برادر جان، من که گفتم همه، منظورم
صد در صد افراد نبود بلکه اکثریت بود.تا سال ۸۵ که میخواستم از ایران
بیام بیرون اگه پدرم اون cool disk رو بهم
نمیداد، من هم نداشتمش.
در حالی که گوشیهای صفحه رنگی
بیداد میکردن، خودم یه گوشیN100 سامسونگ داشتم که اگه خراب نمیشد و من رو غال* نمیذاشت، عوضش نمیکردم،
گوشی بعدی رو هم سال ۸۲ خریدم که تا همین امسال داشتمش، اونم خراب شد که مجبور شدم گوشی
مامانم رو بگیرم و بیارم اینجا.
من هم تو خوابگاه زندگی کردم و
میدونم که تو چی میگی، ولی باور کن که سال ۸۰ نصف بیشتر کلاس ما
موبایل داشتن!!! یا شاید هم همکلاسیهای من همه بچه مایه دار بودن؟! نمیدونم والا!
راستش شنبه گذشته ما تو اون سخنرانی شرکت کردیم، ولی چیز جدیدی توش
نگفتن، همونها یی رو گفتن که همیشه شنیدیم و خودمون هم خیلی خوب بلدیم،
فقط ممکن هست که بهشون عمل نکنیم.
جنگ نکنید، دعوا نکند، محبت کنید، مهربانی کنید، صلح و آرامش رو برقرار کنید. دعا کنید، خدا رو فراموش نکنین،....
+ نوشته شده در 2008/9/16ساعت 16:57  توسط ميم
|
امروز آقای همسر میگفت بچههایی که تازه از ایران اومدن، چه گوشیهای توپ و خفنی با خودشون آوردن، توی دانشگاه راه میرن و از اینترنت "Wireless" دانشگاه استفاده میکنن و برنامه کلاسها رو چک میکنن!!!
داشتم فکر میکردم که از اون سالی که اولین تکنولوژی زندگیمو خریدم چیزی نمیگذره، ولی تکنولوژی خیلی پیشرفت کرده، خیلی سریع تر از اون چیزی که اون زمان تصور میشد.
زمانی که دانشگاه قبول شدم(سال ۷۸) از بابام خواستم که برام یه "Walkman" بخره،اونم اون زمان ۵۰۰۰۰ تومن پول داد تا برای من یه "Walkman" خرید که هم روی خودش "Speaker" داشت و هم صدا رو ضبط میکرد. اون موقع یه همچین "Walkman" ی برای خودش حرف هايی برای گفتن داشت! اون زمان تنها سی دی صوتی وجود داشت و "mp3" تازه اومده بود، تا اون موقع کسی فکرشوهم نمیکرد که بتونه ۱۴۰ تا آهنگ رو روی یه سی دی جا بده!اون موقع هنوز همه کس موبایل نداشتن.
ساله ۸۰ وقتی دوربین ديجيتال رو بردم دانشگاه تا از محیط و دوستام عکس بگیرم همه گفتن اووووووووووووو! خوب آره اون موقع دوربین ديجيتال هنوز جای خودشو خیلی باز نکرده بود و همه گیر نشده بود. اما در عوضش تقریبا همهٔ همکلاسی های من موبایل داشتن! سی دیهای "mp3" به فراوانی پیدا میشد و دیگه کسی به اون صورت از "Walkman" استفاده نمیکرد، بلکه کم کم "CDman"ها داشتن وارد وسایل جوونا میشدن. همون موقعها بود که اولین گوشی هاي رنگی موبایل به بازار اومد، "Samsung T100" دوست داشتم یکیشو داشته باشم، ولی در زمان خودش گرون بود! اون موقع هنوز فایل هامون رو با فلاپی جا به جا میکردیم و داشتن یه مونیتور ۱۷ اینچ خیلی باحال حساب میشد!
ساله ۸۲ بود که دیگه کسی به "CDman" محل نمیذاشت، همه یه "mp3 player" داشتن و یه گوشی موبایل صفحه رنگی که بعضا روی خودشون یه دوربین ديجيتال کوچولو هم داشتن.اون موقع دیگه کسی به مونیتور ۱۷ اینچ نگاه هم نمیکرد، دیگه همه "LCD" داشتن. همون سال بود که وقتی گزارش کار اموزی خودمو روی فلاپی! بردم که پرینت بگیرم دیدم یکی از دانشجوها یه چیز خیلی کوچیکو از پشت کامپیوتر در آورد و خدافظی کرد و رفت. اون موقع خیلی فکر کردم که این چی بود؟ این فکرها رو در حالی میکردم که یکی از فلاپیها خراب شده بود و کامپیوتر فایل من رو نمیخوند!!!! و اون وسیلهٔ کوچیک چی بود؟ "Cool disk"
ساله ۸۴ دیگه "Cool disk" داشتن و "mp3 player" و این حرفا الکی بود. دیگه "mp4" اومده بود و موبایل هايی که دوربینهای خفن داشتن و آهنگ هم حتي برات پخش میکردن. "Bluetooth" داشتن، فیلم میگرفتن،...
حالا این حرفا دیگه همش الکیه، الان یه گوشی هايی اومده که هم صدا ضبط میکنه، هم صدا پخش میکنه، هم فیلم میگیره، هم عکس میگیره با کیفیت توپ، هم به اینترنت "Wireless" وصل میشه،هم میشه باهاش ایمیل چک کرد، هم "GPRS" داره، هم....هم....هم... خیلی هم نازک و کوچیک و گوگوری مگوری هم هستن!
حالا بماند که "Nokia" یه گوشی ساخته که چاقو و چکش و قیچی،.... هم داره!
اینجا پیش میاد که هر از گاهی یکی
دو نفر میان دم خونمون و راجع به خدا و یکتا پرستی،... باهامون حرف میزنن و تبليغ
مسیحیت میکنن. یه نشریه هم دارن که توش راجع به خدا و دین و دینداری،... نوشته
شده، به همهٔ زبونهای دنیا هم داره، حتي فارسی.
اما امروز یه اتفاق جالب پیش اومد.
وقتی در و باز کردم دیدم ۲ تا خانوم سفید و
مو بور که تابلو بود که ایرانی نیستن، به من به فارسی گفتن شما ایرانی هستی؟ من
هم که از تعجب مرده بودم، گفتم بله. بعد شروع کردن راجع به خدا و.... حرف زدن و
جالب اینکه همش رو هم به فارسی گفتن!!!!! بعد گفتن که شنبه هفتهٔ آینده یه سخنرانی
داریم که به زبان فارسی هست.
همینجور که سعی داشت همهٔ حرف ها شو
به فارسی به من بگه، یه کلمه بود که بلد نبود، من کمکش کردم، بهم گفت ما سعی میکنیم
که زبان فارسی خودمونو بهتر کنیم!!!!!
اینقدر ازشون خوشم اومده بود که میخواستم
نذارم برن.
یکی از همون نشریهها هم دستش بود
که روش نوشته بود" آیا خدا واقعا به ما توجه دارد؟" بعد به سختی سعی
کرد که از روش بخونه و خوند. اینقدر خوشم اومده بود.
من بهشون گفتم که من مسلمون هستم و
به خدا اعتقاد دارم، اونا هم گفتم، بله و خیلی خوبه. بعد منو برای سخنرانی دعوت
کردن و گفتن که خیلی خوشحال میشیم که بیاي. موضوع سخنرانی راجع به قدرت خدا و
بهشت و مشکلات کنونی دنیا هست واینکه اگه خدا ما رو دوست داره و توجهش به ما هست
پس ما چرا اینقدر مشکل داریم؟
من با کامل تعجب بهشون گفتم که شما
فارسی رو خیلی خوب حرف میزنین، شما کجايی هستین؟ اونا هم گفتن که ما سوئدي هستیم
و خداحافظی کردن و رفتن.
دوست معمولي
هيچگاه نميتواند گريه تو را ببيند دوست واقعي
شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود دوست معمولي
اسم کوچک والدين تو را نميداند دوست واقعي
شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد دوست معمولي
يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد دوست واقعي
زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند دوست معمولي
از دير تماس گرفتن تو دلگيرو ناراحت ميشود دوست واقعي
ميپرسد چرا نتوانستي زودترتماس بگيري؟ دوست معمولي
دوست دارد به مشکلات تو گوش کند
دوست
واقعي سعي در حل آنها ميکند
دوست
معمولي مانند يک مهمان عمل ميکند و منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني دوست واقعي به
سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند دوست معمولي
مي پندارد که دوستي شما بعداز يک مرافعه تمام مي شود
دوست
واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود دوست واقعي
کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند
چند روز پیش که داشتم میرفتم
دانشگاه، هوا هم یه ذره سرد بود هم اینکه یه آفتاب کمرنگ هم میتابید. یه همچین
چیزی برای این شهری که من توش هستم، میشه گفت که کمیاب هست، اینجا وقتی که هوا
شروع به سرد شدن میکنه دیگه آفتاب هم کم کم میره و یه ابر خاکستری جاش رو میگیره.
اون آفتاب اون روز منو یاد زمستونهای
ایران انداخت و باعث شد که من همهٔ اون روز رو به ایران فکر کنم، اون روز عجیب دلم
برای خیلی چیزای ایران تنگ شد، چون ۲، ۳ روز بعدش ماه رمضان شروع میشد اول از همه دلم هوای حلیمهای
داغ دم افطار رو کرد.
اول اینو بگم که آخرین ماه رمضانی که
ایران بودم ساله ۸۴ بود، اون موقع ماه رمضان از اواخر مهر بود تا اواخر آبان، برای همین
من هنوز تو حال و هوای آبان هستم، هنوز نتونستم درک کنم که الان ماه رمضان تو
ایران تو فصل گرم هست، نه آبان! ولی در عوضش الان که ماه رمضان شروع شده، اینجا دقیقا
آب و هوای آبان تهران رو داره!
خلاصه که دلم هوای حلیم های
داغی رو کرد که سر راه خونه میخریدم و تا میرسیدم خونه اذان رو گفته بودن و
منم بدو به حلیم خوردن، حالا نخور پس کی بخور!!!
بد از اون یهو دلم هوای نون بربری رو
کرد، وای من از همهٔ نونها بیشتر بربری رو دوست دارم، یهو تو اون هوای نسبتا سرد
دلم یه بربری داغ خواست، آخ کجايی بربری که دلم هواتو کرده! اون روز با خودم فکر
کردم که ساله دیگه این موقع کجا هستم؟ میتونم به صورت همیشگی به بربری دسترسی
داشته باشم یا نه؟
دیگه دلم هوای هیچ غذای دیگه اي رو
نکرد، راستش تو این مدتی که اینجا بودم هیچ وقت هوس چلو کباب نکردم، بر عکس بقیه
دوستام، نمیدونم چرا!!!
ولی به جاش دلم هوای انواع کیک و
شیرینی هاي ایران رو کرد که اینجا اصلا نیست، اینجا اصلا قنادی نیست، اینجا فقط
نونوايی هست که همونا هم هر از گاهی کیک درست میکنن، تازه اگر سفارش بدی، شیرینی
که اصلا ندارن (طفلکی ها)!!! البته یه جور نون خامه اي دارن که اصلا نمیشه خوردش
از بس که بی مزه هست.(تازه با همه بي مزگيش يه روز مخصوص به خودش رو داره!) طفلکیها دانمارکی ندارن، ناپلئونی ندارن، کیک شوکولاتی و
نسکافه ای بي بي ندارن، رولت ندارن، تارت ندارن،... خیلی چیزا رو ندارن. دلم بیشتر از برای
خودم برای اینها میسوزه، من لا اقل سالی یه بار اینها رو میخورم، اینا که هیچوقت
نمیخورن، یعنی اصلا نخوردن که بدونن اینها چی هستن!
دلم خیلی چیزای دیگه خواست، اینکه
تو ایران تا اراده کنی میتونی سوار تاکسی بشی، ولی اینجا باید حتما تلفن بزنی(مثل
آژانسهای ایران) تازه ممکن هست که ماشین هم نداشته باشه، تازه قیمتش هم خیلی
گرونه، دیگه اینکه تو ایران میشد با ۲۰ تا تک تومنی سوار اتوبوس شد، ولی اینجا برای هر
سفر باید در ارزونترین حالت ۲۴۵۰ تومن داد!!!
دیگه اینکه به قول آقای همسر دلم
برای تکنولوژی تنگ شد، ماشین، تلويزیون، ماهواره،.....
شاید خنده دار باشه ولی دلم برای
اون شال و روسریهای رنگی که اونجا سرمون میکردیم تنگ شد( هرچند که من هیچ وقت
بلد نبودم رو سرم نگهش دارم)، دلم برای تیپ زدن تنگ شد، برای کفش هاي پاشنه بلندی
که تو ایران میپوشیدم،...از وقتی اومدم اینجا، تیپ یادم رفته!
خلاصه که با یه آفتاب رنگ پریده و یه
هوای سرد دل من به هزارو یه جا پر کشید!
به قول پریا، چه بلايی سر نسل ما
اومده؟ آخه چرا؟ الان از دوستای من هرکدومشون یه ور دنیا هستن، شاید فقط چندتاشون
تو ایران موندن، اونا هم کم کم میان بیرون. حتما اونا هم مثل من دلشون هوای این
چیزا رو میکنه. خوب ما گناه داریم، نداریم؟
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زنبود، شش روز می گذشت. فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اينيکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟ او
بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينیباشند.بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب ماندهکار کند. بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهدو وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانویخراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.و شش جفت دست داشته باشد. فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.گفت : شش جفت دست ؟ امکان
ندارد ؟ خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سهجفت چشم هم داشته باشند. تازه به اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها. خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.يک جفت برای وقتی
که از بچه هايش می پرسد که چه کار میکنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!و جفت سوم همين جا روی
صورتش است که وقتی به بچه خطاکارشنگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد. فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد. اين همه کار برای يک روز خيلی
زياد است. باشد فردا تمامشبفرماييدخداوند فرمود : نمی شود!!چيزی
نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به مننزديک است، تمام کنم. از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يکخانواده را با يک قرص نان سير کند و يک
بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد. فرشته نزديک شد و به زن دست زد.« اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی
بله نرم است، اما او را
سخت هم آفريده ام. تصورش را همنمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد . فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟ خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلالو مذاکره هم دارد آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد . ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد.
به شما گفتم کهدر اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد. خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است. فرشته پرسيد : اشک
ديگر چيست ؟ خداوند گفت : اشک
وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه،درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش. فرشته متاثر شد. شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد،چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند. زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کند.همواره بچه ها را به دندان می کشند.سختی ها را بهتر تحمل می کنند.بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و
لذت به فضای خانه می پراکنند.وقتی
می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند.وقتی
می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.وقتی
خوشحالند گريه می کنند.و
وقتی عصبانی اند می خندند.برای
آنچه باور دارند می جنگند.در
مقابل بی عدالتی می ايستند. وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، « نه » نمیپذيرند.بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشتهباشند.برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.بدون قيد و شرط دوست می دارند.وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند
گريه می کنندو و
قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند، با اين حال
وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی،پابرجا می مانند.آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شماايميل می فرستند. که نشان تان بدهند چه
قدر برای شان مهم هستيد. قلب زن است که جهان را به چرخش
در می آورد.زن ها در هر اندازه و رنگ
و شکلی موجودند.می دانند که بغل کردن و
بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای راالتيام بخشد.کار
زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها
شفقت و فکر نومی
بخشند.زن ها چيزهای زيادی برای
گفتن و برای بخشيدن دارند.