
امروز وبلاگم 1 ساله شد. به افتخارش دست بزنيد.

عيد هاي گذشته تون مبارك باشه

شب يلداتون مبارك

كريسمس نيومده مبارك باشه.

براي سلامتي نويسنده كه سرما خورده هم دعا كنيد.

امروز وبلاگم 1 ساله شد. به افتخارش دست بزنيد.

عيد هاي گذشته تون مبارك باشه

شب يلداتون مبارك

كريسمس نيومده مبارك باشه.

براي سلامتي نويسنده كه سرما خورده هم دعا كنيد.
آیا شما به شانس اعتقاد دارین؟
آیا شانس معنی مثبت داره؟ یعنی باید بگیم من شانس ندارم؟ یا میتونیم بگیم که شانس من بده؟
آیا هم شانس خوب داریم، هم شانس بد؟ یا اینکه شانس فقط خوب هست؟
اینکه من بگم شانس ندارم، آیا حقیقت خارجی داره؟ یعنی منظورم اینه که آیا واقعا چیزی به اسم شانس هست یا اینکه همش تقصیر خود ادم هست که یه اتفاقاتی میفته؟
معرفی:
من برای اینکه برم دانشگاه باید تو ایستگاه اتوبوسی که سمت مخالف خونه ما هست وایسم. پس باید برم اونور خیابون. برای اینکار ۲ راه هست، راه اصلی گذشتن از زیر گذر هست، که در واقع راه اصلیه. راه دوم گذاشتن از عرض خیابون هست که کار بدیه، چون خط کشی نداره. اما زمان لازم برای اینکار نصف زمان لازم برای گذشتن از زیر گذر هست. من معمولا از زیرگذر میرم چون خیلی جون دوستم، اما اگه جدا عجله داشته باشم و احساس کنم که با گذشتنم از خیابون میتونم سریع اتوبوس رو بگیرم، خوب از خیابون رد میشم.
داستان۱:
روز ۳ شنبه تا از خونه رفتم بیرون دیدم که اتوبوس تو ایستگاهه، پیش خودم فکر کردم که من اگه از خیابون هم برم بهش نمیرسم، پس بهتره با آرامش از زیر گذر برم. وقت هم که دارم. این شد که خیلی ريلکس و قدم زنان راه افتادم به سمت زیرگذر، اما مگه این اتوبوس از تو ایستگاه راه میفتد؟ جدی جدی ۲ دقیقه تو ایستگاه بود. این یعنی اینکه اگه من از خیابون رد میشدم خیلی راحت بهش میرسیدم. به هر حال من از زیر گذر رفتم. بعد یهو یادم افتاد که یه کاغذی رو جا گذشتم، برگشتم خونه. اتفاقا تا دوباره از خونه اومدم بیرون، دیدم اتوبوس از تو ایستگاه راه افتاد. و من مجبور شدم ۱۰ دقیقه یا بیشتر تو سرما تو ایستگاه باشم.
داستان۲:
دوشنبه که میخواستم از دانشگاه برگردم خونه. پیش از ۲۰ دقیقه منتظر اتوبوس بودیم، بارون وحشتناکی میبارید و هوا هم خیلی سرد بود. دیگه همه کلافه بودیم که بلاخره اتوبوسی مملو از جمعیت رسید. راننده به خانمي که پشت سر من بود گفت که با بعدی بیا، اونم گفت که نه نمیشه بگو مردم برن عقب تر تا ما هم جا بشیم. خلاصه مردم فشرده تر شدن و همه جا شدن. تا رسیدیم به ایستگاه مرکزی، عدهٔ زیادی پیاده شدن و منم رفتم رو یه صندلی کنار پنجره نشستم و همون لحظه خوابم برد. تو خواب و بیداری بودم که فکر میکردم پس چرا نمیرسیم، بعد یهو شک کردم که نکنه من خواب بودم و از ایستگاه خونمون رد شدیم، که دیدم نه بابا، بعد از ۲-۳ تا ایستگاه در اتوبوس خراب شده و بسته نمیشه و ما چند دقیقه ای هست که تو همون ایستگاه موندیم. بعد دیدم ملت یکی یکی دارن پیاده میشن، منم پیاده شدم دیدم، بله یه اتوبوس مملو تر از جمعیت پشت این یکی ایستاده و مردم دارن سعی میکنن خودشونو جا بدن، منم مثل بقیه سعی کردم اما چه فایده، جای گرم و نرممو از دست دادم و مجبور شدم در کنار راننده وایسم، و نمیدونم تو اون شلوغی اصلا کجا رو گرفته بودم که نیفتم، شاید دست راننده رو گرفته بودم، شایدم دست خودمو. نمیدونم والا.
داستان۳،۴،۵،....:
داستانهایی از همین قبیل
نتیجه گیری:
من از اتوبوسهای این شهر شانس ندارم، همون بهتر که من پیاده برم پیاده بیام.
پست بعدی هم تقریبا تو همین مایهها هست.
میدونم که الان میگین خوب باید جدول زمانبندی رو چک میکردی که به موقع به اتوبوس برسی. بله شما درست میگین، اما من از خط اصلی و شلوغ شهر استفاده میکنم، که بخاطر شلوغ بودنش، هیچوقت سر وقت نمیاد، همیشه تاخیر داره، و جدول زمانبندی برای این خط اصلا معنی نداره، مگر شنبه ، یشنبه ها.
در ضمن ما اینجا تو اتوبوس میایستیم، فکر نکنین که این قضيیه فقط مال ایران هست. با این تفاوت که اتوبوسهای ایران پنجره هاشون باز میشه ولی اینجا نمیشه، پس میتونین حدس بزنین که تو اتوبوس چه رایحه دل انگیزی وجود داره.
بعدا نوشت: اين داستان ها رو صرف خاطره تعريف كردم. هدف اصليه من از اين پست سوال هايي هست كه اولش پرسيدم
آیا ممکنه که روزی برسه که مردم بیشتر به همدیگه اهمیت بدن؟
بنده میخوام مدرکمو از دانشگاه بگیرم، یعنی در واقع میخوام تعهدمو بخرم و دانشنامه رو آزاد کنم. برای اینکار به یکی از دوستان که الان تو دانشگاه سرباز هست سپردیم که بره برامون سوال کنه. خانوم محترم که تنها از ساعت ۸-۱۲ صبح کار میکنن فرمودن که یا خودش باشه یا وکیل رسمیش.
حالا ما نه خودمون هستیم نه وکیل رسمی داریم. پس تصمیم بر این شد که تا من از این جا یه وکالتنامه به سوي ایران میفرستم این دوستمون کارای اولیشو انجام بده. خلاصه از اونجايی هم که ما تنظیم کردیم که مسافران وطنی وکالت نامه رو ببرن و دانشنامه رو بیارن. وقت محدودی داریم. حالا ما هرچی سعی میکنیم که این کارا زودتر انجام بشه گویا اون خانم مسول اینو نمیخواد.
اولا که یه روز مایه گذاشتم و بهش زنگ زدم، بدون اینکه جواب درست و حسابی به من بده، میگه دوستتو بفرست ما بهش میگیم، تو اینجوری پول تلفنت زیاد میشه، خداحافظ. حالا یکی نیست بگه خانوم جون، من دارم پول تلفن رو میدم، تو چرا ناراحتی. حالا اگه خیلی دلت سوخته کار راه بنداز.
حالا دوستمون رو فرستادیم، بندهٔ خدا داره تمام تلاششو میکنه که کارا رو ردیف کنه، بعد از ۲ روز خانم میگه که ۲ قطعه عکس لازمه!!! خوب نمیشد اینو زودتر بگی؟ میمردی اینو همون روز اول میگفتی؟ حالا من از این سر دنیا اجی مجی کنم عکس درست بشه؟ چی میشد دم داره اتاقت یه کاغذ میزدی و مدارک لازم رو مینوشتی؟ حتما باید نسیه بگی؟ حتما باید امروز بریم فردا بیایم؟ نمیشه یه روز بیايم همه مدرکو بدیم و یه روز دیگه هم بیایم تحویل بگیریم؟
حالا شما تصور کنین، خانوم تنها ۸-۱۲ کار میکنه، اختلاف ساعت داریم، یعنی تا من بجنبم شده ۱۲ ظهر ایران، عید قربان داریم،...... صدور مدرک ۶ هفته هم طول میشه! انگار میخوان اپلو هوا کنن!
حالا فکر نکنین که این چیزا فقط تو ایرانه ها، نه!!!!
اینجا هم از این چیزا داریم. الان ۲ هفته هست که مسول ازمایشگاهمون به بخش آي تی گفته که بیان تلفن آزمایشگاه رو درست کنم، هی میگن فردا میایم، ولی نمیان. حالا چیکار میخوان بکنن؟ هیچی! میخوان بیان یه عدد ۴ رقمی بزنن و لاگین کنن، همین! فکر کردین میخوان بیان کابل کشی کنن؟ نه بابا! حالا ما یه دستمون تو دستگاه یه دستمون داره ماده وزن میکنه، سوال که برامون پیش میاد باید بدویم بریم آزمایشگاههای مجاور از تلفن اونا استفاده کنیم.
بخدا آسمون همه جا همین رنگه
ای کاش که مردمان کمی بیشتر به اطرافشون اهمیت بدن
به قول همسر محترم من كافيه يه روز برم بيرون تا با كوله باري اتفاق و داستان و خاطره برگردم. بعدشم من تا اينا رو تعريف نكنم كه راحت نمي شم.
حالا نه اينكه فكر كنين چي چيزاي خاصي ميخوام بگم ها. نه! يه سري مسايل روزمره ميخوام بگم.
پريروزا داشتم تو خيابون راه ميرفتم كه كمي جلوتر يه پيرزن و پيرمرد ديدم كه رو به رو به هم ايستاده بودن و پير مرد ه پشتش به من بود. نزديك تر كه شدم ديدم پير مرد ه با همون دست هاي لرزونش داره يقه پالتو و شال گردن خانومشو صاف و صوف ميكنه و با هم حرف ميزنن. اينقدر خوشم اومد كه نميدونين. پيش خودم گفتم افرين به اين عشق. يعني ميشه 60 سال ديگه من و اقاي همسر اينطوري لاولي باشيم و اقاي همسر شال گردن منو برام صاف كنه؟
ديروز در اتوبوس كه به سمت دانشگاه ميرفتم ديدم يه پدر و پسري رو به يه درخت وايسادن دارن هر هر مي خندن و درخت رو ابياري ميكنن!!!! همه مردم تو اتوبوس هم نگاه ميكردن و ميخنديدن. حالا نه اينكه فكر كنين يه گوشه كناري و يه جايي كه ديد نداشته باشه ها. نه! سر يكي از چهارراههاي اصلي شهر كه هر 2 دقيقه يه اتوبوس ازش رد ميشه.
بازم پريروز كه سوار اتوبوس شدم كه برگردم خونه. ديدم يه بنده خدايي يه قوطي رنگ قرمز خريده كه خودشو براي كريسمس اماده كنه. نگو كه رنگ از تو قوطي ريخته بيرون و پاكت خريد رو هم در اثر رطوبت پاره كرده و كف اتوبوس همش شده رنگ قرمز. پسره هم هي داشت سعي ميكرد كه يه جوري اين مساله رو رفع و رجوع بكنه به همين خاطر دستاش تا ارنج رنگي شده بود تمام شلوار و بلوزش هم همين طور. تااينكه اتوبوس رسيد به ايستگاه مركزي. معمولا اتوبوس ها تو اون ايستگاه چند دقيقه اي خاموش ميكنن. پسره ميخواست از اين فرصت استفاده كنه كه قوطي رنگ رو بذاره تو يه كيسه. در همين حين مردم هم سوار ميشدن. يه پسر و سه تا دختر سوار شدن و همين طور كه ميومدن كه بشينن ته اتوبوس يهو پسره داد زد كه واي كاپشنم رنگي شده. بيچاره قد يه كف دست رو كاپشنش رنگ قرمز بود، بعد يكي از دخترا ديد كه استينش رنگي شده. كمي نق و نوق كردن و رفتن نشستن. اما به اون پسره هيچي نگفتن كه اقا جون لباس ما رو خراب كردي. بعدشم راننده اتوبوس يه رول دستمال به پسره داد كه لباساشو كف اتوبوس رو تميز كنه اما اگه بگين حرفي بهش زد يا اخمي بهش كرد! حالا اگه ايران بود هم اون پسر و دختره بهش ميپريدن هم راننده اتوبوس. اما اين مردمان اينقدر صبور و ارومن كه ادم ميمانه حيران.
هفته پيش تو سوئد بچه هاي كلاس هاي 7و 8 و 9 (دوم و سوم راهنمايي و اول دبيرستان) بايد ميرفتن يه جايي كار عملي ميكردن. يه نفر اومده بود ازمايشگاه ما. 2تا دختر رفته بودن ازمايشگاه بيوتكنولوژي. يه پسر شده بود وردست اون اقايي كه كاراي برقي ازمايشگاه ها رو انجام ميده. خلاصه هر كسي به نوعي. حالا هي اين ميم بياد بگه سوئد بده. ولي شما باور نكنين. اخه كي تو ايران براي ما از اين كار ها ميكردن؟ همون روز يكي از بچه هاي ايراني ميگفت من تا سال اول دانشگاه اصلا نمي دونستم ازمايشگاه چه شكليه. تازه تهران هم درس خونده بود ها. اين ميشه كه صنعت اينا پيشرفت ميكنه حتي با اينكه خنگ هستن.
از اين به بعد كامنت ها تا مدتي (به صورت ازمايشي) تاييدي ميشن. شايد بعدا تاييد رو بردارم
و حالا تصور کنین من تمام دوران قبل از دانشگاهمو با مارمولکها زندگی مسالمت آمیز داشتم.
به علت گردن درد شديد نويسنده چند روزي اين وبلاگ پست ندارد