تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

پله پله تا ملاقات خدا

تولد تولد

امروز وبلاگم 1 ساله شد. به افتخارش دست بزنيد.


عيد هاي گذشته تون مبارك باشه


شب يلداتون مبارك


كريسمس نيومده مبارك باشه.


براي سلامتي نويسنده كه سرما خورده هم دعا كنيد.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/12/19 نوشت! |

شانس

پیشگفتار:

آیا شما به شانس اعتقاد دارین؟

آیا شانس معنی‌ مثبت داره؟ یعنی‌ باید بگیم من شانس ندارم؟ یا میتونیم بگیم که شانس من بده؟

آیا هم شانس خوب داریم، هم شانس بد؟ یا اینکه شانس فقط خوب هست؟

اینکه من بگم شانس ندارم، آیا حقیقت خارجی‌ داره؟ یعنی‌ منظورم اینه که آیا واقعا چیزی به اسم شانس هست یا اینکه همش تقصیر خود ادم هست که یه اتفاقاتی میفته؟

معرفی‌:

من برای اینکه برم دانشگاه باید تو ایستگاه اتوبوسی‌ که سمت مخالف خونه ما هست وایسم. پس باید برم اونور خیابون. برای اینکار ۲ راه هست، راه اصلی‌ گذشتن از زیر گذر هست، که در واقع راه اصلیه‌. راه دوم گذاشتن از عرض خیابون هست که کار بدیه، چون خط کشی‌ نداره. اما زمان لازم برای اینکار نصف زمان لازم برای گذشتن از زیر گذر هست. من معمولا از زیرگذر میرم چون خیلی‌ جون دوستم، اما اگه جدا عجله داشته باشم و احساس کنم که با گذشتنم از خیابون می‌تونم سریع اتوبوس رو بگیرم، خوب از خیابون رد میشم.

داستان۱:

روز ۳ شنبه تا از خونه رفتم بیرون دیدم که اتوبوس تو ایستگاهه، پیش خودم فکر کردم که من اگه از خیابون هم برم بهش نمیرسم، پس بهتره با آرامش از زیر گذر برم. وقت هم که دارم. این شد که خیلی‌ ريلکس و قدم زنان راه افتادم به سمت زیرگذر، اما مگه این اتوبوس از تو ایستگاه راه میفتد؟ جدی جدی ۲ دقیقه تو ایستگاه بود. این یعنی‌ اینکه اگه من از خیابون رد میشدم خیلی‌ راحت بهش میرسیدم. به هر حال من از زیر گذر رفتم. بعد یهو یادم افتاد که یه کاغذی رو جا گذشتم، برگشتم خونه. اتفاقا تا دوباره از خونه اومدم بیرون، دیدم اتوبوس از تو ایستگاه راه افتاد. و من مجبور شدم ۱۰ دقیقه یا بیشتر تو سرما تو ایستگاه باشم.

داستان۲:

دوشنبه که می‌خواستم از دانشگاه برگردم خونه. پیش از ۲۰ دقیقه منتظر اتوبوس بودیم، بارون وحشتناکی‌ میبارید و هوا هم خیلی‌ سرد بود. دیگه همه کلافه بودیم که بلاخره اتوبوسی مملو از جمعیت رسید. راننده به خانمي که پشت سر من بود گفت که با بعدی بیا، اونم گفت که نه نمی‌شه بگو مردم برن عقب تر تا ما هم جا بشیم. خلاصه مردم فشرده تر شدن و همه جا شدن. تا رسیدیم به ایستگاه مرکزی، عدهٔ زیادی پیاده شدن و منم رفتم رو یه صندلی‌ کنار پنجره نشستم و همون لحظه خوابم برد. تو خواب و بیداری بودم که فکر می‌کردم پس چرا نمیرسیم، بعد یهو شک کردم که نکنه من خواب بودم و از ایستگاه خونمون رد شدیم، که دیدم نه بابا، بعد از ۲-۳ تا ایستگاه در اتوبوس خراب شده و بسته نمی‌شه و ما چند دقیقه ای هست که تو همون ایستگاه موندیم. بعد دیدم ملت یکی‌ یکی‌ دارن پیاده میشن، منم پیاده شدم دیدم، بله یه اتوبوس مملو تر از جمعیت پشت این یکی‌ ایستاده و مردم دارن سعی‌ می‌کنن خودشونو جا بدن، منم مثل بقیه سعی‌ کردم اما چه فایده، جای گرم و نرممو از دست دادم و مجبور شدم در کنار راننده وایسم، و نمیدونم تو اون شلوغی اصلا کجا رو گرفته بودم که نیفتم، شاید دست راننده رو گرفته بودم، شایدم دست خودمو. نمیدونم والا.

داستان۳،۴،۵،....:

داستان‌هایی‌ از همین قبیل

نتیجه گیری:

من از اتوبوس‌های این شهر شانس ندارم، همون بهتر که من پیاده برم پیاده بیام.

پست بعدی هم تقریبا تو همین مایه‌ها هست.

میدونم که الان میگین خوب باید جدول زمانبندی رو چک میکردی که به موقع به اتوبوس برسی‌. بله شما درست میگین، اما من از خط اصلی‌ و شلوغ شهر استفاده می‌کنم، که بخاطر شلوغ بودنش، هیچوقت سر وقت نمیاد، همیشه تاخیر داره، و جدول زمانبندی برای این خط اصلا معنی‌ نداره، مگر شنبه ، یشنبه ها.

در ضمن ما اینجا تو اتوبوس می‌‌ایستیم، فکر نکنین که این قضيیه فقط مال ایران هست. با این تفاوت که اتوبوس‌های ایران پنجره هاشون باز می‌شه ولی‌ اینجا نمی‌شه، پس میتونین حدس بزنین که تو اتوبوس چه رایحه دل انگیزی وجود داره.

بعدا نوشت: اين داستان ها رو صرف خاطره تعريف كردم. هدف اصليه من از اين پست سوال هايي هست كه اولش پرسيدم

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/12/12 نوشت! |

يعني ميشه؟

آیا ممکنه که روزی برسه که مردم بیشتر به همدیگه اهمیت بدن؟

بنده می‌خوام مدرکمو از دانشگاه بگیرم، یعنی‌ در واقع می‌خوام تعهدمو بخرم و دانشنامه رو آزاد کنم. برای اینکار به یکی‌ از دوستان که الان تو دانشگاه سرباز هست سپردیم که بره برامون سوال کنه. خانوم محترم که تنها از ساعت ۸-۱۲ صبح کار می‌کنن فرمودن که یا خودش باشه یا وکیل رسمیش.

حالا ما نه خودمون هستیم نه وکیل رسمی‌ داریم. پس تصمیم بر این شد که تا من از این جا یه وکالتنامه به سوي ایران میفرستم این دوستمون کارای اولیشو انجام بده. خلاصه از اونجايی هم که ما تنظیم کردیم که مسافران وطنی وکالت نامه رو ببرن و دانشنامه رو بیارن. وقت محدودی داریم. حالا ما هرچی‌ سعی‌ می‌کنیم که این کارا زودتر انجام بشه گویا اون خانم مسول اینو نمیخواد.

اولا که یه روز مایه گذاشتم و بهش زنگ زدم، بدون اینکه جواب درست و حسابی‌ به من بده، میگه دوستتو بفرست ما بهش میگیم، تو اینجوری پول تلفنت زیاد می‌شه، خداحافظ. حالا یکی‌ نیست بگه خانوم جون، من دارم پول تلفن رو میدم، تو چرا ناراحتی‌. حالا اگه خیلی‌ دلت سوخته کار راه بنداز.

حالا دوستمون رو فرستادیم، بندهٔ خدا داره تمام تلاششو می‌کنه که کارا رو ردیف کنه، بعد از ۲ روز خانم میگه که ۲ قطعه عکس لازمه!!! خوب نمی‌شد اینو زودتر بگی‌؟ میمردی اینو همون روز اول میگفتی‌؟ حالا من از این سر دنیا اجی مجی‌ کنم عکس درست بشه؟ چی‌ میشد دم داره اتاقت یه کاغذ میزدی و مدارک لازم رو مینوشتی؟ حتما باید نسیه بگی‌؟ حتما باید امروز بریم فردا بیایم؟ نمی‌شه یه روز بیايم همه مدرکو بدیم و یه روز دیگه هم بیایم تحویل بگیریم؟

حالا شما تصور کنین، خانوم تنها ۸-۱۲ کار می‌کنه، اختلاف ساعت داریم، یعنی‌ تا من بجنبم شده ۱۲ ظهر ایران، عید قربان داریم،...... صدور مدرک ۶ هفته هم طول می‌شه! انگار میخوان اپلو هوا کنن!

حالا فکر نکنین که این چیزا فقط تو ایرانه ها، نه!!!!

اینجا هم از این چیزا داریم. الان ۲ هفته هست که مسول ازمایشگاهمون به بخش آي تی گفته که بیان تلفن آزمایشگاه رو درست کنم، هی‌ میگن فردا میایم، ولی‌ نمیان. حالا چیکار میخوان بکنن؟ هیچی‌! میخوان بیان یه عدد ۴ رقمی‌ بزنن و لاگین کنن، همین! فکر کردین میخوان بیان کابل کشی‌ کنن؟ نه بابا! حالا ما یه دستمون تو دستگاه یه دستمون داره ماده وزن می‌کنه، سوال که برامون پیش میاد باید بدویم بریم آزمایشگاه‌های مجاور از تلفن اونا استفاده کنیم.

بخدا آسمون همه جا همین رنگه

ای کاش که مردمان کمی‌ بیشتر به اطرافشون اهمیت بدن

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/12/8 نوشت! |

وقايع اتفاقيه

به قول همسر محترم من كافيه يه روز برم بيرون تا با كوله باري اتفاق و داستان و خاطره برگردم. بعدشم من تا اينا رو تعريف نكنم كه راحت نمي شم.

حالا نه اينكه فكر كنين چي چيزاي خاصي ميخوام بگم ها. نه! يه سري مسايل روزمره ميخوام بگم.

پريروزا داشتم تو خيابون راه ميرفتم كه كمي جلوتر يه پيرزن و پيرمرد ديدم كه رو به رو به هم ايستاده بودن و پير مرد ه پشتش به من بود. نزديك تر كه شدم ديدم پير مرد ه با همون دست هاي لرزونش داره يقه پالتو و شال گردن خانومشو صاف و صوف ميكنه و با هم حرف ميزنن. اينقدر خوشم اومد كه نميدونين. پيش خودم گفتم افرين به اين عشق. يعني ميشه 60 سال ديگه من و اقاي همسر اينطوري لاولي باشيم و اقاي همسر شال گردن منو برام صاف كنه؟

ديروز در اتوبوس كه به سمت دانشگاه ميرفتم ديدم يه پدر و پسري رو به يه درخت وايسادن دارن هر هر مي خندن و درخت رو ابياري ميكنن!!!! همه مردم تو اتوبوس هم نگاه ميكردن و ميخنديدن. حالا نه اينكه فكر كنين يه گوشه كناري و يه جايي كه ديد نداشته باشه ها. نه! سر يكي از چهارراههاي اصلي شهر كه هر 2 دقيقه يه اتوبوس ازش رد ميشه.

بازم پريروز كه سوار اتوبوس شدم كه برگردم خونه. ديدم يه بنده خدايي يه قوطي رنگ قرمز خريده كه خودشو براي كريسمس اماده كنه. نگو كه رنگ از تو قوطي ريخته بيرون و پاكت خريد رو هم در اثر رطوبت پاره كرده و كف اتوبوس همش شده رنگ قرمز. پسره هم هي داشت سعي ميكرد كه يه جوري اين مساله رو رفع و رجوع بكنه به همين خاطر دستاش تا ارنج رنگي شده بود تمام شلوار و بلوزش هم همين طور. تااينكه اتوبوس رسيد به ايستگاه مركزي. معمولا اتوبوس ها تو اون ايستگاه چند دقيقه اي خاموش ميكنن. پسره ميخواست از اين فرصت استفاده كنه كه قوطي رنگ رو بذاره تو يه كيسه. در همين حين مردم هم سوار ميشدن. يه پسر و سه تا دختر سوار شدن و همين طور كه ميومدن كه بشينن ته اتوبوس يهو پسره داد زد كه واي كاپشنم رنگي شده. بيچاره قد يه كف دست رو كاپشنش رنگ قرمز بود، بعد يكي از دخترا ديد كه استينش رنگي شده. كمي نق و نوق كردن و رفتن نشستن. اما به اون پسره هيچي نگفتن كه اقا جون لباس ما رو خراب كردي. بعدشم راننده اتوبوس يه رول دستمال به پسره داد كه لباساشو كف اتوبوس رو تميز كنه اما اگه بگين حرفي بهش زد يا اخمي بهش كرد! حالا اگه ايران بود هم اون پسر و دختره بهش ميپريدن هم راننده اتوبوس. اما اين مردمان اينقدر صبور و ارومن كه ادم ميمانه حيران.

هفته پيش تو سوئد بچه هاي كلاس هاي 7و 8 و 9  (دوم و سوم راهنمايي و اول دبيرستان) بايد ميرفتن يه جايي كار عملي ميكردن. يه نفر اومده بود ازمايشگاه ما. 2تا دختر رفته بودن ازمايشگاه بيوتكنولوژي. يه پسر شده بود وردست اون اقايي كه كاراي برقي ازمايشگاه ها رو انجام ميده. خلاصه هر كسي به نوعي. حالا هي اين ميم بياد بگه سوئد بده.  ولي شما باور نكنين. اخه كي تو ايران براي ما از اين كار ها ميكردن؟ همون روز يكي از بچه هاي ايراني ميگفت من تا سال اول دانشگاه اصلا نمي دونستم ازمايشگاه چه شكليه. تازه تهران هم درس خونده بود ها. اين ميشه كه صنعت اينا پيشرفت ميكنه حتي با اينكه خنگ هستن.

از اين به بعد كامنت ها تا مدتي (به صورت ازمايشي) تاييدي ميشن. شايد بعدا تاييد رو بردارم

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/12/7 نوشت! |

اعتياد

اعتیاد از هر نوعیش بده.

من تازه فهمیدم که چقدر معتاد بودم ( البته قبلا هم میدونستم ها، اما الان بیشتر)

من به ساعت مچي خیلی‌ وابسته هستم، در تمام مواقع ساعت به دست من بسته است، مگر در حمام یا استخر.
حتي موقع خواب هم ساعتم رو در نمیارم. اصلا اگه صبح از خواب پا میشم و به ساعتم نگاه نکنم که اون روز روز نمی‌شه.
حالا چند روزیه که ساعتم دیگه منو دوست نداره. صدای تیک تیکش میاد اما عقربه‌ها نمیچرخن.
من بدون ساعت فلجم. من بدون ساعت مچی زمان رو از دست میدم، و نمیفهمم کی‌ گذشت؟ من بدون ساعت مچی دیوونه میشم، چون هی‌ دستمو نگاه می‌کنم و جای خالیشو میبینم. من بدون ساعت مچی حتي دست چپ و راستمو گم می‌کنم.*

بدبختی اینه که من هر ساعتی رو هم نمیتونم دستم ببندم، آخه من به نیکل حساسیت دارم** پس مجبورم تنها ساعتی بخرم که مطمئن باشم که توش نیکل نداره. و همچین ساعتی‌ قطعا نمیتونه ارزون باشه که من عجالتا برم یکیشو بخرم. پس من چیکار کنم آخه؟
من به ساعت مچی معتادم. من بلد نیستم از رو ساعت دیواری یا ساعت رو میزی زمان رو بخونم.


*من یه مدت ساعتمو میبستم دست راستم، و جدا تو اون روزها دست چپ و راستم رو قاطی‌ کرده بودم، اتفاقا همون روز‌ها بود که آموزش رانندگی‌ میرفتم و معلمم دیگه جدا از دست من کلافه بود

**حساسیت به نیکل بد دردیه. خیلی‌‌ها هم بهش گرفتارن. کسايی که مثل من هستن، نمی‌تونن از زیور الات بدلی استفاده کنن، مگر اینکه از جنس تیتانیوم باشه یا نوعی از استیل که توش نیکل نداره. کسايی مثل من اگه خدای نکرده دست و پاشون بشکنه نمی‌تونن از پروتز استفاده کنن چون علي رغم اینکه ما بهش میگیم پلاتین، اما جنسشون از نیکل هست. خدایا شکرت که من تا حالا جايي از بدنم نشکسته. شکر شکر

من يه معتادم. به دادم برسيد

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/12/4 نوشت! |

برم؟ یا بمونم؟ مساله اینه!

این متن رو من با ایمیل از یه دوست عزیز که اونم مثل من غربت نشین هست گرفتم. خواستم که با هم شریک باشیم
 
آن‌هایی که رفته‌اند هر روز ای میلشان را در حسرت نامه از آن‌هایی که مانده‌اند باز می‌کنند و از این‌که هیچ نامه ای ندارند، کلافه می‌شوند.
آن‌هایی که مانده‌اند هر روز نه، یکروز در میان ای میلشان را چک می‌کنند و از این‌که نامه ای از آن‌هایی که رفته‌اند ندارند، کفرشان در می‌آید!
آن‌هایی که رفته‌اند منتظرند آن‌هایی که مانده‌اند برایشان نامه بنویسند .فکر می‌کنند که حالا که ازجریان زندگی آن‌هایی که مانده‌اند خارج شده‌اند، آن‌ها باید تصمیم بگیرند که هنوز می‌خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.
آن‌هایی که مانده‌اند منتظرند که آن‌هایی که رفته‌اند برایشان نامه بنویسند. فکر می‌کنند شاید آن‌هایی که رفته‌اند مدل زندگی‌شان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آن‌هایی که مانده‌اند معاشرت کنند.
آن‌هایی که رفته ان همان‌طور که دارند یک غذای سر دستی درست می‌کنند، تا تنهایی بخورند فکر می‌کنند، آن‌هایی که مانده‌اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می‌خورند و جمعشان جمع است و می‌گویند و می‌خندند.
آن‌هایی که مانده‌اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می‌کنند، فکر می‌کنند آن‌هایی که رفته‌اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می‌گویند و گل می‌شنوند و از ان غذاهایی می‌خورند که توی کتاب‌های آش پ‍زی عکسش هست.
آن‌هایی که رفته‌اند فکر می‌کنند آن‌هایی که مانده‌اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ می‌روند .خرید می‌روند…با هم کیف دنیا را می‌کنند و آن‌ها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند، فراموش کرده اند.
آن‌هایی که مانده‌اند فکر می‌کنند آن‌هایی که رفته‌اند همه اش بار و دیس.کو می‌روند و خیلی بهشان خوش می‌گذرد و آن‌ها را که توی آن جهنم گیر افتاده‌اند، فراموش کرده‌اند.
آن‌هایی که رفته‌اند می‌فهمند که هیچ کدام از آن مش.روب‌ها باب طبعشان نیست و دلشان می‌خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.
آن‌هایی که مانده‌اند دلشان می‌خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه‌ای که از سر تا تهش مش.روب باشد که بتوانند هر چیزی را می‌خواهند انتخاب کنند.
آن‌هایی که رفته‌اند همان‌طور که توی صف اداره پ‍لیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می‌بینند که پ‍لیس با باتوم خارجی ها را هل می‌دهد فکر می‌کنند که ان جهنمی‌که تویش بودند حد اقل کشور خودشان بود.حد اقل احساس نمی‌کردند طفیلی هستند. 
آن‌هایی که مانده‌اند همان‌طور که زنی.که های گشت ارش.اد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می‌کنند، فکر می‌کنند که آن‌هایی که رفته‌اند الان مثل ادم های محترم می‌روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می‌گیرند.
آن‌هایی که رفته‌اند همان‌طور می‌نشینند پ‍شت پ‍نجره و زل می‌زنند به حیاط و فکر می‌کنند به این‌که وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و آیا اصلا برگردند؟!
آن‌هایی که مانده‌اند فکر می‌کنند که آن‌هایی که رفته‌اند حال کرده‌اند و حالا می‌ایند جای آن‌ها را سر کار اشغال می‌کنند و آن‌ها از کار بیکار می‌شوند .
آن‌هایی که مانده‌اند فکر می‌کنند آن‌هایی که رفته‌اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند اون‌ور حال می‌کنند و فورا یک قلم برمی‌دارند و اسم اون‌وری ها را خط می‌زنند
آن‌هایی که رفته‌اند هی با شوق بیانیه‌ها را امضا می‌کنند و می‌خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند، بچسبانند!
آن‌هایی که مانده‌اند در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می‌شوند! 
آن‌هایی که رفته‌اند هیچ سایت خبری را نمی‌خوانند. ربطی بهشان ندارد خبر کشورهایی که تویش هستند!
آن‌هایی که مانده‌اند می‌خواهند بروند. آن‌هایی که رفته‌اند می‌خواهند برگردند!
آن‌هایی که مانده‌اند از آن طرف مدینه فاضله می‌سازند...
آن‌هایی که رفته‌اند به کشورشان با حسرت فکر می‌کنند... 
اما هم آن‌هایی که رفته‌اند و هم آن‌هایی که مانده‌اند در یک چیز مشترکند... آن‌هایی که رفته‌اند احساس تنهایی می‌کنند.آن‌هایی که مانده‌اند هم احساس تنهایی می‌کنند! 
کاش جهان اینقدر با ماها نا مهربان نبود

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/12/3 نوشت! |

كمي هم ترس بد نيست

خوب گویا بازار بازیهای وبلاگی داغه.

و اما بازی این دفعه به نظر میاد که ترسناک باشه، اما گول نخورین فقط ظاهرش اینجوریه.

خواسته شده تا در مورد بزرگترین ترس‌های زندگیم بنویسم.‌ ای بابا چه سوال‌های سختی‌ از آدم میپرسین شما آخه.

والا من هرچی‌ فکر کردم دیدم، خوب آخه من از چیزی نمیترسم، باید اعتراف کنم که کلا سر نترسی دارم ولی‌ خوب خدا رو شکر تا حالا اتفاق بدی برام نیفتاده، البته هرچند نمیترسم اما خیلی‌ محتاط هستم.

ولی‌ خوب حالا کمی‌ به مغز محترم خود فشار میاریم تا ببینیم که آیا واقعا ما از چه چیزی میترسیم، آیا!!!!

خوب در زمینه حیوانات و جک و جونور کلا من از این سگ بزرگا میترسم، ولی‌ این کوچولو موچولو‌ها رو دوست دارم، از مار میترسم همچنین از مارمولک، آخه خیلی‌ گوشتی و بد قیافه است سبز و حالا تصور کنین من تمام دوران قبل از دانشگاهمو با مارمولک‌ها زندگی‌ مسالمت آمیز داشتم.

از رانندگی‌‌های بد میترسم، مثلا از لایی کشیدن و ویراژ دادن،... تا حالا تصادف بد نداشتم ها، کسی‌ هم خدا رو شکر تو خونوادمون نداشته، ولی‌ خوب ترس دیگه، چیکارش کنم.

عرض شود که از رانندگی راننده اتوبوس‌های ایران هم میترسم، اتوبوس واحد رو میگم ها. یعنی‌ تو ایران هر جا که اتوبوس در حال حرکت میبینم بلافاصله پناه میگیرم، البته این پیشینه داره، یه بار تو یکی‌ از خیابون‌های تهران یه راننده اتوبوس داشت من و مادرم رو به دیدار ملکوت نائل میکرد (خدا نکنه دور از جونمون)

از كارايي كه مردم ايران تو چهارشنبه سوري ميكنن ميترسم منظورم ترقه و نارنجك ... است

یه چیز مسخره هم هست، اونم اینکه یه مدتی حدود ۳-۴ سال پیش از اینکه از روی جوی‌های خیابون رد بشم یا بپرم، میترسیدم، نمیدونم چرا اینجوری شده بودم، حتما حتما باید از رو پل رد میشدم، تازه به استحکام پل هم  بعضی‌ وقتا شک می‌کردم. اما خوب یه روز به خودم گفتم، مسخره کردی؟ تو قبلا اینجوری نبودی،....( به خودم نهیب زدم) و بعد از اون سعی‌ کردم که این ترس رو بریزم دور و ریختم دیگه.

از تاریکی‌، از چاقو، از لغاتی چون روح، جن،... از حیوانات، از تنهایی در شب، از اتش، از مردن، از مرگ،.... نمیترسم.

یه ترس روحی‌ هم دارم، اونم اینه که همیشه میترسم کاری که می‌کنم، یا حرفی‌ که میزنم یکی‌ از عزیزانم رو ناراحت کنه (عزیزان شامل: مادر، پدر، بردار خودم و همسر و خود همسر و یکی‌ از خاله هام که مثل خواهر بزرگترم هست) برای همینه که معمولا حرف دلم رو بهشون نمیگم، یا اینکه تا یه چیزی میگم یا کاری می‌کنم که احساس می‌کنم که ناراحت شدن، خودم چند برابر ناراحت میشم و بعضا هم بارونی‌ میشم.

از فیلم ترسناک نمیترسم اما نگاه هم نمیکنم، چون احساس می‌کنم که فیلم ترسناک بیخودی روحم رو در تسخیر خودش میگیره و باعث ضعف اعصاب می‌شه، من فیلم میبینم که روحم شاد بشه نه ناراحت.

دیگه عرض شود که.... نه دیگه عرضی نیست، من به خدا از چیزی نمیترسم، من فقط از بعضی‌ چیزا بدم میاد و دوری می‌کنم چون تو روحیم اثر منفی‌ دارن، حالا شاید بعدا اونا رو نوشتم.

پی نوشت: مرسی‌ از همه دوستان مجازی که گردن دارد منو تحمل کردن، و برام کامنت‌های همدردی،... گذاشتن، و عذر می‌خوام از همشون اگه تو این مدت براشون کامنت نذاشتم یا خیلی‌ کوتاه بوده. البته گردنم هنوز خوب نیست اما خوب خیلی‌ بهتره. چیکار کنم دیگه وقتی‌ از ۲۴ ساعت ۱۴-۱۶ ساعت پای کامپیوتر بشینیم همین می‌شه دیگه.

یه بازی دیگه هم دعوت دارم، که ایشالا به زودی اجابت می‌کنم.

این بازی‌‌ها نمیذارن من پست‌های عادی خودم رو بنویسم.

شما هم بيان بازي

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/11/28 نوشت! |

گردن درد

به علت گردن درد شديد نويسنده چند روزي اين وبلاگ پست ندارد

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2008/11/25 نوشت! |