تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

پله پله تا ملاقات خدا

من ميم هستم ‌، 28 سال سن دارم و از ديار غربت مي نويسم

از امروز ميرويم كه خود را براي امتحانات اماده كنيم. هفته ديگه همين موقع ها خدمت مي رسيم.
بر ميگردم. حتما.

+ نوشته شده در  2008/10/15ساعت 9:34  توسط ميم  | 

شما معمولا وقت برای اولین بار به یه وبلاگ سر میزنید، اول از همه به کدوم قسمت وبلاگ توجه می‌کنید؟

از خودم شروع می‌کنم، من اول از همه توضیحات وبلاگ رو میخونم، که شاید یه اطلاعاتی در مورد نویسنده داشته باشه (مثل مال خودم که گفتم "من میم هستم، ۲۷ ساله و از دیار غربت مینویسم"). بعد از اون اولین پست رو میخونم، که ببینم چه اطلاعات بیشتری می‌تونم پیدا کنم، و ببینم که نویسنده چه چیز‌هایی‌ رو می‌خواد که تو وبلاگش توضیح بده. حالا اگه از این کارا چیزی گیرم اومد که هیچ اگر نه، اون وقت مجبورم که یه سری از پست‌ها رو بخونم تا خودم بفهمم که این وبلاگ شامل چه مطالبی هست.

من معمولا ۲ نوع وبلاگ رو میخونم، یکی‌ اونایی که مثل خودم از هر دری سخنی توش هست، یکی‌ دیگه هم اونایی که توش خاطرات نویسنده یا زندگی‌ نامهٔ نویسنده نوشته شده. در مورد اولی‌، خوب سعی‌ می‌کنم از تو ارشیو به صورت رندوم پست‌هایی‌ که مطالبش به نظر جالب تر میاد رو انتخاب کنم و بخونم. اما در مورد دومی‌، سعی‌ می‌کنم از اولین پست بخونم تا بفهمم که ماجرا چیه. من چون کلا به خوندن رمان علاقه دارم، اینجور وبلاگ‌ها رو هم دوست دارم، اگه اون زادهٔ تخیل نویسنده است، این یکی‌ واقعی‌ هست.

البته وبلاگ‌های دیگه‌ای هم هست که میخونم، ولی‌ اون ۲ نوع رو بیشتر میخونم.

بعضی‌ از وبلاگ‌ها رو اصلا دوست ندارم.

۱-وبلاگ‌های سیاسی

۲-وبلاگ‌های زیادی تخصصی

۳-وبلاگ‌های پر از عکس قلب و لاو ،....

۴-وبلاگ‌های خیلی‌ مذهبی‌

۵-وبلاگ‌های شلوغ پولوغ (پولوق!!!!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/10/13ساعت 19:37  توسط ميم  | 

امروز هوا به شدت بد بود، صبح ساعت ۱۰، انگار که شب بود، ابر غلیظ و بارون زیاد و باد شدید.

و چقدر زود روزهای قشنگ و روشن رو از دست دادیم! باز دوباره هوای تاریک و ابری شروع شد، و خیلی‌ دور نیست روزها یی که ساعت ۳.۵ هوا تاریک بشه!!! چقدر دردناک!

هرچند که امسال سپتامبر خیلی‌ خوبی رو پشت سر گذاشتیم و تا امروز هم هوا واقعا خوب بود، ولی‌ دیگه تموم شد، دیگه ابرها هجوم آوردن بالای شهر ما.

بدیه قضیه اینه که شهر ما توی دره هست، و همیشه بارونی‌ و ابریه. نقل است که میانگین بارش در شهر ما تقریبا ۳ برابر بارش در کل این کشور هست!!!! بيچاره ما، نه؟

اینم یه عکس که میتونه نمادی از هوای امروز باشه.

      

+ نوشته شده در  2008/10/11ساعت 19:54  توسط ميم  | 

چهار سال پيش در چنين روزي من (ميم) و آقاي همسر مهربان با هم نامزد (عقد) كرديم و به يك زوج خوشبخت تبديل شديم.

ساقي  به  نور   باده  برافروز   جام   ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت   است    بر  جريده    عالم   دوام    ما

به خودم و آقاي همسر از طرف خودمون و شما تبريك ميگم.

       

+ نوشته شده در  2008/10/9ساعت 15:52  توسط ميم  | 

امروز یه خاطره‌ای برام زنده شد ، گفتم برای شما هم تعریف کنم.

۲، ۳ سال پیش من و مامانم میدون ونک تاکسی گرفتیم برای تجریش، نزدیکی پارک ملت، به خاطر ترافیک شدید، پلیس خیابان رو بسته بود و ماشین‌ها مجبور بودن از تو خیابون اسفندیار به سمت جردن برن و راه رو از اونجا ادامه بدن. خلاصه که خیلی‌ ترافیک بدی بود، ماشینی هم که ما سوارش بودیم، یه پیکان سفید بود که یه راننده جوون داشت، اتفاقا خانم آقای راننده هم جلو نشسته بود، جلوی این پیکان که ما سوارش بودیم ۲ تا ب.ام.و بود که فکر می‌کنم یکیش سفید بود و یکی‌ دیگش هم سرمه ای. منم که عشق ب.ام.و . همینجوری که داشتم با مامانم حرف میزدم، گفتم که ببین چه ماشینیه، و حرف رفت به سمت تحسین ب.ام.و ها، همینجور که ما تحسین میکردیم یهو آقای راننده گفت، ولی‌ خانوم هیچ ماشینی پژو پرشیا نمی‌شه!!!! کی‌ می‌شه که من یه پژو پرشیا داشته باشم؟؟؟ (اینو با یه حالتی پر از افسوس و حسرت گفت) البته که من اصلا به اون آقا خورده نمیگیرم، چون احتمالا اون هیچوقت در خواب هم نمیدیده که یه ب.ام.و داشته باشه، برای همین در حد خودش آرزو میکرده. اما من میگم اولا که آرزو باید بزرگ باشه.ثانیا که آخه تا وقتی‌ ب.ام.و هست که نباید آرزوی پرشیا کرد.

حالا خلاصه این جمله "ولی‌ هیچ ماشینی پرشیا نمی‌شه" تو خونوادهٔ ما شده یه ضرب المثل.

      


      

شما چه ماشینی رو دوست دارین؟



+ نوشته شده در  2008/10/8ساعت 22:50  توسط ميم  | 

خوب این ماه رمضون هم با همهٔ سریال‌های خوب یا بدش تموم شد. من که فقط سریال روز حسرت رو میدیم، اونم به اصرار یه سری از بچه ها!

من وقتی‌ شروع می‌کنم یه سریالی رو دیدن، چه خوب و چه بد، میشینم تا تهشو میبینم چون ذهنم درگیر قصه می‌شه، از جمله همین سریال روز حسرت.

تو این سریال تو یکی‌ این قسمت‌های آخرش، حاج رضا یه چیزی به زنش میگه که خیلی‌ جالبه. میگه که درسته که مسعود کار غیر اخلاقی‌‌ای کرده اما کار غیر شرعی‌ای كه نکرده!!!!! یعنی‌ چی‌؟ شما بگین (بیاین نظر بدین و بگین)

نکتهٔ جالب تر این فیلم ، قسمت آخرش و دقیقا صحنه‌های پایانی هست که بهشت و جهنم و برزخ رو نشون میده! نمیدونم این سریال رو پی گیری میکردین یا نه؟ یا اصلا قسمت آخرش رو دیدین یا نه؟ من اصلا نمیگم که خوبه که این چیز‌ها نشون داده بشه یا بده؟ و همچنین نمیگم که خوب نشون داده شده یا بد؟ می‌خوام ببینم نظر شما چیه؟ دوست دارم که بیاین و نظر بدین.

اگرم این سریال رو ندیدین و با حرف‌های من کنجکاو شدین که صحنه‌های آخرش رو ببینین، از این لینک میتونین کمک بگیرین


+ نوشته شده در  2008/10/6ساعت 20:37  توسط ميم  | 

دیروز وقتی‌ که وارد دانشگاه شدم دیدم یه سری روزنامه گذاشتن، منم با اینکه از زبون اینها هیچی‌ نمیفهمم ولی‌ به هوای دیدن عکس هاش یکی‌ برداشتم. (به هر حال با نگاه کردن به عکس‌ها هم می‌شه یه چیز‌هایی‌ فهمید، مگه نه؟)

توش عکس یه برج رو گذاشته بود و توی جمله‌ای هم که نوشته بود، کلمه مالمو جلب توجه میکرد. (مالمو یه شهر بندری هست تو جنوب سوئد) منم چون کلاس داشتم بی‌ توجه روزنامه رو بستم و به راهم ادامه دادم.

امروز روزنامه رو آوردم به آقای همسر نشون دادم و گفتم ببین تو مالمو چی‌ ساختن. بعد شروع کردم به زور و بدبختی مطلبشو خوندن.

نوشته بود که این برج ۱۹۰ متر ارتفاع داره و ۵۴ طبقه هست و دومین (تاکید می‌کنم دومین!) برج بلند مسکونی اروپا هست!!!!! (اولیش یه برجی هست تو مسکو که ۲۶۴ متر هست و ۱۰۰۰ آپارتمان لوکس داره)*

منم فوری رفتم تو اینترنت دنبالش گشتم که ببینم می‌تونم یه متنی به انگلیسی‌ پیدا کنم، که سایت خود برج رو پیدا کردم که هم سوئدی داشت هم انگلیسی‌. این برج از ۹ مکعب تشکیل شده و تقریبا تمام واحد‌های مسکونی نمای دریا رو دارن. ۲ طبقهٔ آخرش که ۵۳ و ۵۴ هستن مخصوص انوع گردهمایی‌ها هست و وقتی‌ میرین تو سایتش میتونین نوع گردهمایی رو مشخص کنین اون وقت بهتون نشون میده که چیدمان میز و صندلی چه جوری خواهد بود و چند نفر جا میشن. منم که گویی همین الان می‌خوام یه گردهمایی راه بندازم ، همهٔ مدل‌ها رو امتحان کردم و کلی‌ از خودم شور و شعف نشون دادم. (انگار برج رو  من ساختم!!). بعد رفتم قسمت مربوط به قیمت‌ها رو دیدم ( آخه می‌خوام به زودی برم یکیشو اجاره کنم!!) به نظر من که هم نسبت به قیمت‌های سوئد عالی‌ بود و هم نسبت به قیمت‌های ایران. حالا آقای همسر میگه چون ایران قیمت‌ها کاذب هستن نباید هیج جایی‌ رو با ایران مقایسه کرد. حالا به فرض هم که بخوایم ایران رو از سیستم مقایسه خارج کنیم، و با خود کشور سوئد مقایسه کنیم، اینجا قیمتهاش خیلی‌ خوبه. مثلا دوست من توی استکهلم یه خونه ۵۰ متری رو داره حدود ۷۰۰ یورو اجاره میده، در حالیکه تو همین برج یه واحد ۴۵ متری که تازه طبقهٔ ۳۵‌ام هست هم همین قیمته. حالا به هر حال ما که فعلا نه میخوایم که بریم از این خونه‌ها اجاره کنیم نه میتونیم که اینکارو بکنیم. پس بی‌خیال این موضوع میشیم.

اما چیزی که می‌خوام بگم اینه که، شما مقایسه کنید این اروپای مسخره و دهکوره رو با یه فسقل جا مثل دوبی‌، اینجا اینقدر ساختمون بلند ندارن که به یه ساختمون ۵۴ طبقه کلی‌ مینازن. به قول آقای همسر حتی برج تهران هم ۵۶ طبقه داره، دیگه چه برسه به آسمون خراش‌های دوبی‌. حالا ما به هرکس که میگیم بابا این اروپا در حد یه ده بیشتر نیست، باور نمیکنن که نمیکنن.

      

                            "HSB Turning Torso in Malmo"

        

                            "Triump Palace in Moscow"

      

                                           "برج تهران"

ایشالا در آینده بازم در مورد اینجاها مینویسم که مردمان باور کنن که اروپا ده هست.

* البته امروز طی‌ تحقیقاتی‌ که داشتم فهمیدم تو مسکو یه برج جدید تو سال ۲۰۰۷ ساختن که از اون ۲۶۴ متری هم بلندتره، در نتیجه این برجی که من امروز معرفی‌ کردم می‌شه سومین برج اروپا.

اگه علاقه مند هستین میتونین به این سایت‌ها (روي هر اسمي كليك كنين وارد سايت ميشه) مراجعه کنین و اطلاعات بیشتری کسب کنین.


+ نوشته شده در  2008/10/4ساعت 19:58  توسط ميم  | 



امروز روز اول پاییز هست، گویا گوگل و یاهو هم لوگو مخصوص گذاشتن. البته پاییز اینجا چند وقتیه که شروع شده. مدت هاست می‌خوام اینو بگم، ولی‌ فرصت نمی‌شه، حالا امروز بهانه یی شد که بگم.

توی ایران از اواخر شهریور برگ‌های درخت‌های چنار شروع به زرد شدن میکردن و یکی‌ یکی‌ میفتادن پایین. این قضیه یه ۲ ماهی‌ طول می‌کشید، یعنی‌ ۲ ماهی‌ طول می‌کشید تا درخت‌ها بی‌ برگ بشن و زمین پر بشه از برگ زرد. هر چند که همیشه اویل پاییز دچار افسردگی میشدم اما این خزان رو دوست داشتم، همیشه از دیدن برگ‌های زرد روی زمین و راه رفتن روشون لذت میبردم.

اما اینجا تغییر فصل خیلی‌ سریع انجام می‌شه. اینجا هم مثل تهران پر از درخت چنار هست، با این تفاوت که چنار‌های تهران بلند و کشیده هستن، اما چنار‌های اینجا کوتاه و کپل. اینجا تقریبا از ۲ هفته پیش خزان شروع شده، در عرض ۲ هفته خیلی‌ سریع درخت‌ها زرد شدن و در طی‌ ۱۰ روز آینده هم احتمالا همهٔ برگ‌ها شون میریزه. با اینکه اینجا برگ‌ها حتي به رنگ قرمز و سرخابی هم در میان و خیلی‌ قشنگ میشن ولی‌ خزان اینجا خیلی‌ غم انگیزه، تا بیای زرد شدن برگ درخت‌ها رو ببینی‌، یهو همهٔ درخت‌ها کچل شدن. اینجا کلا تغیر فصل هیچوقت محسوس نیست. یهو زمستون می‌شه، یهو تابستون می‌شه. بهار و پاییزش خیلی‌ کوتاه هست. بازم دلم براشون میسوزه، یا زمستون سرد دارن یا تابستون گرم. قشنگی‌‌های یه بهار و پاییز طولانی‌ رو احساس نمیکنن.

من خزان اینجا رو اصلا دوست ندارم هر چند كه قشنگه!


بقيه عكس هاي پاييز اينجا رو تو اين لينك مي تونين ببينين.


+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت 21:27  توسط ميم  |