تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

پله پله تا ملاقات خدا

من ميم هستم ‌، 28 سال سن دارم و از ديار غربت مي نويسم

داستانم در مورد يک کوهنورد است که ميخواست از بلندترين کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ، ماجراجوئی خود را آغاز کرد ولی از آن جا که افتخار کار را فقط برای خود ميخواست، تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود .

 

 شب بلنديهای کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمی ديد . همه چيز سياه بود اصلاً ديد نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود . همانطور که از کوه بالا می رفت . چند قدم مانده به قله کوه ، پايش ليز خورد و در حاليکه به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سياه را در مقابل چشمانش می ديد . و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت.

 

 همچنان سقوط ميکرد و در آن لحظات ترس عظيم ، همه رويدادهای خوب و بد زندگی به يادش آمد. اکنون فکر ميکرد که مرگ  چقدر به او نزديک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش ميان آسمان وزمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در اين لحظه سکون برايش چاره ای نماند جر آنکه فرياد بکشد ،" خدايا کمکم کن "

 

 ناگهان صدای پر طنينی که از آسمان شنيده می شد جواب داد " از من چه می خواهی ؟"

 

ای خدا نجاتم بده !

 

- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم ؟

 

البته که باور دارم .

 

اگر باور داری طنابی را که بدور کمرت بسته است پاره کن .

 

يک لحظه سکوت

 

 و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.

 

گروه نجات ميگويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند . بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود .... و او فقط يک متر از زمين فاصله داشت.

 

و شما ؟ چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟ آيا حاضريد آنرا رها کنيد ؟

 

 در مورد خداوند هرگز يک چيز را فراموش نکنيد . هرگز نبايد بگوييد که او شما را فراموش کرده ، يا تنها گذاشته است. هرگز فکر نکنيد که او مراقب شما نيست، به ياد داشته باشيد که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است .

 

 

+ نوشته شده در  2008/1/5ساعت 17:37  توسط ميم  | 

اين عكس رو چند وقت پيش با اي-ميل گرفتم و خيلي تحت تاثير قرار گرفتم.

 

راستش هيچ وقت اينقدر دلم براي كسي (در موارد مشابه) نسوخته بود ولي اينبار خبلي دلم سوخت ، آخه اين بچه كوچولو چه گناهي داره كه بايد تا آخر عمرش يه همچين بيماري رو داشته باشه . از يه طرفي هم فكر مي كنم كه آخه يه خانمي كه حالا به هر دليلي به اين بيماري مبتلا شده چرا نبايد بچه دار بشه؟

 

الان هر چي فكر مي كنم ميبينم كه قضاوت خيلي سخته ! واقعا عجب دنياي پيچيده اي شده!

 

ولي حداقلش اينه كه مردم با كمي مطالعه ميتونن ياد بگيرن كه با بغل يا بوس كردن يه كسي كه ايدز داره،

 

 اونا به ايدز مبتلا نخواهند شد.

 

چرا دولت ها به مردمشون اين چيزا رو ياد نميدن؟ چرا تو مدارس به دانش آموز ها آموزش نميدن؟

 

توي كشور هاي ديگه رو نمي دونم ولي اينقدر مي دونم كه تو ايران مردم هيچ اطلاع درستي ازاين بيماري ندارن.

 

حالا اگه شما تو موقعيت مشابه قرار بگيرين چيكار مي كنين؟ اين بچه رو بغل مي كنين يا نه؟

 

 

 

توضيح: اين نقاشي توسط يه پسر آمريكايي مكزيكي كشيده شده كه از بدو تولد از مادرش ايدز گرفته است.

 

اين نقاشي برنده شانزده جايزه بين المللي شده است.

+ نوشته شده در  2008/1/2ساعت 0:27  توسط ميم  | 


 اين يك مصرع از يه شعر هست كه متاسفانه من نه شاعرشو ميشناسم و نه شعر رو كامل حفظم ، ولي اين شعر رو خيلي دوست دارم. يعني فكر مي كنم كه آدم بايد هميشه اينطوري باشه!
 

سعي دارم كه هرچه سريعتر متن كامل شعر رو گير بيارم. به محض اينكه پيدا كنم اينجا مي نويسم.

+ نوشته شده در  2007/12/31ساعت 12:58  توسط ميم  | 

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نميرسيد.

 از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه اي كردم كه فهميد جواب هاي،، هوي است.

 

هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پي در پي شير ميخوردم و به درد دلم توجه نميكردم!

 

اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلند تر بودم و همه ازم حساب مي بردند.

 

هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ مي خورد. هر صفحه اي از كتاب را كه باز ميگردم جواب سوالي بود كه معلمم از من مي پرسيد.

 

اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه مي دانست منو فرستاد المپياد رياضي!!!

 

تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود ويكي از ورقه هاي بي اسم بود منم گفتم اسممو يادم رفت بنويسم

 

بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم از نگذشته بود كه توي راهروي دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد

 

 اين شد كه هر وقت چيزي از زمين بر مي داشتم، يهو جلوم سبز ميشد و از اين كه گمشده اش را پيدا كرده بودم حسابي تشكر ميكرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد دختر رئيس دانشگاه، عاشق ناجي اش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي كيه!

 

يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و الان هم استاد شمام! كسي سوالي نداره؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  2007/12/24ساعت 13:39  توسط ميم  |