تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

پله پله تا ملاقات خدا

اولين ها

امید منو دعوت کرده که از اولینهای زندگیم بنویسم، والا برای من همیشه کیفیت مهم بوده نه کمیت یعنی‌ منظورم اینه که بیشتر از اینکه اولین‌ها یادم بمونه، مهمترین‌ها یادم میمونه. خوب آخه همیشه اولین‌ها مهمترین ها، یا به عبارتی‌ خاطره برانگیز‌ترین‌ها نیستن (حالا چه خاطره خوب چه خاطره بد)

ولی‌ با این حال سعیمو می‌کنم که یه چیزایی‌ بنویسم

اولین روز مدرسه: روز خاصی‌ نبود، چون مامان من معلم بود و من قبل از اون بار‌ها و بار‌ها محیط مدرسه رو دیده بودم، حس خاصی‌ نداشتم

اولین معلم: مثل همه یادمه، البته من همهٔ معلم‌ها رو یادمه، یه خانمی بود به اسم نظر بختیاری که کمی‌ لهجه داشت و به نظر من اصلا برای کلاس اول مناسب نبود. shame on youنمیگم بدم میومد ازش ولی‌ عاشقشم نبودم. عاشق معلم کلاس دومم بودم اسمش امير زرگر بود.قلب

اولین جایزه: والا یادم نمیاد، اینقدر جایزه گرفتم تو بچگیم که اصلا یادم نیست اولینش کدوم بود.یول

اولین تنبیه والدین: خوب هر بچه یی تنبیه می‌شه، مگه می‌شه که نشه؟ ولی‌ یکیشو خوب یادمه اون لحظه خیلی‌ بهم سخت گذشت تو یادم مونده ولی‌ از دلم رفته.

اولین تنبیه مدرسه: چه حرفا، منو تنبیه؟ اصلا امکان نداشت، نه اینکه چون من خیلی‌ دختر خوبی‌ بودم، نه! چون مامان من با همهٔ معلم‌های من دوست بود، و من همیشه مجبور بودم طوری رفتار کنم که آبروی مامانم حفظ بشه و البته معلم‌ها هم خیلی‌ رعایت مامانمو میکردن و به من چیزی نمیگفتن. نیشخند

اولین دوست پسر: استغفرلله، ببین چه چیزایی‌ از ادم می‌پرسن تو رو خدا. سوال بعدی لطفا

اولین تصادف: ها ها ها، تاریخی،قهقهه ۲ حرکت در ۱ روز. تازه گواهینامه گرفته بودم. بابام هم تازه یه پژو ۴۰۵ البالويی گرفته بود، یه بار موقع داخل شدن به حیاط اینه کمک رو شکوندم عصرش هم موقع بیرون اومدن از حیاط سمت راننده رو نقاشی‌ کوبیسم کردم،اوه برا همینه که معمولا وظیفهٔ خطیر پارکینگ رو به دیگران میسپرمنیشخند

اولین کتک کاری: باز سوال‌های عجیب و غریب، بابا من و کتک کاری آخه؟ درگیری لفظی داشتم، ولی‌ اولینشو یادم نمیاد. یادم نمیاد از کی‌ فهمیدم که می‌تونم وارد جنگ‌های تن به تن بشم. ولی‌ تو دانشگاه یه جنگ سرد داشتم که هیچ وقت یادم نمیره!عصبانی

اولین سفر خارجی‌: نه امید جان من اصلا دوبی‌ نرفتم تا حالا، ترکیه و بلغارستان بود با خانواده وقتی‌ که کلاس اول دبستان رو تموم کردم

اولین دیدار حضرت دوست: سعادت نداشتم تا حالا

اینا رو هم خودم اضافه می‌کنم

اولین دوست صمیمی‌: اسمش آنا هست، از قبل از دبستان با هم دوست بودیم، هنوزم که هنوزه با هم دوستیم. مامانامون هم از بچگی‌ با هم دوستن، قراره دخترامونم با هم دوست باشن.

اولين تقلب اساسي: كلاس پنجم امتحان انشا ثلث سوم ،البته هيچ كس نفهيد ها همه گذاشتن به حساب استعداد بي حد و حصر من . من يه متن طولاني با يه شعر بلند بالا با كلي ايه و حديث در باره شان معلم رو از روي كتاب ادبيات دوم دبيرستان رو نويسي كرده بودم و وقتي سر امتحان گفتن كاغذ پيش نويس از خودتون منم همون رو از كيفم در اوردم و حالا رو نويسي نكن پس كي بكن! (تقلب در حد تيم ملي ، طوريكه تو حوزه تصحيح اوراق انشام دست به دست همه گشته و معلم ها از روش يادداشت برداشتن)

اولين جعل امضا: كلاس سوم دبستان امضاي بابام رو خيلي ناشيانه جعل كردم طوريكه مجبور شدم هم نمره رو نشون بدو هم گردنمو براي اين حركت زشتم كج كنم. اخه اينقدر ناشيانه بود كه مطمئن بودم معلمم منو ميكشه. ولي بعدش تو اين كار ماهر شدم. الان هر امضايي رو ميتونم جعل كنم

اولین سفر دونفره من و همسرم: یزد، چقدر هم سخت گذشت، آخه تا رسیدیم من سرما خوردم، البته شانس آوردیم که قبلش یزد رو دیده بودیم وگرنه دلمون میسوخت.

اولین روزی که برای ۴ سال تحصیل از خانوادم جدا شدم و رفتم تهران: اه اه اه، ۲۴ ساعت گریه کردم،گریه باورم نمی‌شد که اینقدر وابسته باشم، روز خود شناسی‌ بود. هنوزم وقتی‌ می‌خوام برای یه مدت طولانی‌ خدافظی‌ کنم هوا بارونی‌ می‌شه.گریه

اولین دیدارهدفمند با شوهرم: قلبیه قراره ۴ نفره برای افطار که در نهایت بدجنسی دوستان تنظیم شده بود.  عصبانی

خوب کلا اولین و آخرین خیلی‌ هست تو زندگی‌، ولی‌ من الان چیز دیگه‌ای به ذهنم نمیرسه، شما بپرسین من جواب بدم.

خوب شما هم اگه دوست داریم در این بازی‌ شرکت کنین، من از طرف خودم و امید دعوت می‌کنم


فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در سه شنبه 28 آبان1387 نوشت! |

دیالوگ ایرانی‌


یکی‌ از دوستانم قبلا از ماجراهایی که با هلندی‌ها داشته نوشته بود، حالا من می‌خوام از این ور دنیا از ماجراهایی که با ایرانی‌‌های اینجا داشتم بنویسم.
اینم اضافه کنم، که اینجا پر از ایرانی‌ هست. یعنی‌ ۵۰% دانشجوهای دکترا، ۹۰% دانشجوهای فوق و ۴۰%دانشجوهای لیسانس ایرانی‌ هستن.


1-پارسال همین موقع ها، یکم زودتر، آقای همسر می‌خواست امتحان آیلتس بده. ما بین کلاسا یکی‌ از هموطنا رو میبینه.
همسر: آقا این امتحانش چه جوریاست؟
هموطن: خیلی‌ اسون از تافل به مراتب اسون تره. فقط حواست باشه که رایتینگشو نباید با مداد بنویسی‌ ها.shame on you باید با خودکار بنویسی‌، خودکار آبی!!!! اگه با مداد بنویسی‌ ازت نمره کم می‌شه.
همسر: خوب اگه اشتباه نوشتم چی‌؟
هموطن: باید حواستو جمع کنی‌ دیگه، اگرم یه چیزی رو اشتباه نوشتی، خط خطی‌ نکنی‌ ها، یه خط ظریف و باریک روش بکش چون باید بدونن تو قبلش چه کلمه یی نوشته بودی، وگرنه نمره کم می‌کنه!!!!
آقای همسر اومد برای من تعریف کرد، منم تعجب شدم و به فکر فرو رفتم سوالکه آخه مگه می‌شه؟
بعد از ۲ ماه فهمیدیم که این آقای هموطن اصلا تا حالا تو عمرش امتحان آیلتس نداده.

2-ما یه مدتی‌ دنبالش بودیم که خونمونو با یه خونه کوچک تر عوض کنیم. دوتا‌ دیگه از دوستامون هم که اتفاقا اونا هم مثل ما زوج هستن، میخواستن همینکارو بکنن. قرار شد اگه ما یه خونه کوچک پیدا کردیم، اونا بیان جای ما. برای همین چند بار من و اون خانوم هموطن با هم رفتیم دفتر اون شرکتی که ما ازش خونه اجاره کردیم تا ببینیم مورد مناسبی برای ما دارن یا نه. این مکالمه بار آخر اتفاق افتاده
هموطن: ببین میم جون من می‌خوام که اگه خونه شما رو به من نداد به اسم "ا" اجاره کنم
من: "ا" ؟؟؟؟تعجبتعجب
هموطن: آره، آخه داره میاد اینجا که درس بخونه.یول
من: ( در حالیکه یه عالم علامت سوال بالای سرم سبز شدهسوال) راست میگی‌؟ ا؟ چی‌ بخونه؟
هموطن: رشتهٔ "ت"* ، از این رشته‌هایی‌ نیست که ایرانی‌‌ها می‌رن ميخونن ها shame on you
من: تعجب(تو دلم) حالا من افغاني ولي ببخشین شما که خواهر "ا" هستی مثلا کجایی هستی؟نگران
بعدا فهمیدیم اگه ایرانی‌‌ها نمیرن "ت" بخونن، چون این رشته توسط پاکستانی‌‌ها اشغال شده!

3-سر کلاس نشستیم، استاد محترم داره شروع می‌کنه به درس دادن، یهو میبینم که ۳تا شیر مثلثی کوچک** میفته تو کیفم.
من: اینا چیه؟
هموطن: شیرن
من: خوب می‌خوام چیکار؟سوال
هموطن: بخور
من: (تو دلم) آخه این ۶۰ سی‌ سی‌ شیر کجای دل منو میگیره که تو میری از روی ترولی قهوه بر میداری؟ آخه چرا اینکارا رو می‌کنین؟ چرا آبرو برای ما نمیذارین؟

4-سر کلاس، وقتی‌ استاد رنگ تفریح (برک) میده، یه ظرف کوچک پلاستیکی‌ از تو کیفم در میارم که توش هله هوله ریختم و قراره که نهارم باشه. کنارم هم یکی‌ از هموطنان عزیز نشسته.
هموطن: (بدون هیچ مقدمه) این ظرفا خیلی‌ گرونن! از اینجا خریدی یا از ایران آوردی؟
من: تعجب(تودلم) یعنی‌ به من نمیاد که ظرف گرون داشته باشم؟ناراحت در حالیکه این ظرف اصلا گرون نیست! آخه آدم اینقدر ندید بدید؟

5-صبح زود تازه سوار اتوبوس شدیم که بریم دانشگاه، همون هموطن بالايی هم تو اتوبوس کنار من ایستاده***
هموطن: آخر هفته از هوای خوب لذت بردین؟
من: آره هوا خیلی‌ خوب بود
هموطن: کجا رفتین؟
من: هیچ جا خونه بودیم
هموطن: یعنی‌ هیچ‌ خبری نداری که الان تعریف کنی‌؟
من: نه
هموطن: پس تو دیروز تو چت گفتی‌ که کار داری و وقت نداری، الان میگی‌ خبری نبود
من: خوب كارای خورده ریز و عقب مونده زیاد داشتم
هموطن: نکنه چرت و پرتای وبلاگ سامان**** رو هم تو مینویسی؟
من: عصبانی(تو دلم) خوب اگه دوست نداری نخون عزیزم، مگه مجبورت کردن؟shame on you


از این به بعد دیگه دیالوگ نیست.

سر کلاس نشستیم، یه دختر ایرانی‌ سمت راستم، یکی‌ دیگه هم سمت چپم هست، کلاس کلی خسته کنندستخمیازه. من و نفر سمت راستی‌ داریم راجع به مسائل خودمون حرف می‌زنیم. نفر سمت چپی‌ هی‌ از من میپرسه که اون یکی‌ چی‌ گفت؟ خوب آخه دختر جان، چیزی که مربوط به شما باشه نگفت، مربوط به مسائل خودمون هست. تا اینکه حوصله خانوم سمت چپی‌ سر میره و به صورت خود جوش شروع می‌کنه جیبای کیف منو میگرده، در این لحظه من اینجوریمتعجبتعجبتعجب

هموطن محترم میاد دم خونمون ( این همون امتحان آیلتسی هست) میگه که اچار پیچ گوشتی دارین؟ منم اون چیزایی‌ که داشتیم رو بهش دادم. وقتی‌ برام پس آورد، گفتم که کارت راه افتاد؟ گفت آره یه دوچرخه بود گویا صاحب نداشت، زینشو باز کردیم گذاشتیم رو دوچرخه خودمون. و من باز به فکر فرو میرم، سوالاز خلقت ایرانی‌ ها!

از این دست مسائل کم نیست، که زیاد هم هست، خیلی‌ زیاد. و ما اینجا هی‌ میبینیم و هی‌ در خود میریزیم و کسی‌ هم جز شما نیست که براش بگیم.

* جهت ناشناس موندن از حرف اول هر كلمه استفاده شده

** اين شير ها براي ريختن تو قهوه است و اينقدر كوچكن كه يدونش هم براي قهوه كمه

*** اينجا هم اگه شلوغ بشه ما تو اتوبوس مي ايستيم. باور كنيين

**** آقاي همسر هستن قلب



فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در پنجشنبه 23 آبان1387 نوشت! |

خلاقیت ایرانی‌

اول بگم که من چند تا مطلب تو ذهنمه که هی‌ می‌خوام بیام بذارم اینجا، ولی‌ یا اینقدر خسته‌ام که حال ندارم چیزی بنویسم، یا اگه حالشو دارم یه موضوعی مثل امروز پیش میاد، که اون مطالب به تعویق میفتن

امروز داشتم با مامانم تلفنی صحبت می‌کردم، داشتیم راجع به آفت دهان حرف میزدیم، من گفتم که ما سرچ کردیم، به این نتیجه رسیدیم که اونایی که احتمال آفت زدن دارن، نباید از خمیردندون یا دهانشویه که سدیم لوریل سولفات داره استفاده کنن. خلاصه این بحث علمی‌ ادامه پیدا کرد، تا اینکه مامانم گفت که من به پیشنهاد دندونپزشکم "سنسوداین" استفاده می‌کنم، گرون تره ولی‌ خیلی‌ خوبه.

گفتم آره اینجا هم هست، از بقیه خمیر دندون‌ها گرون تره، اونجا چنده؟ گفت که ۳۶۰۰ تومن! خوب بله نسبت به خمیر دندون پونه و داروگر ،... که فوق فوقش ۱۰۰۰ تومن باشه، این گرون حساب می‌شه.

حالا بشنوید خلاقیت ایرانی‌ رو:

مامانم گفت که دختر همسایه روبرویمون ویزیتور این شرکت هست، تعریف کرده که شرکت مدتی ضرر میداده، بعد از کلی‌ پیگیری، دیدن که اي دل غافل. هموطنان عزیز وقتی‌ به فروشگاه هايی مثل شهروند یا رفاه،... مراجعه می‌کنن، این خمیر دندون رو از تو جعبه اش در میارن، میذارن تو جعبه پونه (برای مثل میگم پونه) و زمانی‌ که خریدشون رو میبرن صندوق حساب کن ه، صندوقدر بی‌چاره از همه جا بیخبر بارکد پونه رو وارد می‌کنه، غافل از اینکه توش سنسوداین هست! قهقهه

حالا این شده، که شرکت محترم تو هر فروشگاهی یه ویزیتور کاشته که هم برای محصولش تبلیغ کنه هم مواظب خمیر دندون‌ها باشه.

میدونم که گریه داره، ولی‌ من تا ۱ ساعت داشتم به این قضیه میخندیدم (به خدا خندهٔ من از صد تا گریه بد تره)

باور کنین من اگه صد سال فکر می‌کردم همچین چیزی به ذهنم نمیرسید. شما چطور؟

 

 

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در سه شنبه 21 آبان1387 نوشت! |

گزارش هوا شناسي

والا هم اينكه دلم نيومد دوست داران بارون رو بي خبر بذارم هم اينكه گفتم دردمو با شما تقسيم كنم.
الان كه دارم اينو مينويسم. باران سيل اسا در حال بارش هست. هر قطره اش قد يه گردو هست. باور كنيد راست ميگم! به زودي طعمه سيل ميشيم.

من اون موقع هم كه ايران بودم از اب و هوا شانس نيوردم اينجا هم همينطور!ناراحت
هميشه جمعه ها كه نمي رفتم دانشگاه، هوا علي و توپ و افتابي بوداون وقت وسط هفته كه محكوم بوديم بريم دانشگاه هوا سرد و باروني ميشد. البته تا ايران بودم بارون رو دوست داشتم و هميشه عاشق خيس شدن زير بارون بودم و با چتر ميونه اي نداشتم.

اينجا هم با چتر ميونه اي ندارم ها ولي ديگه با بارون و خيس شدن حال نمي كنم. اخه شما نمي دونين كه چقدر بارون مياد كه!!! اونم چي، همراه با بادهايي كه در تمام جهات در حال وزش هستن. يعني ديگه به خدا قطره هاي بارون هم گيج ميشن ،نمي دونم به چه جهتي بايد بيان پايين!

حالا اينجا هم آخر هفته ها كه ما تو خونه ايم هوا صافه. همچين كه روز هاي كاري شروع ميشن بارون ها هم شروع ميشن!!!! با اين وضعيت هم من 4 روز اينده رو حتما حتما بايد از خونه برم بيرون. اخه ما پياده ميريم دانشگاه گریه


اينم يه عكس كه بتونه وضعيت رو توصيف كنه، البته الان اينجا درخت ها همه لخت و بدون برگ هستن. البته خودم هم عكس گرفتم ولي بارون توش پيدا نيست




اينم عكس خودم كه وضعيت درخت ها رو ببينين

2ساعت بعد نوشت: هوا كاملا صاف شد و براي چند دقيقه هم خورشيد خودنمايي كرد. راست ميگن كه به هواي اينجا نمي شه اعتماد كرد

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در دوشنبه 20 آبان1387 نوشت! |

ببخشين شما؟

امروز یه کار خیلی‌ فوری با استادم داشتم، دیدم که شاید نتونم با ‌ای میل به موقع جواب بگیرم، برای همین تصمیم گرفتم که بهش تلفن کنم. سریع رفتم تو سایت دانشگاه اسمشو آوردم و رفتم توی صفحه مخصوص خودش و اولین شماره‌ای که به چشمم اومد رو گرفتم. یهو صدای یه خانمی از اونور خط اومد که گفت: آنا... (یعنی‌ آنا هستم بفرمایید، که ۲ کلمهٔ آخر به قرینهٔ معنوی حذف شده بود!!) از اونجایی که استاد من یه آقای گنده تو مایه‌های خرس هست (که البته ما بهش لقب خرس مهربون رو دادیم، آخه خیلی‌ مهربونه) و صدای کلفتی‌ هم داره، من اینجوری تعجبشدم بعد در نهایت اعتماد به نفس گفتم که می‌شه من با مایکل حرف بزنم؟ (خودمو آماده کرده بودم که بگه اشتباه گرفتیshame on you‌) که خانوم خیلی‌ مهربون بهم گفت که، ولی‌ مایکل الان خونه نیست، باید به افیسش زنگ بزنی‌!!! من دوباره اینجوریتعجب شدم بعد سریع کامپیوتر رو نگاه کردم دیدم که ‌ای وااااااای من شماره خونشو گرفتم، سریع کلی‌ معذرت خواهی‌ روانه کردم که ببخشید من شماره رو اشتباه گرفتم، شرمنده،....خجالتالان زنگ میزنم به افیسش، اون بنده خدا هم با مهربونی (گویا زن و شوهر هر دو مهربونن، حالا نمیدونم خانومشم خرس هست یا نه؟) گفت که اشکال نداره، بای.

تلفن رو که قطع کردم دیدم این استاد بنده خدای من هر چی‌ شماره تلفن تو زندگیش داشته تو سایت گذاشته.

اینجا ۲ نکته قابل ذکر هست!

۱- اینجا صاحب تلفن تا گوشی رو برمیداره، اسمشو میگه که طرف بدونه با کی‌ داره حرف می‌زنه، اون وقت تو ایران یکی‌ که به خونمون زنگ می‌زنه و با کسی‌ کار داره که خونه نیست، بکشیش خودشو معرفی نمی‌کنه، هي ميگي ببخشين شما؟ هی‌ میگه من دوستشم!! یا اینکه خودم دوباره زنگ میزنم (بعضا می‌رن و دیگه هم زنگ نمیزنن). به قول بابام، خوب معلومه که دوستشی، اگه دشمنش بودی که زنگ نمیزدی. من نمیدونم چرا بعضیا این مدلین، خوب اگه خودتو معرفی‌ کنی‌ چی‌ می‌شه مثلا؟ من که معمولا خودمو معرفی‌ می‌کنم.

۲- تو ایران داشتن شماره موبایل استاد یه چیز خیلی‌ سخت و دست نیافتنی بود، چه برسه به تلفن خونه!!! اونوقت این بنده خدا همه رو تو سایت دانشگاه گذاشته! تازه اي دی اسکایپشم گذاشته که اگه لازم شد باهاش چت کنیم. از اینکه هم زنگ بزنیم خونشون اصلا ناراحت نمیشن.

اینجاست که تفاوت‌های فرهنگی‌ خود نمايی می‌کنن. (من نمیگم که اینا خوبن یا بدن ها!!! من میگم ما با اینا فرق داریم) البته استاد من که خیلی‌ خوبه، من به شدت دوستش میدارم. البته اینم بگم که فنلاندی هست که اینقدر خوبه ها! اگه سوئدی بود. بعید میدونم اینقدر دوست داشتنی میشد.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در پنجشنبه 16 آبان1387 نوشت! |

مقوله شريفي است عقل!

از اونجایی که من همیشه به صورت Invisible توی یاهو مسنجر آنلاین میشم، معمولا کسی‌ مزاحمم نمی‌شه. اما دیشب همینطور که پشت کامپیوتر نشسته بودم و داشتم برای خودم وب گردی می‌کردم، یهو یه  add-request  اومد از یه ‌ای دی به اسم "دنگ دونگ". من معمولا کسی‌ رو نشناسم اد نمیکنم، هیچ جا، نه تو یاهو مسنجر نه تو فيس بوک و نه تو اورکات، (منظورم از شناخت،صميميت نيست منظورم اينه كه بايد بدونم اين كسي كه دارم اد مي كنم كيه و چه ارتباطي با من داره؟) پس خیلی‌ سریع رجکت کردم. طرف فهمید من آنلاین هستم، سریع پیغام داد که می‌شه با هم بیشتر آشنا بشیم؟ (البته به انگلیسی) منم جواب دادم که شما؟ آیا من شما رو میشناسم؟ اونم گفت نه!!!! منم گفتم پس دلیلی‌ برای ادامهٔ چت وجود نداره، بای. حالا طرف به فارسی‌ دوباره نوشت که می‌شه با هم بیشتر آشنا بشیم؟ خواهش می‌کنم نرو. من ۲۹ سالمه و آقا هستم، تو چطور؟ منم گفتم، من ۵۶ سالمه و آقا هستم!!! (حالا اسم بسیار زنانه من در صفحه مسنجر میدرخشه ها!!!) بد طرف دوباره به انگلیسی میپرسه که کجايی هستی‌؟؟؟؟ آخه یکی‌ نیست بگه، مگه نمیبینی اسمم رو؟ مگه نمیبینی که فارسی‌ تایپ می‌کنم؟ منم نوشتم چینی‌ هستم. بعد سریع نوشتم که وقتی‌ فارسی‌ تایپ می‌کنم، ممکنه که کجایی باشم؟

حالا ول نمیکنه که، میپرسه چیکاره ای؟ دیگه شاکی‌ شدم، گفتم مگه فضولی؟ مگه به تو ربطی داره؟ گفت شاید یه روزی به درد هم بخوریم، منم گفتم، نه مرسی‌ من احتیاجی به دنگ و دونگ ندارم. و ایگنورش کردم. چون دیگه واقعا حوصلمو سر برده بود.

بعدش با خودم فکر کردم که آخه ۲۹ سالته اومدی تو چت برای خودت دوست پیدا کنی‌؟ بابا اینکارا مال زمان نوجوونیه، نه حالا. دیگه پر پرش ۲۰ ساله باشی‌ که از اين کارا بکنی‌. آخه کی‌ در استانه ۳۰ سالگی میاد تو چت دوست پیدا کنه؟

البته از این جور دیوانه‌ها کم پیدا نمی‌شه ها. اینجا یه پسر هست که میگفتن، قبلاها، تلفن رو بر میداشته همنجوری یه سری شماره الکی‌ آمریکا (منظورم اینه که بدون اینکه بدونه به کجا زنگ می‌زنه) میگرفته و شروع میکرده باهاشون انگلیسی حرف زدن، هدفش رو هم تقویت زبان انگلیسی عنوان میکرده.hee hee

آخه عقلم چیز شریفیه‌ به خدا، اینکارا چیه که مردمان می‌کنن؟


بعدا نوشت: واقعا چقدر خوب جلوي كامنت هاي تبليغاتي و بي ربط گرفته شده ها!!!! نه؟ ديگه اصلا نمياد!!!

در ضمن راي به سرباز معلم جنوبي يادتون نره

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در چهارشنبه 15 آبان1387 نوشت! |

راي بدين

ديگه چقدر بگم بياين برين به "سرباز معلم جنوبي" يا "همون دير تش باد" راي بدين.

تا چند روز پيش دوم بود. اينقدر راي ندادين كه سوم شد ناراحت

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در سه شنبه 14 آبان1387 نوشت! |

شادي در جهان

والا از صبح تا حالا دارم فکر می‌کنم که بیام یه چیزی بنویسم. اما هی‌ میگم آخه چی‌ بنویسم؟ من که این چند روزه همش تو خونه بودم و اتفاق خاصی‌ هم نیفتاده که همین الان یه ‌ای میل گرفتم راجع به نقشهٔ شادی در جهان.

تو‌ای میل نوشته که این نقشه رو یونسکو تهیه کرده. و هرچی‌ رنگش قرمز تر باشه یعنی‌ مردم شادترن، هرچی‌ هم کمرنگ تر باشه یعنی‌ شادیشون کمتره!! از کشور‌های آبی هم اماری دردست نیست.



حالا من رفتم یه کم راجع به این مطلب تو اینترنت گشتم که ببینم جریان چیه، رسیدم به یه جايي که گفته بود سوئدی‌ها در مقام هفتم هستن، که تو این نقشه هم میبینین که کشورشون خیلی‌ قرمزه. من اصلا قصدم این نیست که این مطلب رو ببرم زیر سوال، به هر حال اینا حتما یه گروه تحقیقاتی‌ بودن که این کارا رو کردن و یه چیزی حالیشون بوده. ولی‌ من تو این ۲.۵ سال والا ادم شاد اینجا ندیدم. حالا البته باید دید که معنی شاد از نظر این تیم چیه. ولی‌ اون تعریفی‌ که ماها از شاد داریم، اینجا دیده نمی‌شه. من نگاه می‌کنم میبینم جوونای ایران در مقایسه با جوونای هم سن خودشون در اینجا خیلی‌ شاد تر و سر خوش ترن هرچند که اون همه دغدغه که جوونای ایرانی‌ دارن اینا، یک صدمش رو هم ندران!!!

من راجع به کشور‌های دیگه نمیدونم، ولی‌ فکر می‌کنم که هندی‌ها هم خیلی‌ شاد هستن، ولی‌ چرا کشورشون حتي از مال ما هم کمرنگ تره نمیدونم والا. شما بگین

پی نوشت پست قبل:

از اینکه راجع به تز من اینقدر با من همدردی کردین، واقعا ممنونم. اتفاقا جمعه استادمو تو راهرو دانشگاه دیدم، سلام کردم و رد شدم، وقتی‌ داشتم بر میگشتم، اومد پشت سرم و گفت که: همه چیز رو به راهه؟ منم که کمی‌ تا قسمتی‌ از این علافی‌های تز عصبانی‌ بودم، یه پوز خندی بهش زدم و گفتم هنوز اتفاقی‌ نیفتاده که رو به راه باشه یا نه!!!! بعد میپرسه که منتظر دستگاه هستی‌ هنوز؟؟؟؟؟؟ تو دلم گفتم آخه بچه سوال می‌پرسی‌ ها! خوب تو که میدونی‌ درد ما چیه، این چه سوالیه می‌پرسی‌. بهش گفتم آره دیگه، خودت که میدونی‌. گفت ناراحت نباش، آخر هفته دیگه تکنسین میاد و درستش می‌کنه. گفتم آخه میدونی‌ که یه ترافیک سنگین رو دستگاه هست و همه میخوانش، گفت اصلا مهم نیست، تو از همین الان برو دستگاه رو رزرو کن که وقتی‌ درست شد، تو اول صف باشی‌. و این نکتهٔ اول صف رو چند بار تکرار کرد!!! تو دلم گفتم، عجب استاد ناقلأيی،چشمک اصلا توجه نمیکنی‌ که بقیه هم آدمن و پروژه شون رو هواست!

وقتی‌ برگشتم تو آزمایشگاه، به بچه‌ها گفتم استادم تاکید کرده که من برم اول صف، اما من مرام دارم، بیاین با هم بشین یه برنامه ریزی درست بکنیم برای رزرو دستگاه. البته اینو فقط به ایرانی‌‌ها گفتم ها. خوب وقتی‌ استاد من بقیه رو ندیده میگیره، منم می‌تونم سوئدی، المانی و نیجریه ای رو ندیده بگیرم دیگه، نه؟نیشخند

به شدت توصیه می‌کنم که برین اینجا و به دیر تش باد رای بدین.

بعدا نوشت: امروز 13 ابان، روز دانش امور بود. يادش بخير اون زمان ها، اين روز رو چقدر برامون جدي و مهم جلوه ميدادن!!!

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در دوشنبه 13 آبان1387 نوشت! |

تخفیف دانشجویی و.....

سه شنبه، روز جهانی‌ تخفیف دانشجویی بود. امیدوارم که شما‌ها هم تونسته باشین از کلیه‌ تخفیف‌های ممکن استفاده کنین. نه بابا شوخی‌ کردم، روز جهانی‌ نبود، اما سه شنبه کلیه فعالیت‌های من و آقای همسر شامل تخفیف دانشجویی شد و از این بابت بسی‌ خرسند شدیم.

از اونجایی که تز اینجانب مدت مدیدیست که به حالت تعلیق در اومده و من رسما بیکار هستم و تمام مغازه‌های شهرمون رو هم حفظ شدم بسکه رفتم و گشتم، تصمیم گرفتم که روز سه شنبه که آقای همسر طبق معمول هر روز برای رفتن به دانشگاه به گوتنبورگ میره منم باهاش برم و اونجا کمی‌ در بزرگترین مرکز خرید اسکاندیناوی گشت و گذار كنم. (که البته میتونه در حد مرکز خرید بوستان تو پونک تهران باشه، البته از لحاظ مساحت فقط، نه از لحاظ تمیزی و امكانات وبزرگی‌ مغازه ها!! چون اینجا مغازه‌ها کم هستن اما هرکدوم کلی‌ بزرگن و دلباز)

خلاصه از صبح که رفتنه سوار اتوبوس شدیم شامل تخفیف دانشجویی شدیم تا ظهر که برای ناهار از کوپن‌های یکی‌ بخر ۲ تا ببر که دانشگاه هر ترم بهمون میده استفاده کردیم و قهوهٔ بعدش که باز هم با کمک کوپن‌های دانشجویی تهیه شد و برگشتنه هم که باز با کمک تخفیف دانشجویی برگشتیم شهرمون. خلاصه که ما سه شنبه عزممون رو جزم کردیم تا جایی‌ که جا داره از این تخفیف‌ها استفاده کنیم. چیز خاصی‌ نخریدیم، تنها چیزی هم که خریدیم خودش تخفیف نصف قیمت خورده بود وگرنه شاید اونجا هم کارت دانشجویمو رو می‌‌کردم. به این میگن یه سفر ۱ روزهٔ اقتصادی!!!

تز من و در نتیجه اتمام تحصیلاتم طلسم شده، کسی‌ اگه وردی، جادویی چیزی سراغ داره، خواهش می‌کنم که معرفی‌ کنه. من قاعدتا باید ژانویه تزم رو شروع می‌کردم و ژوئن هم تموم می‌کردم. همون ژانويه با یه شرکت هلندی به توافق رسیدم که برای تزم برم اونجا، گفتن که ۲.۵ ماه طول میکشه که برام ویزای کار و اقامت بگیرن. ما هم گفتیم که باشه اشکال نداره. خلاصه تو این مدت ما کلی‌ ماجرا داشتیم تا بالاخره مدارک تهیه شد و به سفارت هلند ارسال شد. تا اینکه به دلایل خیلی‌ پیچیده‌ای به من ویزاي‌ کار دادن اما ویزای اقامت ندادن. که این وسط بیشتر از اینکه تو ذوق من بخوره تو ذوق اون شرکت خورده بود. تا این جا شده اواسط ماه می. بعد ما سرخورده از همه جا رفتیم با یکی‌ از اساتید محترم دانشگاه صحبت کردیم که یه پروژه با اون برداریم، این قسمت قضیه سریع‌ترین قسمتش بود!!! که فکر کنم نیم ساعت هم طول نکشید. استاد محترم گفتن که میدونی‌ که تابستون داره شروع می‌شه* و من می‌خوام برم مسافرت و نیستم، حالا تو بخش مطالعاتی رو انجام بده تا من از سفر بیام و تو کار ازمايشگاهی رو انجام بدی.

استاد محترم بعد از ۱ ماه اومد ولی‌ هنوز خبری از کار ازمایشگاهی نبود، چون من احتیاج به یه سری ضايعات پلاستیکی‌ داشتم که باید از یه سری شرکت و کارخونه تهیه میشد، که چون همچنان تابستون بود کسی‌ تو اون شرکت‌ها و کارخونه‌ها نبود که به ما این ضایعات رو بده. حالا اواسط اگوست هست. تابستون تموم شده همه برگشتن سر کاراشون، اما حالا نوبت استاد من بود که به غیبت صغرا بره، چون ۲ تا کنفرانس در پیش بود و می‌خواست که خودش و تیمش رو آماده کنه. حالا آخر سپتامبر هست که بالاخره استاد محترم مواد لازم رو از شرکت‌ها گرفته و داره مراحل کار رو برای من توضیح میده که چه آزمایش‌هایی‌ رو باید انجام بدم و با چه آزمایشی‌ باید شروع کنم.

اما چشمتون روز بد نبینه که دستگاهی که من باید اولین آزمایش رو باهاش انجام بدم ۲-۳ ماهه که خرابه و تعداد زیادی از دانشجوهای فوق و دکترا هم تو صف هستن که دستگاه درست بشه و کاراشون رو انجام بدن!!!! امروز که آخر اکتبر هست دستگاه هنوز خرابه و من هیچ کار ازمایشگاهی نکردم هنوز، و تا ژانويه هم تنها ۲ ماه مونده!!!! یعنی‌ من تقریبا ۶ ماه از قضیه عقبم. و همچنان بیکار و بی عار میچرخم!!! توی نوامبر هم معمولا کنفرانس های اتحادیه اروپا هست که بودجه اختصاص میدن به طرح های نو. احتمالا باز استاد من میره تو غیبت که خودش رو برای کنفرانس آماده کنه تا بلکه بتونه یه بودجه‌ای چیزی بگیره!!!

امروز تصمیم گرفتم که برم یه چند تا وبلاگ اختصاصی پیدا کنم و بهشون رای بدم! گفتم حالا که می‌خوام رای بدم بهتره به هم رشته ای‌های خودم رای بدم، پس نزدیک به ۵۰ تا وبلاگ مرتبط با شیمی‌ رو باز کردم، و شروع کردم یکی‌ یکی‌ نگاه کردن و خوندن. این وسط یه سری نکات خیلی‌ جالب بود.

بیشتر وبلاگ‌ها مربوط به معلم‌ها بود، برای اینکه بتونن با دانش اموزاشون بیشتر ارتباط برقرار کنن و در واقع از وبلاگ به جای وب سایت استفاده کرده بودن. خوب می‌شه گفت این خیلی‌ خوبه که معلم‌ها از این کارا می‌کنن. بدون اینکه به بحث مادی قضیه فکر کنن. آخه بعضی‌ معلم‌ها برای اینکه بیشتر با دانش آموز در ارتباط باشن یا دانش آموز رو دعوت می‌کنن خونشون، یا میرن خونه دانش آموز!!!! منظورم که واضحه؟

تو یه سری وبلاگ‌ها میشد گزارش کار‌های آزمایشگاه‌های واقعا سخت رشتهٔ شیمی‌ رو که خیلی‌ هم قشنگ و کامل نوشته شده بودن پیدا کرد. چقدر دلم برای خودمون سوخت. اون زمان ها، ما چه مصیبتی میکشیدیم به خاطر نوشتن یه گزارش کار، اما حالا تکنولوژی همه مشکلات رو حل کرده.

دیگه اینکه تو این وبلاگ‌ها تا دلتون بخواد مطلب تکراری با نگارش یکسان دیده میشد، که معلوم نبود از وبلاگ هم برداشته بودن یا اینکه همشون از یه سایت برداشته بودن، به هر حال که هیچکدوم منبع نداشت و قانون کپی‌ رایت حسابی‌ رعایت شده بود!!!

طراحی وبلاگ‌ها خیلی‌ جالب بود، بعضیش واقعا قشنگ بود و مرتبط با شیمی‌، اما بعضی از این قالب‌های عاشقانه با گل رز و قلب داشت که واقعا تعجب برانگیز بود، یکی‌ هم که دیگه آخر جالب بود، به جای لوگو وبلاگ یه عکس از مسجد گذاشته بود!!!!! کی‌ میتونه رابطه مسجد رو با شیمی‌ برای من توضیح بده؟

* اينجا از اول ژوئن تا آخر ژولاي تعطيلات تابستوني هست و اكثرا مي رن مسافرت و معمولا به سختي مي شه كسي رو سر پستش پيدا كرد


فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در پنجشنبه 9 آبان1387 نوشت! |

جلل الخالق!

من اين مطلب رو با اي ميل گرفتم

يک گياه گلداني که اخبار روزانه يي از وضعيت و سلامت خود ارسال مي کند نخستين گياه وبلاگ نويس جهان محسوب مي شود. ميدوري سان که در پيشخوان يک کافه ژاپني زندگي مي کند به کمک حسگرهايي که به برگ هايش متصل است به طور مرتب در وبلاگ خود پست ارسال مي کند. حسگرها امواج الکترونيکي را از سطح گياه که به نور و تماس انسان واکنش مي دهد گرفته و آن را با اطلاعات هواشناسي و دما ترکيب کرده و با استفاده از الگوريتم رايانه يي به صحبت هاي وبلاگي برمي گردانند.
در يادداشت 16 ماه اکتبر اين گياه در کافه ژاپني در کاماکورا در نزديک توکيو آمده؛ «امروز يک روز آفتابي بوده و من حمام آفتاب زيادي گرفتم.» اين گياه وبلاگ نويس نتيجه پروژه گروهي از محققان دانشگاه کيو است که هدف آنها بررسي نحوه ارتباط گياهان با استفاده از امواج الکترونيکي است.

تو ابن لينك هم ميتونين ببيني.

اينم لينك وبلاگ فقط متاسفانه ژاپني هست.

اينم لينك كافه! شايد يه وقت رفتين ژاپن و دلتون خواست كه برين اين گياه رو ببينين.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در سه شنبه 7 آبان1387 نوشت! |

جایی‌ که من زندگی‌ می‌کنم، قسمت دوم

خوب میریم که بقیشو ادامه بدیم. این اخلاق آدمیزاد که تا شروع می‌کنه به حرف زدن، یهو همه چیز یادش میره خیلی‌ بده به خدا. من اینقدر حرف برا گفتن داشتم که نمیدونین. حالا که می‌خوام این پست‌ها رو بنویسم، نمیدونم چرا همش از ذهنم پاک شده.

جایزهٔ نوبل رو که همتون میشناسین، از اینجا اومده، شخصی‌ به اسم الفرد نوبل این جایزه رو راه انداخته که تو ۶ زمینه اهدا می‌شه. شیمی‌ (خواهش می‌کنم که تشویقم نکنین، من دیگه از شیمی‌ اومدم بیرون. فکر نمیکنم که دیگه بتونم این جایزه رو براتون به ارمغان بیارم )، فیزیک، اقتصاد، ادبیات*،دارو و صلح. البته جالبه که بدونین جایزهٔ صلح نوبل رو تو نروژ میدن. حالا چرا؟ والا من نمیدونم.

هر سال تقریبا همین موقع ها، تو یه سالن بزرگ تو استكهلم این برنامه برگزار می‌شه، که من ۲ ساله پیشش رو از تلویزیون دیدم. اینجا دانشجو‌ها می‌تونن ثبت نام کنن و بلیط بخرن و برن از نزدیک ببینن، اما ۲ سال پیش یه دانشجوی ایرانی‌ رو که اینجا فوق لیسانس میخوند رو خودشون دعوت کردن. و کسانی‌ که دعوت میشن باید از این لباس‌های خیلی‌ رسمی‌ بپوشن و حسابی‌ تیپ بزنن.

اینجا هست که خاندان سلطنتی خودی نشون میدن و تمام مراسم رو اینا می‌‌چرخه(اینو گفتم به خاطره شادونه). اولش که همه سر جاشون نشستن و موزیک میزنن و برنده‌ها رو معرفی می‌کنن. بعدش که می‌رن برای شام، اونوقت همه قاطی‌ پاتی میشن. یعنی‌ شاه میره پیش خانم برندهٔ یه جایزه میشینه. ملکه میره پیش یکی‌ دیگه میشینه،... (منظورم اینه که خانوم‌ها و آقایون با هم جا عوضی‌ می‌کنن)‌ای وای نمیدونم اینو چه جوری بگم که مفهوم باشه. اونوقت همزمان هنرمند‌های محترم میان براشون آواز می‌خونن و میرقصن.

من یه قسمت‌هایی‌ از اهدا صلح نوبل رو هم دیدم، به نظرم جالب تر از اون اصلیه‌ هست!

دیگه اینکه اینجا در قدیم شیمیست‌های خیلی‌ معروفی‌ داشته، مثل سلسیوس و ارنیوس (اگه فکر کردین که اینا یونانی هستن، مثل من اشتباه فکر کردین)

اینا با همهٔ خنگیشون (به نظر من خیلی‌ خنگ هستن) ۲ صنعت خیلی‌ مهم دارن، الکترونیک و خودرو. خوب همتون با سونی اریکسون و ولوو آشنایی دارین دیگه، مگه نه؟

آهان صنعت کاغذشون هم خوبه. آخه بس که جنگل دارن. اینجا پر از جنگل کاج و بلوط هست. بعضی‌ وقتا تو راه دانشگاه، رو درخت‌ها سنجاب میبینیم. یه بار هم تو جنگل آهو دیدیم. کلا ما اینجا با حیوانات زندگی‌ مسالمت آمیزی داریم. چون اینجا راه به راه جنگل داره. حتی ما وقتی‌ پیاده میریم دانشگاه یه بخشی از راه رو از تو جنگل رد میشیم. فقط شانس آوردیم اینجا خرس و گرگ نداره.

خوب حالا همش هم از خوبی‌‌ها نگم، اونوقت شما فکر می‌کنین من تو بهشت زندگی‌ می‌کنم.

اینجا زمستونها کلی دل انگیزه، تقریبا ساعت ۸ صبح آفتاب در میاد (اگه در بیاد) و ساعت ۳.۵ بد از ظهر هم میره. میبینین که چقدر دل انگیزه؟ اما تابستونها دیگه محشره. آفتاب از ساعت ۳.۵ صبح در میاد و تا ۱۱ شب هم خیال رفتن نداره!!! حتی اوضاع تا حدی بیریخت می‌شه که وقتی‌ تقویم اوقات شرعی رو نگاه می‌کنیم ، به مدت تقریبا ۱ ماه برای اذان صبح هیچی‌ ننوشته!!! و البته من نمیدونم که این یعنی‌ چی‌؟ ولی‌ گویا اون ۱ ماه نماز صبح رو چه بخونی، چه نخونی، به پات نوشته می‌شه! (و حالا جدا از شوخی‌ اگه کسی‌ میدونه چرا اینجوریه بیاد بگه)

حالا تو این شرایط ساعتی‌، چه زمستون باشه و چه تابستون باشه (که روز‌ها بلنده) مغازه‌ها تنها تا ساعت ۶-۷ عصر باز هستن (روز‌های تعطیل هم تا ۴) و از ساعت ۷ به بعد مردم یهو از تو خیابونا ناپدید میشن. و دیگه هیچ جنبنده‌ای رو نمی‌شه جز تو خونش پیدا کرد، حتی تابستونا، البته به جز یه روز در هفته. اونم جریانش اینه که، تابستونا، اینجا، هر شهری، یه روز در هفته رو انتخاب می‌کنه، که در طول ۲ ماه تابستون اون روز‌ها رو برای مردم جشن خیابونی بگیرن. مثلا تو شهر ما ۵شنبه‌ها هست. و هر ۵شنبه از ساعت ۷ عصر تا ۱۰ شب کنسرت‌های خیابونی هست و اون روز ها، تنها روز‌هایی‌ هستن که بعد از ساعت ۷ مردم رو میتونین تو خیابون ببینین. البته از حق نگذریم، شب سال نو هم مردم رو می‌شه تا ساعت ۱۲ که سال نو می‌شه تو خیابون دید.

خوب حالا تا اینجا باشه، بقیش به زودی در برنامه‌های آینده.

*کارتون نیلز رو دیدین؟ یادتون هست؟ یه پسر بچه بود که با یه دسته قو سفر میکرد. اون داستان سوئدی هست، و نویسندش یه خانومه، که اولین جایزهٔ نوبل ادبیات رو گرفته.

عکسها در ادامه مطلب.

ادامه ی "جایی‌ که من زندگی‌ می‌کنم، قسمت دوم" را بخوانید...

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در دوشنبه 6 آبان1387 نوشت! |

جایی‌ که من زندگی‌ می‌کنم، قسمت اول

اینجا سوئد است.واقع شده در شمال اروپا، جزئی از شبه جزیره اسکاندیناوی.

اینجا حکومت پادشاهی داره، ولی‌ پادشاه فقط نقش سنبلیک داره و عملا کاره‌ای نیست. تنها کاری که داره اینه که راه بیفته تو دنیا و سوئد رو به جهانیان معرفی‌ کنه. در حقیقت این نخست وزیره که کشور رو اداره می‌کنه. 

خانواده سلطنتی ۵ نفرن، شاه (کارل گوستاو ۱۶ ام)، ملکه (سیلویا) که اصالتا آلمانی‌ هست، ولی‌ عهد (ویکتوریا)، تک پسر خانواده (فیلیپ)، دختر تهتغاری (مادلین). اینجا چون که تساوی حقوق زن و مرد هست، اولین بچه ولی‌ عهد می‌شه، که حالا دختر شده.

حکومت اینجا از نوع سوسیالیستی هستش. توضیحش یکم پیچیده هست، اگه دوست داشین برین اینجا بخونین، اما تو پست‌های بعدی، از عواقب و نتايج این سیستم حکومتی خواهم نوشت.

این کشور شاید نسبتا بزرگ باشه، اما جمعیتش کمه، ۹ میلیون فقط که تازه باید بگم که اینجا از بقیه کشور‌های اسکاندیناوی جمعیتش بیشتره. تا یکی‌، دو سال پیش ایرانی‌‌ها دومین جمعیت مهاجر رو تشکیل میدادن، اما الان اولین هستن، پس میتونین حدس بزنین که اینجا چقدر ایرانی‌ داره. طوریکه تو شهر ما، در هر گوشه‌ای از شهر میتونین کلام گوش نواز فارسی‌ رو بشنوین. اصلا سخت نیست، باور کنین.

چون این کشور به جای اینکه پهن باشه، باریکه و دراز، برای همین آب و هوا خیلی‌ متغیر هست. اینجایی که ما هستیم که تقریبا می‌شه جنوب غربی، خیلی‌ سرد نیست، یعنی‌ سرد هست، ولی‌ وحشتناک نیست! تنها بدیش اینه که اینجا باد خیلی‌ میوزه، و این تاثیر سرما رو خیلی‌ بد تر میکنه.

مردمان اینجا خیلی‌ مهربون هستن، یعنی‌ صورت خیلی‌ مهربونی دارن، همیشه لبخند میزنن، و همیشه با لبخند جوابتو میدن و به سختی‌ عصبانی‌ میشن. اما خیلی‌ سرد و بی‌ روح هستن، کلا همیشه خسته و افسرده هستند و با هیچ فعالیتی به جز تلویزیون نگاه کردن و مشروب خوردن حال نمیکنن. از سر و صدا خیلی‌ خوششون نمیاد و از جمعیت زیاد فرار می‌کنن.

اینجا دخترای خوشگل، اما بد هیکلی‌ داره. بر عکسش، پسرای خوش هیکل اما بیریختی داره!!! یه ضرب المثل دارن که میگن، به ۲ چیز سوئد نمی‌شه اعتماد کرد، یکی‌ آب و هوا و یکی‌ هم دختراش. حالا چرا؟ من نمیدونم والا.

اینجا مردم همه بلدن خیلی‌ خوب انگلیسی‌ حرف بزنن، و تقریبا ما از زبان سوئدی بی‌ نیاز هستیم. از بچه‌های حدود ۱۰ سال بگیرین تا پیرزن، پیرمرد‌های ۸۰-۹۰ ساله. جالبیش اینه که وقتی‌ ازشون می‌پرسی‌ که بلدی انگلیسی‌ حرف بزنی‌؟ با شرم و ناراحتی‌ میگه که یه ذره، بعد میبینی‌ که عین بلبل شروع می‌کنه به حرف زدن!!! اما نسل اول مهاجر متاسفانه انگلیسی بلد نیستن. حتي من شنیدم که بعضی‌ از افرادی که اینجا مهاجرت کردن، سواد خوندن و نوشتن زبان خودشون رو هم نداشتن!!! خوب معلومه دیگه یه همچین کسی‌ یالا بتونه همون سوئدی رو یاد بگیره، انگلیسی پیشکش!

یه دلیلی‌ که باعث شده اینا انگلیسی رو خیلی‌ خوب بلد باشن، برنامه‌های تلویزیون هست. فیلم‌ها و سریال‌های امریکایی به زبان اصلی‌، تنها با زیرنویس‌های سوئدی پخش ميشن.

خوب فعلا بسه. تا اینجا رو داشته باشین، بقیش رو فردا میام میگم.

ادامه مطلب رو کلیک کنین تا عکس‌ها رو ببینین

ادامه ی "جایی‌ که من زندگی‌ می‌کنم، قسمت اول" را بخوانید...

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در شنبه 4 آبان1387 نوشت! |

همين جوري ،الكي!!!

  • چند روزیه که وبلاگم بسیار اینترنشنال شده، از هر کشوری که فکرشو بکنین میان دیدن می‌کنن، هورا! هورا!

  • این قالبی‌ که میبینین انتخاب کردم، خیلی‌ باب میلم نیست، از سر ناچاری انتخاب شده، آخه میدونین، اول یه قالب انتخاب کردم، که خیلی‌ توپ بود، اما از دوستان شنیدم که گویا یه چیزی شبیه تروجان داره و آنتی ویروساشون ایراد میگیره،... برای همین هم مجبور شدم که عوضش کنم، و هرچی‌ گشتم بهتر از این روزنامه چیزی پیدا نکردم.

  • از اونجايی که من HTML بلد نیستم، برای اینکه بتونم قالب رو به اون صورتی که بیشتر حال می‌کنم در بیارم، نمیدونین چی‌ کشیدم. بسیار خنده دار شده بود. به صورت سعی‌ و خطا، هی‌ رنگا رو عوض می‌کردم، میومدم به وبلاگم نگاه می‌کردم ببینم با اینکارم کجا عوض شده!!! تا بالاخره به یه نتایجی‌ رسیدم. البته بازم نتونستم بهش حالی‌ کنم که عنوان هر پست رو آبی بنویسه!

  • با تعويض فونت وبلاگم هم به شدت مشكل دارم. نميدونم چرا يه جاهايي عوض ميشه، يه جاهايي نمي شه؟؟؟؟

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در شنبه 4 آبان1387 نوشت! |

من آمده ام، به به، من آمده ام

سلام سلام، من امتحانام دیروز تموم شد و الان در خدمت شما هستم. دیدین برگشتم؟

 
  • یعنی‌ می‌شه یه روزی برسه که من دیگه امتحان نداشته باشم؟ درسته که باید ز گهواره تا گور دانش جویید، ولی‌ من دیگه واقعا خسته شدم. به خدا من دیگه برای درس خوندم پیرم. مگه نه؟
  • تو این مدت که نبودم، درسته که چیزی نمینوشتم، ولی‌ وسط درس خوندن برای استراحت میومدم به شما‌ها سر میزدم، دیگه اگه اون روز‌ای آخر براتون کامنت نذاشتم باید ببخشین، آخه برای اولین بار تو زندگیم استرس یه امتحان رو گرفته بودم. آخه این امتحان رو قاعدتا باید پارسال این موقع میدادم، ولی‌ به دلایلی نشد که بدم، بعد از اون هم این امتحان ۲ بار دیگه برگزار شد که هر ۲ بارش رو ما مسافرت بودیم و من باز نتونستم بدم. برای همین موند تا امسال. امسال هم مطالب درس کمی‌ عوض شده بود، و من مجبور بودم که برم سر کلاس. که چون کارای دیگه داشتم بعضی‌ وقت ها نمیتونستم کلاس‌ها رو برم،.... خلاصه یه کم اوضاع پیچیده بود و خیلی‌ با این امتحان حال نمیکردم دیگه!!!
  • هر ۲ تا امتحانم خوب شد، مرسی‌ از شماها که اومدین برام کامنت گذاشتین که برام دعا می‌کنین.
  • دیروز هوا خیلی‌ سرد بود، امروز هم همینطور، حدود ۷-۸ درجه هست. اما خدا رو شکر آفتاب داریم. من حاضرم تا هرچقدر که دوست داره سرد بشه ولی‌ آفتاب همیشه باشه. فکر می‌کنم که امسال زمستون دیر شروع بشه، احتمالا سرما و برف اساسی‌ رو آخرای اسفند داشته باشیم. اینجا یه درخت هايی هست به اسم Rowan (عکسش زیر هست) که مردم عقیده دارن، هرچی‌ این درخت‌ها تو آخرای تابستون و اوایل پايیز بارشون بیشتر باشه، زمستون سخت تری خواهیم داشت. که امسال نسبت به سالهای پیش به نظر من این درختا اصلا بار نداشتن! پس شاید زمستون سختی نداشته باشیم.
  • آقای همسر بالاخره بعد از گذشت چند هفته به وبلاگشون سر زدن!!!! آخه آقای همسر خیلی‌ سرش شلوغه طفلکی، هر روز هم باید یه فاصله ای مثل تهران تا کرج رو بره و برگرده.
  • بلافگا یه لینکی‌ رو جدیدا اضافه کرده به عنوان وبلاگ‌های برتر. من که وبلاگ تخصصی نمیخونم، اما شما اگه میخونین و فکر می‌کنین که وبلاگ خوبیه، به منم بگین که بهش رای بدم. از وبلاگ‌های شخصي هم من چند تا از شما دوستانم رو که وبلاگتون من رو خیلی‌ خیلی‌ خیلی‌ به خودش جذب کرده رو نوشتم. فتو وبلاگ هم نمیشناسم، شما اگه میشناسین به من هم معرفی‌ کنم که برم و ببینم، آخه من عکس خیلی‌ دوست دارم!
  • من تصمیم دارم به زودی راجع به کشوری که توش زندگی‌ می‌کنم اینجا چند تا پست بذارم. بعد از اون هم راجع به سفرهایی که به کشور‌های دیگه داشتم، البته با یه عالم عکس از جاهای دیدنی‌. هر کس که موافق هست قیام کنه. (یعنی‌ بیاد کامنت بده)
  • راستی‌ کامنت‌های مربوط به پست قبلی‌ رو گذاشتم، اگه دوست دارین برین بخونین، تقریبا همه مثل من فکر می‌کنن، ولی‌ نمیدونم چطور می‌شه که بعضی‌ وقتا یه کامنت‌های عجیب و غریبی دریافت می‌کنم!!!؟؟؟
  • تو این مدت که نبودم یه سری دوست جدید اومدن و کامنت گذاشتن ( آخ جون دوست جدید!!!) ولی‌ من هنوز وقت نکردم که بهشون سر بزنم. ایشالا از فردا عین بختک میفتم رو وبلاگ ها!!!
  • راستي بنفشه قالب وبلاگشو عوض كرده. كلي خوشم اومد . منم ميخوام يه تغيير و تحولي ايجاد كنم. منتظر باشيد
  • من واقعا از تمام طرفدار‌های خانوم گوگوش معذرت می‌خوام که تو شعر ایشون دست بردم، ولی‌ خوب خداییش الان جایی‌ برای وای وای نبود، به به بیشتر میچسبید.
   

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در پنجشنبه 2 آبان1387 نوشت! |