برای همینم من اهنگهاي آلبوم جدیدمو اینجا نمیخونم
این پست رو
ميم در
2008/12/28 نوشت! |
این سرما خوردگی من بهانهای شد که من در مورد سیستم پزشکی اینجا بنویسم.
عرض شود که سیستم درمان در اینجا، اینقدر باحاله، اینقدر باحاله، که نمیدونید.
خوب یه خوبيايي داره، یه بدی هایی. خوبیش اینه که همهٔ مردم بدون
پرداخت هیچ پولی(البته پولش قبلا از طریق مالیات به دست اومده) بیمه
هستن. یعنی هر کسی در سال تنها ۹۰۰ کرون (۹۰ يورو)برای دارمان و تنها
۱۹۰۰ کرون(۱۹۰ يورو) برای دارو پرداخت میکنه ( یا شایدم بر عکس، من اینو
همیشه قاطی میکنم). این پول درمان هم اینطوری نیست که هر بار که برین
پرداخت کنین، بلکه برای هر بیماری تنها یه بار پرداخت میشه. مثلا اگه کبدتون
پکیده و میرین دکتر شما رو میبینه، بعد از اون هر بار که برای کبدتون برین
دیگه ازتون پول نمیگیرن!
بعدیش هم اینه که اینجا دکترها تحت یه سیستم درمانی یکپارچه کار
میکنن و چیزی به اسم مطب خصوصی نداریم، و برای هر مدل مریضی شما باید به
درمانگاه مراجعه کنید.
خوب حالا داستان از این قرار هست، تو هر محلهای یا منطقهای یه
درمانگاه هست، که هر کسی تنها و تنها میتونه به درمانگه محلشون مراجعه کنه.
وقتی تشریف مبارکتون رو میبرید اونجا، میرید ریسیپشن و بیماریتون رو میگید
و تاکید میکنید که میخواین دکتر رو ببینین. میگه که باشه بفرمايین بشینین تا
نوبتتون بشه. یهو میبینید یه خانم که داشته از اون ورا رد میشده میاد به
شما میگه که عزیزم مشکلتون چیه؟ و شما دردتون رو میگید، اون شما رو میبره
تو یه اتاقی و کمی معاینه میکنه. این خانوم دکتر نیست بلکه پرستار هست.
اینجاست که میفهمین اینجا اول باید پرستار شما رو ویزیت کنه. و تا پرستار
تشخیص نده، شما اجازهٔ ملاقات پزشک رو ندارین. اگه قضیه طوری باشه که
پرستار از پسش بر نیاد، تازه نوبت دکتر عمومی میشه ( حتي اگه بدونید که
مشکل از کجاست و مطمئن باشید که باید با دکتر متخصص صحبت کنید). افراد
خیلی کمی بودن که تونستن از سد پزشک عمومی رد بشن و به پزشک متخصص
برسن. چون اینجا، به شدت سعی میکنن تو همون مرحله عمومی کارو راه
بندازن، یا اینکه اینقدر میبرنت و میارنت که بیخیال بشی و ترجیح بدی که
بری خونه و با درد خودت یه جوری تا کنی.
حالا اگه قضیه خیلی حاد باشه، معمولان این شما نیستی که میری پزشک
متخصص رو میبینی، بلکه این پزشک عمومیه که به صورت مکاتبه یی یا محاورهيی با
ایشون مشورت میکنه. اگه قضیه از این هم حاد تر بود اونوقت لطف میکنن و به
شما یه نامه میدن که برید بیمارستان و پزشک متخصص شما رو ویزیت کنه.
خلاصه اگر فکر کردین که اینجا میتونید برید پیش دکتر پوست و بگید که مثلا پوست من خیلی خشکه چیکار کنم، اشتباه کردید.
سیستم پزشکی اینجا اینقدر پیچیده و وقتگیره که معمولا مردم با دروخانه کارشون رو راه میندازن.
از طرفی اینجا وقتی میرید دکتر، سعی میشه تا جایي که ممکنه به شما دارو
ندن. یعنی اگه کسی بتونه دارو بگیره باید بهش جایزه داد. برای همین هر
ساله ادارهٔ بهداشت یه دفترچه چاپ میکنه که توش بیماریهای رایج، علائم و
داروهای مربوطه رو نوشته. که مردم دیگه نرن دکتر به جاش برن دارو خانه و
اون داروها رو ( که داروهای بدون نسخه هستن) رو دریافت کنن و شاد باشن.
البته خدايي داروهاشون اثربخشه. گچ و اب شکر نمیدن که بخوری. ولی خوب از
طرفی هم گرونه دیگه. مثلا ما یه اسپری کوچیک که برای بینی هست خریدیم
معادل ۱۰۰۰۰ تومن. ناقابل! ولی لا مصب معجزه میکنه، یه پیس میزنیم
بینیمون باز میشه.
یه مسالهٔ دیگه، قضیه مهم و حیاتی انتی بیوتیک هست، مرده باشی بهت
انتی بیوتیک نمیدن، دلیل هم داره. یکیش اینه که خوب داروی خوبی نیست و
باید سعی بشه که کم مصرف بشه، دیگه اینکه، هر ساله نسخه هايی که توسط
پزشک ها صادر شده رو بررسی میکنن، هر پزشکی که زیاده از حد انتی بیوتیک
تجویز کرده باشه، از کار بر کنار میشه. به همین سادگی.
از دیگر خوبي های اینجا اینه که همهٔ درمانگاهها بیمارستانها و
داروخانه ها به صورت شبکه به هم متصلن. یعنی هر یه موردی که پزشک تشخیص بده،
و به فایل شما اضافه کنه، در سر تا سر سوئد قابل مشاهده هست و به پرونده
پزشکی اضافه میشه. این باعث میشه که عكس رادیولوژی، جواب آزمایش، نوار
قلب،.... رو هی نزنیم زیر بغلمون از این دکتر به اون دکتر. همشون تو
کامپیوتر هست.
ولی یه بدی که داره که خیلی هم مهمه، اینه که اینجا چون مریض کم
دارن، چون ۸ سال جنگ نداشتن و با انواع مجروح و مصدوم رو به رو نبودن،
پزشکا خنگ بار اومدن. اینو خودشون هم میگن، نه اینکه من از خودم بگم ها. و
این باعث شده که سالانه ۴۰۰۰ نفر از اثر اشتباهات پزشکی کشته بشن ( نه بر
اثر پیری،...) و این در حالیه که تو این کشور سالانه تنها ۸ نفر بر اثر
تصادفات میمیرن!!!! پس ببینید که این دکتراشون چقدر خنگن.
خوب مسلما اینجا تكنولوژی بیداد میکنه، مسلما همه جا مجهزه، همه مدل
دستگاهی دارن. اما علم استفاده از این همه تکنولوژی رو ندارن. این دوگوله
شون آکبند مونده!
یه دوستی دارم که هی میگه اونجا اورپاست، اونجا دکتراش خوبن، اونجا مریض
بشی دیگه غمی نداری،..... باید بگم شاید اینجا مجهز باشه، اما خیلی هم
عالی نیست.
درسته اینجا اگه سوئدی بلد نباشین، و بخواین که به زبان خودتون با دکتر
حرف بزنین براتون مترجم میارن. اینجا اگر مادر بارداری یهو لازم بشه بره
بیمارستان و راهش امبولانس رو نباشه، سریع هلیکوپتر میفرستن،.... ولی اینم
باید در نظر داشت که تو ایران میتونید به هر دکتری که دوست دارید زنگ
بزنید و ازش وقت بگیرید و با نهایتا ۲۰۰۰۰ تومن ویزیت معاینه بشین. اما
اینجا برای دیدن پزشک متخصص باید از ۷خان رستم رد بشین.
من ۱۰ روزه که سرماخورده ام، هفتهٔ پیش رفتم درمانگاه، هرچی برای
پرستار ضجه زدم، هیچ محلم نذاشت. حتي معاینه نکرد، تنها ته گلومو نگاه کرد،
هی من بهش میگم این مدلیم اون مدلیم، هی میگفت طبیعیه طبیعيه، اخرشم گفت
برو خونه استراحت کن، این روزا سرماخوردگی زیاده و ول کرد رفت. منم دست از
پا دراز تر برگشتم و الان ۱۰ روزه که هنوز خوب نشدم.
این پست رو
ميم در
2008/12/24 نوشت! |