تبليغاتX
پله پله تا ملاقات خدا

پله پله تا ملاقات خدا

اسباب کشی

خدمت همه دوستان بلاگفای و غیر بلاگفایی عرض کنم که از امروز به بلاگر نقل مکان نمودیم.

اونایی که وبلاگ منو از طریق فید دنبال میکردن که مشکلی ندارن چون همون فید رو به وبلاگ جدید اختصاص دادم. اونایی هم که وبلاگ منو از طریق بلاگفا دنبال میکردن اگر همچنان دوست دارن دنبال کنن زحمت بکشن و از لینک "آر اس اس" که تو ستون سمت چپ هست استفاده کنن.

آدرس جدید من: http://mielmim.blogspot.com

البته هنوز تکمیل نیست و در حال کامل شدن هست.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/11/11 نوشت! |

88.8.8

امروزی که داره تموم میشه. یه روزی بود با یه تاریخ خاص و یه مناسبت تقویمی خاص تر. خوب اینکه این روز تولد امام هشتم باشه و اون امام هم برای ایرانی ها خیلی عزیز باشه باعث میشه این روز به شدت مورد توجه همه قرار بگیره.

تقریبا تمام وبلاگستان پر شده از پست هایی در مورد این روز. اما برای من جالب ترین پست، پستی هست که پرهام نوشته و منتظرم تا نتیجه رو اعلام کنه :)

برای من امروز یه روز خیلی خیلی عادی بود با همون دغدغه های همیشگی. همون طور که 77.7.7 هم یه روز معمولی بود برام. احتمال میدم 99.9.9 هم به همین شکل باشه ولی چون میبینم که همه دارن پست مینویسن که 11 سال بعد بهش رجوع کنن و خاطرش براشون زنده بشه. گفتم منم ثبتش کنم :))

شما چطور؟ امروز روز خاصی بود براتون؟

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/10/30 نوشت! |

شانس 95 درصدی

امروز 2 تا اتفاق برام افتاد که برای خودم خیلی جالب بود و برای ثبت در تاریخ اینجا مینویسم. شاید برای شما هم جالب باشه.


1- دیشب موقع خواب یادم رفت موبایلمو بذارم بالاسرم و ساعتش رو برای صبح تنظیم کنم. در عالم هپروت که بودم داشتم با خودم فکر میکردم من که حال ندارم برم موبایلو بیارم. کاش لااقل به آقای همسر میگفتم صبح از دانشگاه بهم زنگ بزنه و منو بیدار کنه (که اونم نگفتم چون آقای همسر خوابش برده بود). خلاصه با امید به پروردگار و آرزوی اینکه فردا هوا خیلی ابری نباشه که اتاق تاریک باشه و من تا لنگ ظهر خواب بمونم، خوابیدم.

ساعت حدودای 8.30 بود که با زنگ موبایلم بیدار شدم و مجبوری رختخواب رو ترک کردم تا ببینم کیه. کی بود؟ اگه گفتین؟ آفرین. اقای همسر بود که میخواست از من یه سوال بپرسه :))

خدایی کاش دیشب قبل خواب به چیزای بهتری فکر میکردم. نه؟


2- دوران راهنمایی یه دوستی داشتم که با هم خیلی صمیمی بودیم و از بد روزگار برای دبیرستان از هم جدا شدیم و اون رفت یه مدرسه دیگه. اول دبیرستان که بودیم با هم تلفنی در ارتباط بودیم و خونه هم میرفتیم. تا اینکه 29 اسفند (روز تولدش) زنگ زدم خونشون که بهش تبریک بگم که یه خانومی گفت از اینجا رفتن و هیچ شماره ای ازشون نداره :( از اون روز من خیلی دنبال این دوستم گشتم. هرچی ادرس و شماره تلفن بود رو امتحان کردم و بیفایده بود. از روزی که با پدیده اینترنت آشنا شدم همیشه هی اسمش رو به زبان های مختلف سرچ کردم و نتیجه نگرفتم. حتی دیگه تصمیم داشتم اسمشو توی وبلاگم و توییتر و فیس بوک و فرندفید و ..... بنویسم و از ملت بپرسم که ایا خانومی به این اسم میشناسین یا نه؟

چند شب پیش خواب دیدم که خیلی اتفاقی همدیگرو پیدا کردیم. با خوشحالی از خواب بیدار شدم و دیدم که خواب بوده و بیفایده :(

امروز داشتم داستان خوابم رو توی فرندفید مینوشتم و به این فکر میکردم. خوب اونا خونشون رو عوض کردن ما که عوض نکردیم. اسم اون تو اینترنت نیست اسم من که هست. شاید اون دیگه نمیخواسته با من دوست باشه و همین جور که فکر میکردم بازم با نا امیدی اسمشو تو گوگل سرچ کردم و در عین ناباوری یه آگهی روزنامه رسمی پیدا کردم که به تازگی یه شرکت تو اهواز ثبت شده و اون نایب رییسشه!!!! تازه آدرس و تلفن شرکت هم بود.

من خدا رو به خاطر دیدن این خواب بسیار سپاسگذارم :)


حالا جریان شانس 95درصدی: تازگی ها سرگرمی جدیدی تو فیس بوک پیدا کردم به نام Check Out How Lucky You Are Today

این سرگرمی جدیدم به من گفت که امروز 95٪ شانس دارم و الحق که درست گفت :)


فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/10/29 نوشت! |

توییتر با چاشنی زلزله

وقتی تو سایتهایی مثل توییتر فعالیت داشته باشین زودتر از وقوع یه اتفاق ازش باخبر میشین. مثل همین چند دقیقه پیش که تهران زلزله اومد. اون موقع من داشتم تو سایت فرند فید یه ای بوک آپلود میکردم که به سرعت برق و باد توییت هایی میرسید با مضمون "زلزله اومد" 

این در حالی بود که سایت موسسه ژئو فیزیک داون شده بود و هیچ خبر گزاری ای هم خبری مخابره نکرد. اما من تو سوئد در همون لحظه که اتفاق میدونستم که تهران زلزله اومد و شدتش هم خیلی نبوده.

تکنولوژی چه کرده

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/10/17 نوشت! |

بانوان برتر

در این لینک به 5 وبلاگ برتر بانوان رای بدین


فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/10/11 نوشت! |

سرطان سینه

در مورد روبان صورتی چقدر میدانیم؟


در سال 1985 ماه اکتبر به عنوان ماه آگاهی از سرطان سینه نامگذاری شده و الان تقریبا تمام دنیا تو این ماه (چهارمین دوشنبه این ماه هم روز آگاهی از سرطان سینه هست) برای آگاه کردن خانوم ها تبلیغ میکنن. تبلیغش هم به این شکله که ار این روبان های صورتی به لباس ها یا کیف هاشون میزنن.


تو این ماه تمام فروشگاه ها کنار صندوق یه سبد از این روبان ها دارن که از 2 یورو به بالا میفروشن و احتمالا عوایدش میره برای این بیمارن.

برای اجناس صورتی هم تبلیغ میکنن. مثلا برای بلوز صورتی. لاک صورتی و......

تو این یک ماه من هم تو وبلاگم حمایت میکنم. شما هم اگه دوست داشتین اینکارو بکنین.

اینم یه لینک مرتبط.


این روبان ها رنگهای دیگه هم دارن که لیست کاملشو میتونین اینجا بخونین.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/10/3 نوشت! |

10 سال پیش از من هم استقبال شد

یهو دلم چقدر اونجا بودن رو خواست. چه ازم استقبال بشه چه استقبال بکنم. نمیدونم چرا هنوزم که هنوزه وقتی میگم دانشگاهم منظورم شریف ه!!!


مطلب از بسا نیوز/ عکس ها از ایسنا


به گزارش خبرنگار صنفي آموزشي ايسنا، جشن دانشجويان جديدالورود دانشگاه صنعتي شريف روز سه‌شنبه با حضور 2554 دانشجو در سه مقطع كارشناسي، كارشناسي ارشد و دكترا در حالي برگزار شد كه رنگ و بويي از مراسم‌هاي خشك و رسمي ساير مراسم‌هاي استقبال نداشت. شكل برگزاري اين جشن با هر جشن استقبالي كه تا به حال ديده‌بودم متفاوت بود. در اين مراسم دانشجويان سال بالايي كليه رشته‌هاي دانشگاه با سروصداي بلند و تكان دادن پرچم‌هاي رنگي هر رشته به استقبال دانشجويان تازه وارد آمدند، دانشجويان رشته‌ها با سر دادن شعارهايي به تبليغ رشته‌ خود مي‌پرداختند و براي ساير رشته‌ها به اصطلاح كري مي‌خواندند. جشن استقبال از دانشجويان جديد دانشگاه شريف در سالن تربيت بدني كه محل اتصال چهارسالن ديگر بود، برگزار شد، ‌جمعيت انبوهي از دانشجويان رشته‌هاي صنايع، برق، عمران، مكانيك، علوم پايه، كامپيوتر، هوا و فضا و غيره با پوشيدن لباس‌هاي رشته‌هاي خود و در دست گرفتن ابراز آلات صنعتي و تكان دادن پرچم‌هاي رنگي، به استقبال هم‌رشته‌اي‌هاي جديد خود آمدند. « صنايع شريفي، تو همه را حريفي»، «مامان بابا ميگن شريف، معلمها مي‌گن شريف، شريف ميگه برق شريف»، «برقي بيا اينجا، توپ تانك فشفشه برق شريف اوله»، « هوافضا اول، رشته گل پرور»، «بيل و كلنگ و تيشه، عمران سر هميشه» يا «اين عمران شريفه هميشه بي حريفه»، « نهايت مكانيك، تنظيم باد لاستيك»، «توپ تانك فشفشه برقي همون سيم‌كشه»، «نون و پنير و پسته، CE همون تايپيست»، «موادي حيا كن، صنعتي را رها كن» بخشي از شعارها و كري‌ها دانشجويان رشته‌هاي مختلف برق، صنايع، هوافضا و ... دانشگاه صنعتي شريف بود كه با صداي بلند تكرار مي‌شد. جلوي در سالن تربيت بدني، دانشجويان رشته برق لباس‌هاي موسوم به بابا برقي (لباس زرد و كلاه ايمني قرمز) را پوشيده بودند و با كوبيدن بر روي بشكه‌اي ابراز وجود مي‌كردند. دانشجويان كامپيوتر هم برگه‌هاي شعري را بين والدين و دانشجويان تازه توزيع مي‌كردند كه روش نوشته بود لطفا با آهنگ خونه مادربزرگه خوانده شود: «دانشكده كامپيوتر شادي و خنده داره، دانشكده كامپيوتر سه تا زير رشته داره، نرم افزار و IT و سخت تو هشت طبقه داره،‌تو طبقه پنجمش هم يه سايت گنده داره ...» جشن استقبال دانشجويان جديد دانشگاه‌ صنعتي شريف در حالي برگزار شد كه دانشجويان ابتدا با تعجب و سپس با شادي به جمع دانشجويان سال بالايي پيوستند و در نهايت با شعار يك صداي «خوش آمدي اي‌همسفر، خوش آمدي به خانه‌ات، خانه‌اي دور از هر خزان، كز علم دارد صد نشان، خوش آمدي به خانه‌ات، تو اي شريفي جوان» راهي كلاس‌هاي خود شدند تا پس از آشنايي با محيط دانشكده چمدان‌ها را بردارند و راهي اردو زيارتي مشهد مقدس شوند.


فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/9/24 نوشت! |

هم شاگردی سلام

همیشه اول مهر رو دوست داشتم. همیشه از یه هفته قبل از اینکه قرار بود برم مدرسه خوشحال بودم. پنجم دبستان که بودم به خاطر اورتودنسی دندونام مجبور بودم 3-4 روز اول مهر رو بمونم تهران. یادمه هر روز با سر و صدای بچه هایی که تو کوچه بودن بیدار میشدم و میرفتم دم پنجره نگاهشون میکردم و دلم میسوخت که الان من مدرسه نمیرم. حتی می ایستادم دم پنجره و سعی میکردم حرفایی سر صف مدرسه ای که نزدیک خونه عموم اینا بود رو بشنوم. دیدن اوهمه دختر بچه با لباسا و کیف های نو و تمیز تو هوای اول مهر خیلی دلچسب بود.


برای من روز اول مهر حتی اب و هوای متفاوتی داشت. یعنی احساس میکردم همیشه روز اول مهر هوا همین قدر گرم یا همین قدر خنک هست و هیچ سالی با اون یکی فرق نداره.


از اون سالی که بهمون گفتن از 15 شهریور بیاین دیگه علاقه ای به شروع مدرسه نداشتم. بدتر از اون سالی که پیش دانشگاهی بودیم و مدرسمون کلاسای ما رو از اول شهریوز شروع کرد. دیگه اصلا علاقه ای نداشتم.

اما  وقتی دانشجو شدم باز هم از شروع ترم لذت میبردم. البته هیج وقت از پایان ترم لذت نبردم :)


ولی الان مدرسه رفتن یه جذابیت دیگه ای داره. مانتو های رنگی. روز شکوفه ها. امتحان هایی که نمره 20 و 19 نداره و فقط خوب و بد داره و..... که زمان ما نبود.

آخی چه اشکی میریزه


اینم شعر معروف و مشهور شروع مدارس :

آغاز سال نو، با شادی و سرور
هم‌دوش و هم‌زبان، حرکت به سوی نور

آغاز مدرسه، فصل شکفتن است
در زنگ مدرسه، بیداری من است

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

مهر از افق دمید، فصلی دگر رسید
فصل کلاس و درس، ما را دهد نوید

شد فصل کسب علم، فصل تلاش و کار
دانش به نسل ما، می‌بخشد اعتبار

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

ای در کنار ما، آموزگار ما
چون شمع روشنی، در روزگار ما

روشن ز نور توست، کاشانه دلم
در کار من تویی، حلال مشکلم

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

فردا از آن توست، ای نسل چاره‌ساز
با یاری خدا، آینده را بساز

فردای روشن است، با وحدت کلام
از ما تو را درود، از ما تو را سلام

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام


فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/9/23 نوشت! |

پیروزی بزرگ

برای منی که وقتی تو خیابونای تهران راه میرم و میبینم میوه فروش ها نوشتن سبزی اهواز کیلویی ... تومان لبخند رو لبم میاد ، برای منی که سالها توی خونه پدریم تو اهواز سبزی باغچه خودمون رو خوردم با تنوع خیلی زیاد ، حالا خریدن 4 تا ساقه ریحون کاشته شده تو یه گلدون 10 سانتی یا خریدن یه دسته جعفری که برگهاش اندازه برگ چناره یه پیروزی بزرگ محسوب میشه و البته باز هم خدا رو شاکرم.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/9/22 نوشت! |

جایی‌ که من زندگی‌ می‌کنم، قسمت سوم

داستان زیر رو بخونید تا برسیم به اصل مطلب

الان تقریبا یه هفته ای هست که من و اینترنت و لپتاپ با هم مشکل داریم! جمعه پیش ظهر خوابیدم پاشدم دیدم اینترنتم رفته تو کما و هر کاری میکنم با من راه نمیاد که نمیاد و بابت تنها یه کلیک باید هی دیسکانکت کنم و دوباره کانکت کنم. کار من شده بود تکرار این پروسه تا بلکه بتونم دو تا صفحه بخونم. اول فکر کردیم که شاید اشکال نرم افزاریه و شاید کامپیوترم مشکل داره و... و از اونجایی هم که تو ایران ویندوز عوض کرده بودم و ویندوز قفل شکسته ریخته بودم و مایکروسافت فهمیده بود و گیر داده بود که ای بیا ویندوزتو رجیستر کن و...... تصمیم گرفتیم ویندوز رو عوض کنیم و یه نسخه رجیستر شده بریزیم. اینکار و کردیم و باز اینترنت درست نشد تا ما تصمیم گرفتیم که دوشنبه صبح بریم دانشگاه بخش آی تی ببینیم چشه. تقریبا آخرای روز یکشنبه بود که خودش خود به خود درست شد.

تا اینکه این جمعه باز همین اتفاق تکرار شد من ظهر خوابیدم و پاشدم دیدم اینترنت رفته تو کما. من دیگه خیلی عصبانی و ناراحت شدم.

یه دوست دارم تو لندن که در جواب گله من از اینکه آخر هفته است و دستم به جایی بند نیست بهم گفت مگه شرکتشون ساپورت 24 ساعته ندارن؟

منم عرض کردم که گویا یادت رفته اینجا که من زندگی میکنم سوئده. با این حال رفتم تو سایتشون و نگاه کردم دیدم که روز های تعطیل برای رسیدگی به امور تلویزیون از ساعت 8 صبح تا ساعت 10 شب میشه زنگ زد اما برای اینترنت از ساعت 12 ظهر تا 4 بعد از ظهر فقط میشه زنگ زد. ***

حالا این دلیلش چیه؟ دلیلش چیزی جز این نیست که مردم سوئد عشق تلویزیون هستن و بزرگترین تفریحشون اینه که بشینن تو خونشون آب جو بخورن و تی وی ببینن. چه روزهای عادی بعد از کار و چه روزهای تعطیل و آخر هفته. حالا تلویزیونشون هم فکر نکنین خیلی خداست ها. برنامه هاش همه برنامه های آمریکاست. سریال ها. فیلم های سینمایی. شوهای تلویزیونی و مسابقه ها. همه و همه هموناییه که تو آمریکا ضبط میشه و پخش میشه وگرنه خودشون از خودشون هیچ برنامه خاصی ندارن و تازه هر کس برای داشتن تنها و تنها جعبه تلویزیون توی خونش باید هر سه ماهی 50 یورو به دولت مالیات بده حتی اگه روشنش نکنه. حتی اگه سوخته باشه!!!!!!

برای همینه که حتی تو اینجور شرکت ها بخش مربوط به تلویزیون فعال تره و اینترنت اصلا حرفی برای گفتن نداره.

خلاصه یه سوئده و یه تی وی

*** البته این اینترنت خونه ما هم بیچاره چوب دوسر طلاست. این اینترنت نتیجه یه قرار داده که بین شرکت اجاره دهنده خونه و دانشگاه که اینترنت رو تامین میکنه و این شرکته که مربوط به اینترنت و تلفن و تلویزیون منطقه مسکونی ماست بسته شده. تا یه چیزی میشه این میندازه ردن اون اون میندازه گردن اون یکی و خلاصه هی پاس میدن به همدیگه. کما اینکه پارسال به مدت 2 ماه کل خونه های دانشجویی اینترنت نداشت ما که پیگیری میکردیم دانشگاه میگفت به شرکت مخابرات بگین اون میگفت به شرکت خونه هاتون بگین اون یکی میگفت به دانشگاه بگین و ما هم این وسطه گیر کرده بودیم نمیدونستیم چیکار بکنیم

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/9/20 نوشت! |

تماس با من

دوستان عزیز یه لینک هست توی نوار طوسی رنگ سمت چپ زیر لوگوی نارنجی رنگ مربوط به خوراک وبلاگ که نوشته "تماس با من"

اگر از من سوالی دارین یا کاری با من دارین میتونین از اون لینک کمک بگیرین.

تورو خدا قبل از اینکه کامنت بذارین با دقت همه جای وبلاگ رو نگاه کنین.


مرسی

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/9/7 نوشت! |

سال چهارم هجری

پیرو این پست الهه (آغاز سال چهارم هجری) منم تصمیم گرفتم که پست مشابهی رو بنویسم.


یکشنبه 16 اگوست یا به عبارتی 25 مرداد ماه برای من وهمسرم آغاز سال چهارم هجری بود. اما اینکه چرا دارم الان این پست رو مینویسم دلیلش اینه که دوشنبه به سوئد برگشتم و سال چهارم تقریبا از دوشنبه رسمیت پیدا کرد.

25 مرداد سال 85 روزی بود که من و همسرم از ایران به سوئد اومدیم. توی فرودگاه همش دلتنگی بود و فکر دوری از خانواده. پروازمون با اتریش ایر لاین بود و 4 ساعت تو وین توقف داشتیم. اون 4 ساعت کمی سخت اما نسبتا خوب گذشت! اما وقتی رسیدیم گوتنبرگ تازه اول داستان بود. چون بعضی از چمدون هامون نیومده بود چون هواپیمای دوم کوچیک بود و گنجایش اون همه چمدون دانشجوهای ایرانی رو نداشت! با چمدون های نصفه نیمه به سمت منزلی که از پیش اجاره کرده بودیم روان شدیم و وقتی وارد خونه شدم گویی همه غم عالم رو توی دل من ریخته بودن.

با توجه به رطوبت بالای این شهر به محض ورود به خونه بوی نم بود که استشمام میشد و من رو یاد ویلاهای خالی و سرد و نمور شمال انداخت و من هم که همیشه از نم شمال فراری بودم حسابی خورد تو ذوقم. وارد خونه که شدیم شروع کردیم به تمیز کاری. هرچیزی رو میشستیم خشک نمیشد و من دائم مجبور بودم از  دستمال و روزنامه برای خشک کردن وسایل استفاده کنم و اون موقع بود که هی به خودم میگفتم اینجا کجاست که ما اومدیم؟

تا 2-3 هفته اول واقعا نمی دونستم با مواد غذایی چیکار کنم. همه چیز کپک میزد و من واقعا درمونده شده بودم. همه چیز رو میذاشتم تو یخچال حتی سیب زمینی ها رو!

اما هر جور بود با محیط هماهنگ شدیم و زندگی آغاز شد.

سال اول خیلی خوب گذشت. احترامی که به ما میذاشتن. نظم و مقررات. آرامش. سر سبز بودن محیط و خیلی چیزای دیگه که باعث میشد از محیط کاملا راضی باشیم. البته از همون اول هم میدونستیم که سوئد موندنی نخواهیم بود و ته مه های ذهنمون فکر جای دیگری بودیم.

اولین تابستونی که رفتیم ایران به این فکر افتادیم که برای مهاجرت استرالیا اقدام کنیم یا برای پی اچ دی تو آمریکا یا مهاجرت کانادا یا چی؟ و نهایتا تصمیم گرفتیم برای مهاجرت استرالیا اقدام کنیم.


شروع سال دوم همزمان بود با اقدام برای مهاجرت استرالیا با مشورت وکیلی که قرار بود پول خون باباشو از ما بگیره. بعد از اینکه یه سری از کارامون انجام شد. وکیل عزیز تماس گرفت که نه نمیشه و شما جز قانون مهاجرت استرالیا نیستین و این ما بودین که حسابی وا رفتیم.

سال دوم رو با همین نا امیدی شروع کردیم تا اینکه ماه ژانویه شد و زمان شروع کردن تز فوق لیسانس و من و همسرم هم خیلی دوست داشتیم که تزمون رو تو شرکت برداریم نه توی دانشگاه. خوب شروع کردیم به ایمیل بازی و گشتن و گشتن تا اینکه شانسمون زد و من خیلی سریع با یه شرکت هلندی که می خواست از فاضلاب متانول تولید کنه به توافق رسیدم و همسرم هم با کمک یک اشنا با یه شرکت انگلیسی در رابطه با سوخت کشتی ها به توافق رسید. حالا ما باید صبر میکردیم تا برامون ویزا اجازه کار بگیرن.

توی این فرصت تصمیم گرفتیم عید رو بیایم ایران تا کارها انجام بشه. وقتی هم که از ایران برگشتیم باز یه سری از کارها رو انجام دادیم. من اجازه کار هلند رو گرفته بودم منتظر اجازه اقامت بودم که بعد از گذشت 4 ماه اداره مهاجرت هلند من رو ریجکت کرد. چون حقوقی که از شرکت میگرفتم خیلی کم بود و ....

بعد از مدت کمی هم همسر محترم خورد تو دیوار چون بخش نیروی انسانی اون شرکت انگیلیسی گفته بود پروسه اجازه کار برای انگلیس اونقدر طولانیه که ما برای یه تز 6 ماهه خودمون رو درگیر نمیکنیم!!!!

و ما دست از پا دراز تر به اساتیدمون مراجعه کردیم تا یه موضوعی رو از تو خود دانشگاه انتخاب کنیم و روش کار کنیم.

در همین حین بود که ما برای مهاجرت کانادا هم اقدام کرده بودیم و منتظر نامه شماره پرونده مون بودیم. که اداره مهاجرت کانادا اعلام کرد کسانیکه از تاریخ 27 فوریه 2008 اقدام کردن شامل قانون جدید میشن و قانون جدید هم هنوز در نیومده و باید صبر کنید.


سال سوم با انتظار شروع شد. انتظار برای قانون جدید مهاجرت. همزمان ما تزمون رو هم کم کمک انجام میدادیم و همسرم هم یه رشته جدید رو توی یه دانشگاه جدید شروع کرده بود.

بالاخره اواخر نوامبر یا اوایل دسامبر بود که قانون جدید اعلام شد و نه رشته من و نه رشته شوهرم شامل مهاجرت نمیشد و باز ما خوردیم تو دیوار. اما ما پررو تر از این حرفا بودیم

من تزم رو به هر طریق بود جمع و جور کردم و به یه جایی رسوندم و رفتم ایران. نه برای گردش که برای فصل جدیدی از مهاجرت. مهاجرت به کبک. برای اینکار باید زبان فرانسه میدونستم که خوب من چیزی بلد نبودم و با کمک دوستان دنیای مجازی یه معلم پیدا کردم و کلاسای فرانسه مو شروع کردم. باید 3 خرداد امتحان میدادم که همتون در جریانش هستین و نمره اش رو برای آفیسر میفرستادم. خدا رو شکر میکنم که نمره ام خوب شد و تونستیم بخش عمده ای از پرونده رو پیش ببریم و به این یقین برسیم که نه بابا ما هم شانس داریم!!!!


حالا سال چهارم رو در حالی شروع میکنیم که یکسال از درس جدید همسرم مونده و من هم باید تزم رو نهایی کنم و به اصطلاح دفاع کنم و منتظر باقی کارهای پرونده کبک باشیم.


باید ببینیم آغاز سال پنجم به چه صورت خواهد بود؟

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/9/2 نوشت! |

بهانه

وقتی پرواز و همه مسائل مربوط به اون به خوبی انجام میشن و حتی توی هیچ صفی معتل نمی شی دیگه بهانه ای برای تخلیه غم ناشی از دوری خانواده برات باقی نمیمونه و من امروز دچارهمین بی بهانگی شدم.
به سوئد برگشتم بعد از 6 ماه.

 

2 خاطره هم از سفر بگم که اگر بهانه ای برای خالی کردن غم نیست لا اقل بهانه ای برای لبخند باشه:


- خانومی که جلوی من بود چیزی نزدیک به 20 کیلو بار دستی داشت که توی چند کیسه حمل میکرد. وقتی وارد هواپیما شد به مهماندار گفت: "سلام خسته نباشید" مهماندار هم یه نگاه به سر و ضع خانومه کرد و با یه خنده ای گفت: "شما بیشتر!"


- همون خانوم مهماندار با دیدن بسته بزرگ سبزی قورمه بلند گفت: "این ایران ایر تا حالا چه سبزی قورمه هایی که به سراسر دنیا صادر نکرده"

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/8/31 نوشت! |

اصفهان نصف جهان

شاید کمتر کسی باشه که تا حالا اصفهان نرفته. اما اصفهان رفتن با ماشین شخصی در حالیکه به شهر آشنا نیستین یه عالم دیگه ای داره.

فقط کافیه یکبار تصمیم بگیرین مسیر مورد نظرتون رو از اهالی شهر سوال کنین. وای به روزگارتون که باید بیش از 2-3 ساعت تو شهر بچرخین و آخرشم برگردین سر جای اولتون.


در دو روز گذشته ما برای مجلس ترحیمی رفتیم اصفهان. مسیری رو که باید میرفتیم رو گم کردیم* و مجبور شدیم از یه آقای محترمی سوال کنیم. ایشون هم فرمودن برید راست . انتهای حیابون دوباره برید راست و..... و در آخر فرمودن: راهش شلوغِس اما بِیتِرِس !!!!! و ما رفتیم وارد یه خیابونی شدیم که چشمتون روز بد نبینه چیزی شبیه پارکینگ بود از بس که ترافیک بود. بعد از گذشت 1.5 ساعت که از اون خیابون نجات پیدا کردیم. مسیر پیشنهادی اون آقا رو رفتیم و فهمیدیم که اصلا اینوری نباید میومدیم. باز از یه آقای دیگه پرسیدیم و ایشون هم باز یه راهی رو پیشنهاد داد و باز هم دیدم که نه نمیرسیم. بعد رفتیم از یه گز فروشی سوال کردیم و باز هم همون برنامه. بعد از یه آقای رهگذر سوال کردیم و ایشون یه آدرسی رو دادن و فرمودن مستیقیم که میرین یه خیابون هست به اسم خلیفه سلطان که نباید برید توش و باید از خیابون بغلیش برید. ما هم از اونجاییکه دیگه خیلی گم و گور شده بودیم گفتیم از یه نفر دیگه هم بپرسیم که اینبار ایشون گفت: مستقیم که برید خیابون خلیفه سلطان هست و باید برید توش!!!!!!! بالاخره ما بریم تو خلیفه سلطان یا نریم؟


خلاصه دردسرتون ندم آخرش صاحب عذا زنگ زد و گفت 3 ساعته رسیدین اصفهان. پس کجا موندین؟ و بالاخره با راهنمایی های اونها بود که ما رسیدیم به منزل و من خوب دقت کردم دیدم این راهی که داریم میریم شبیه هیچ کدوم از راههای پیشنهادی مردم نبود!!!! به عبارتی گویا اونها ما رو اصلا به مقصد راهنمایی نمیکردن. شاید به جاهای دیگه راهنمایی میکردن. خدا داند!


گفتم جای دیگه یادم افتاد یه بار یه بنده خدایی میره اصفهان از مردم میپرسه جاهای دیدنی شهر کجاست؟ یکی از مردم هم بهش میگه تخت فولاد. خلاصه پرسون پرسون میره تخت فولاد. وقتی میرسه اونجا تازه میفهمه که تخت فولاد قبرستونی بیش نیست!!!!


* چرا ما راه رو گم کردیم؟ چون دارن توی اصفهان اتوبان های خیلی خفن و یا به عبارتی تقاطع های غیر هم سطح خیلی خفن درست میکنن و تقریبا همه شهر در حال پل سازی هستن و ما گیج شده بودیم و همه جا شکل هم بود.  من نمونه این پل سازی ها رو تو تهران ندیدم و الحق که عالی دارن کار میکنن.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/8/8 نوشت! |

یک روز در خیابان های پایتخت

اگر فقط یه روز از صبح تا ظهر به یکی از مراکز خرید شهر (مثل میدون ولیعصر ، نارمک ، تجریش و...) برین یک چنین گفتار هایی رو خواهید شنید:

*خانوما کمک کنید. خانوما کمک کنید. خانوم یه کمکی بکن

*بچه هام گرسنه ان یه کمکی بکنین. به یتیمشون رحم کنین و یه کمکی بکنین

*خانوم یه فال بخر. خانوم یه فال بخر. یه فال میخری؟

*یا حسین. یا ابوالفضل. یا امام غریب. کمکم کنین

*(با صدای پچ پچ بخونین) خانوم یه کمکی به من بکن


یا اینکه صحنه هایی میبینید که شنیداری نیست و تنها و تنها دیداریه:

*مردی که پا نداره و با دستاش و به صورت نشسته فاصله بین دو تا میدون تجریش رو طی میکنه

*پسر بچه ای که توی خیابون ویلا یه ترازو گذاشته جلوشو و تابستون و زمستون داره مشق مینویسه و معلوم نیست که چی داره مینویسه

*پیرمردی که بساط لیف و سنگ پا جلوش گذاشته و امیدواره که کسی چیزی ازش بخره بخره

*مردی که فقط ساق پا داره و کف پا نداره و همیشه یه گوشه دیوار کز کرده و پاچه های شلوارشو بالا زده تا عابرین مشکلشو ببینن و به عابرین نگاه میکنه

*دختر بچه ای که تو میدون ولیعصر با صدای ساز و آواز برادرش برای عابرین میرقصه و تنها تماشاگرانش پسر های 18-20 ساله هستن و الحق که چه زیبا میرقصه و همش نگران اینه که وقتی 15 سالش شد دیگه حق نداره تو خیابون برا مردم برقصه

*زنی که توی آریا شهر خودشو لای چادر مشکی کهنه ای قایم کرده و یه نوزادی رو که 24 ساعته خوابه رو روی یه مقوای درب و داغون گذاشته و چشمش به کاسه است که مردم براش پولی بندازن

و بسیار موارد دیگه که من ندیدم و شاید شما دیده باشین و یقین داریم که تو همه محله ها و همه شهر های کشورمون هست



همیشه وقتی اینا رو میبینم پیش خودم فکر میکنم آیا واقعا در توان دولت ما نیست که اینها رو به یه نوعی سازمان دهی کنه؟ آیا اینا رو هم نمیشه زیر پوشش انجمن های خیریه قرار داد؟ آیا بهتر نیست دولت محترم به جای پخش کردن یارانه ها بین مردم پولش رو صرف اینها بکنه. این صحنه ها غیر از خراب کردن چهره شهر، دل آزاری هم داره. مردم که نمیتونن روزانه به همه اینها کمک کنن. شاید روزی به یکیشون اما از اون طرف با دیدن اینها فقط ناراحت میشن و دلشون به حالشون میسوزه.

در اینکه بعضی از اینها از خیلی ها متمول تر هستن و از همین راه پول زیادی به جیب زدن که هیچ شکی نیست اما خیلی هاشون هم واقعا فقیرن.

شاید بعضی هاشون بهتر باشه که برن کار کنن اما اونی که پا نداره چه جوری بره کار کنه؟

واقعا چرا هیچ کس هیچ فکری برای اینها نمیکنه؟ چرا؟

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/8/4 نوشت! |

ضربان قلب من تند میزنه...

عرض شود که آیا در این ایام اخیر هیچ سفری به خطه سر سبز شمال داشتین؟ آیا تو جاده ها رو دیدین؟ منظورم مسافرا هست.

آیا هیچ متوجه شدین که گویا جاده شمال جایی غیر از ایرانه؟ علامت های ویکتوری و انواع وسیله های سبز رو دست مردم دیدن؟

آیا دیدین که مردم حاضر در جاده به صورت کاملا شرطی به محض دیدن یک شی سبز علامت ویکتوری نشون میدن؟

خوب باید بگم یکبار سفر تو این جاده ها خالی از لطف نیست و خیلی هم جالبه و کسی که در جریان نباشه و ندونه که هر روز و هر هفته همین برنامه هست، فکر میکنه نکنه یک تحول سیاسی عظیم تو ایران رخ داده!!!

حالا چرا عنوان این پست اینقدر بی ربطه دلیلش اینه که ما 2-3 روز گذشته رو کلاردشت بودیم و توی مسیر برگشت این آهنگ رو گوش میدادیم و سبز بازی های مسافرا رو میدیم و این اهنگ بد مدل افتاده تو مغزم و..... خلاصه به بزرگی خودتون ببخشید که عنوان پست بیربط میباشد :)

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/8/2 نوشت! |

مردا اینور/ زنا اونور !

این یه داستان خدایی دیگه خیلی باحاله.

دیروز رفتم از این دفتر های پلیس + 10 چیذر (خدایی نمیدونم این اسم از کجا پیدا شده و چه معنی میده؟) میخواستم در مورد مراحل گرفتن عدم سو پیشینه سوال کنم. 

خانومه خیلی جدی بهم گفت که مدارک مورد نیاز رو به برد زدیم اما اینجا برای خانوما صادر نمیکنیم!!!!! باید بری دفتر تجریش. ازش پرسیدم که خوب اونوقت دفتر تجریش برای خانوم و آقا صادر میکنه یا اینکه این دفعه اون برا آقایون صادر نمیکنه؟ فرمودن که تجریش فقط برای خانوم هاست.

پرسیدم هیچ دفتری نیست که هم برا خانوما صادر کنه و هم برا آقایون؟ فرمودن چرا. پاسداران!

و من از دیروز حیرون موندم که این دیگه چه داستانیه؟ یه فرم پر کردن و اثر انگشت زدن هم زنونه و مردونه داره؟ خدا داند!

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/7/27 نوشت! |

چهارمین سال

دوشنبه که بیاد سه سال از زندگی زیر یه سقف من و آقای همسر میگذره و وارد چهارمین سال میشیم. ازدواجمون فعلا در مرحله چرمی یا به عبارت دیگه شیشه ای هست و هنوز راه درازی داریم تا به ازدواج طلایی برسیم.

شما الان تو چه مرحله ای هستین؟ از اینجا ببینین و برام بگین


فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/7/18 نوشت! |

چه غم انگیز

شهر من. من به تو میاندیشم.

شهر من اهواز با اون رود کارون و اون پل معروفش که زمانی برای خودش ابهتی داشت الان غرق در خاک و غباریه که سرشار از آرسنیک و سرب و بقیه فلزات سنگین هست. این پست رو بخونین و عکس ها رو ببینین تا عمق فاجعه رو درک کنین

http://gonahkar.com/archives/1388/04/15/khak-khouzestan-tehran/

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/7/7 نوشت! |

خبر خوش

سلام سلام

بعد از مدت ها اومدم بگم که اون امتحانی که 1ماه پیش دادم نتیجه اش اومد. اون جایی هم که از من خواسته بود امتحان بدم منو پذیرفت. هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا

بالاخره زحمت های 3ماهه من جواب داد.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/7/4 نوشت! |

این روزها حرفم نمیاد

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/6/15 نوشت! |

دقیقه 90

خوب دیگه همه دیدین که این روزا تو ایران چه خبر بود و مردم چه میکردن. هرچند تو این ایام من برای رفت و امدم به شدت دچار مشکل بودم اما باز خیلی خوشم میومد که میدیدم مردم اینطوری دارن از کاندیداشون حمایت میکنن. خوب درسته یه عده واقعا حمایت میکردن و یه عده هم برای تفریح میومدن تو خیابون. اما خوب بازم خوبه که حداقل دوهفته تو ایران شور و هیجان به راه بود.

خوشحالم که این ایام رو ایران بودم و تونستم از نزدیک شور و هیجان مردم رو ببینم و صدای بوق ها رو تا 1 نصف شب بشنوم و تو تجریش 1 ساعت منتظر تاکسی بمونم.

برا ماها که تو اروپا زندگی میکنیم این همه هیجان و استرس و..... دست نیافتنیه بس که این اروپایی ها ساکت و آرومن.

حالا من که خیلی فعالیتی نداشتم و فقط فعالیت ها رو دنبال میکردم. اما دو تا دوستام که یکی از انگلیس اومده بود و یکی دیگه هم از فرانسه ، خیلی فعالیت میکردن و من جدا نگرانشونم که اینا وقتی برگردن حتما دچار خلا میشن و خیلی بهشون سخت میگذره.

تو این مدت وبلاگستان و بالاترین و فرندفید و توییتر همه با هم فضاشون کاملا انتخاباتی بود و تک و توک میشد مطلب متفرقه پیدا کرد.

این سری اینقدر شور انتخاباتی بالاست که حتی منم میخوام برم رای بدم. البته من همیشه رای دادم چه مجلس چه ریاست جمهوری. کلا شناسنامه من پر از مهره. شاید فقط 1 یا 2 تا انتخابات باشه که رای نداده باشم.

شما هم برید رای بدید. همه جا چه مسجد چه مدرسه. زود هم برید که به شلوغی اخر شب نخورید و رایتون مثل پست من دقیقه 90 ی نشه!

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/6/11 نوشت! |

امریکا امریکا مرگ به نیرنگ تو!

این یه اصله که هر چیزی که دسترسی بهش سخت تر باشه اشتیاق مردم هم براش بیشتر میشه.  ویزای امریکا برای مردم ایران هم جز همین دسته و رده قرار میگیره.
علاوه بر اینکه امریکا سرزمین فرصت هاست و شاید واقعا زندگی در اونجا با بقیه جاهای دنیا واقعا فرق داشته باشه، مردم ایران هم خیلی بیشتر از اونچیزی که باید به این قضیه اشتیاق نشون میدن.
الان تو بچه هایی که با ما سوئد هستن تقریبا اکثریت یا برای ویزای امریکا اقدام کردن یا دارن مقدماتش رو فراهم میکنن که اقدام کنن یا دارن حسرت اون دو دسته رو میخورن. و جالب اینکه تا حالا هیچ کس نا امید از سفارت امریکا تو سوئد بر نگشته حتی یکی از دوستامون که پرونده گرین کارت داره هم تونسته بود یه ویزای توریستی کوتاه مدت بگیره و بره خانوادش رو ببینه (که البته به خاطر اینکه تاریخش مناسب نبود و..... نرفت)
در بین این دوستان کسی بوده که رفته سفارت و رزرواسیون هتل نشون داده و تقاضای ویزای توریستی کرده و اتفاقا ویزا هم گرفته. اما بعد از 24 ساعت اقامت توی فرودگاه امریکا توسط آفیسر های نازنین امریکایی برگردونده شده.
فکر میکنین چرا؟ چون ما ایرانی ها همیشه فکر میکنیم که خیلی زرنگیم و باحالیم و خیلی بلدیم و میتونیم سر هر کسی رو کلاه بذاریم.
این دوست عزیزمون که یه ویزای توریستی گرفته بوده زمانیکه میرسه امریکا به در خواست آفیسر محترم چمدونشو باز میکنه و آفیسر هم میبینه که به به ، این دوست عزیز علی رغم سفرش در طول تابستون با خودش کلی هم لباس زمستونی آورده . همچنین با خودش مدارک مربوط به جی آر ای (1) و پذیرش و ..... رو آورده. آفیسر محترم هم به این دوستمون گفتن که. اون که در مورد ما فکر کردی ، خودتی. عزیزم شما گویا اومدی اینجا که بمونی و قضیه توریستی و .... همش فیلمه. حالا که اینطور شد تشریف ببرید برگردید همون جایی که بودید تا یاد بگیرید دیگه سر ملل خارجی رو گول نمالید.
حالا جا داره از قول خودم به این عزیز بگم که امریکایی ها سوئدی نیستن که همه جیز رو بر منبای اعتماد بذارن و به هر حرفی که ما میگیم اطمینان کنن. فرودگاه های امریکا هم آرلاندا(2) و لندوتر(3) نیستن. خوب عزیز دل شما که میخواستی بری اونجا بمونی سعی میکردی که لااقل بهتر نقش بازی کنی و لا اقل لباس زمستونی با خودت نمیبردی. خوب این کارت خیلی ضایع هست. ای بابا ای بابا.

1-GRE

2-Arlanda

3-Landvetter



فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/6/5 نوشت! |

دا

از طریق دوستی کتاب "دا" رو گرفتم و الان دارم میخونمش.
چند وقت پیش بحث این کتاب رو توی فرندفید دنبال میکردم و فهمیدم مجموعه خاطرات یکی از اهالی خرمشهر هست. دوستی که مادرش هم خرمشهری هست میگفت به شدت سعی میکنم مانع مادرم بشم که این کتاب رو نخونه چون خیلی اذیت میشه و میگه تمام این صحنه رو خودش از نزدیک دیده. دوستان دیگه ای هم که کتاب رو خونده بودن یا به طریقی در موردش شنیده بودن هم تایید کرده بودن که کتاب خیلی تاثیر گذار هست و وجه ناجوانمردانه جنگ رو خیلی عالی توصیف کرده. همینا منو مشتاق کرد که برنامه ریزی کنم تا بعد از امتحانم به یه طریقی کتاب رو گیر بیارم و بخونم. دوستان فرندفیدی که این موضوع رو فهمیده بودن با چند واسطه کتاب رو به من رسوندن.
کتاب خاطرات خانمی به اسم سیده زهرا حسینی هست که اصالتا کرد دهلران هستن اما طی اتفاقاتی اول در بصره و بعد هم در خرمشهر زندگی میکردن. تقریبا از زمان حسن البکر (رییس دولت عراق قبل از صدام حسین) رو توی خاطراتش گفته تا ..... به این دلیل این قسمت رو کامل نکردم چون کتاب تقریبا 800 صفحه هست (البته 50 صفحه اخرش فهرست الفبایی اسامی افراد و مکانهاست که توی کتاب عنوان شده). از این 800 صفحه من تا الان که دارم این مطلب رو مینویسم 200 صفحه رو خوندم*. تا اینجا که من خوندم تازه رسیدم به روز سوم یا چهارم جنگ ایران و عراق.
دلیل حجم بالای کتاب این هست که این خانم خاطرات رو خیلی ریز و با جزییات کامل توضیح داده حتی از ذکر ساعت اون اتفاق هم کوتاهی نکرده. اینجا من یکم دچار تردید هستم نمیدونم این خانوم این همه خاطرات رو با این جزییات از حفظ بازگو کرده یا از روی دست نوشته ای چیزی باز گو کرده یا اینکه با مشورت اون کسایی که کتاب رو تدوین کردن کمی هم چاشنی به قضیه اضافه کرده؟ به هرحال چیزی که هست اینه که جایی مطرح نشده که این خانوم در اون زمان خاطراتش رو مینوشته و حالا همونا رو داره بازگو میکنه. خلاصه یکم رو این قضیه مشکوکم.
این کتاب به شدت داره فروش میکنه (علیرغم قیمت بالای 11000تومانی خودش) و تا الان شماره چاپش به بالای 50 هم رسیده.  اینکه دست منه چاپ 52 ام هست و نمیدونم بعد از این باز هم چاپ شده یا نه. این تعداد چاپ همه در طول تنها 6 ماه اتفاق افتاده. خیلی ها در موردش حرف میزنن. اما نمیدونم این همه نسخه (112500نسخه تا این سری چاپ که دسته منه) تا حالا واقعا خونده شده؟ چون هم تعداد خیلی بالاست و هم قیمت کتاب خیلی گرونه. خیلی از دوستای من که خیلی هم اهل کتاب خواندن هستن میگن با اینکه تو نمایشگاه به جای 11000 تومن 10000 تومن فروخته میشد اما باز هم گرون بود و دلمون نیومد بخریم. پس این همه نسخه رو کی خریده؟ چه کسایی خریدن و دارن میخونن؟ صاحب این کتابی که دست من هست میگه احتمالا این کتاب به خاطر مربوط بودنش به مسائل جنگ  به تعداد خیلی بالا برای ارگان ها و نهاد های دولتی خریداری شده که کلا باز هم این تعداد خیلی بالا برای من جای سوال داره.
کتاب نثر خیلی رونی داره و مصائب مردم در اون زمان رو به خوبی به تصویر کشیده که باعث میشه خواننده اصلا خسته نشه و علی رغم مسایل اذیت کننده ای که توی کتاب هست به خوندن ادامه بده. اما از طرف دیگه جزییات زیاد و بعضا تکراری خاطرات گاهی باعث از کف رفتن حوصله خواننده میشه. مثلا تا اینجایی که من خوندم ازخاطرات این خانوم که مربوط به از شروع جنگ به بعد هست تماما خلاصه میشه توی وقایع مربوط به قبرستان قدیمی خرمشهر که شهدا رو به اونجا منتقل میکردن برای دفن. تقریبا از صفحه 100 تا 200 کتاب همش مربوط به همین قضایاست که خوب کمی خسته کننده است.
چیزی که تا اینجا برام جالب بوده اینه که این خانوم در اون روزهای اول جنگ بیشتر از اینکه فکر زنده ها باشه فکر شهدا بوده. تو بخشی از خاطراتش که مربوط میشه به زمانی که قبرستان خرمشهر دیگه جا نداشته و مجبور بودن شهدا رو ببرن ماهشهر برای دفن، اینطور عنوان میکنه که تو جاده آبادان که داشتن میرفتن هواپیماهای عراقی حمله میکن و داشتن بمباران میکردن که در اون لحظه این خانوم به جای اینکه به فکر زنده هایی باشن که داشتن تو جاده میرفتن فکر شهدایی بودن که پشت وانت رو هم گذاشته شده بودن که برده بشن ماهشهر (که مبادا این شهدا بمباران بشن و اگه بشن اونوقت تکلیف چیه؟) خوب این 3 حالت داره یا در اون زمان این خانوم واقعا به ذهنش نمیرسیده که بیشتر از افرادی که شهید شدن، افرادی که زنده هستن اهمیت دارن. یا به خاطر اینکه این کتاب توسط دفتر ادبیات و هنر مقاومت گرداوری شده اینطور توش بیان کردن. یا در خوش بینانه ترین حالت چون روزای اول جنگ بوده و فکر میکردن که به زودی جنگ تموم میشه بیشتر از اینکه به فکر زنده ها باشن به فکر اونایی بودن که از دست رفتن.
فعلا که من دارم میخونم و میرم جلوتر تا ببینم که ادامه خاطرات چگونه خواهد بود. بقیه اش رو هم میام تعریف میکنم. منتظر باشید.
*احتمالا تا روز انتشار این پست من 200 صفحه دیگه هم میخونم

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/5/31 نوشت! |

نتیجه

امتحانی که دادم خیلی گنگ و نا مفهوم بود. اطلاعاتی که از قبل داشتم با خود امتحان اصلا هم خونی نداشت. دو قسمت داشت که هر کدومش به نوعی نامردی بود.

دقیقا نمیتونم بگم چه نمره ای میگیرم. اما میتونم بگم رو مرز اون نمره مورد نظر خودم وایسادم. نه بد دادم نه خیلی خوب. همچین لب مرزیم. یعنی رو لبه تیغم. امیدوارم بیفتم اینور مرز. نه اونور.

1 ماهه دیگه جوابشو میدن. حتما بهتون خبر میدم. از دعاهای همه ممنونم.

21 روز دیگه همسر محترم میاد ایران. از امروز شمارش معکوش رو شروع میکنم. دلم تنگیده حسابی. نمیدونم آقای همسر هم دلش تنگیده؟


فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/5/25 نوشت! |

روز واقعه

یادتون که نرفته بود که من یه امتحان مهم دارم؟!

امروز روز امتحانه. ساعت 2 امتحانم شروع میشه و تا بیام به خودم بجنبم نیم ساعت بعدش تموم شده. پس خیلی وقتی برای عرض اندام ندارم.

پس برام دعا کنین.

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/5/24 نوشت! |

جمعه

این چند وقته اینقدر همش تو خونه بودم که همه روز ها برام جمعه است. منم که از جمعه ها متنفرم.

تقریبا اکثر غروب ها عین غروب جمعه دلم گرفت.

دلم فعالیت بیرون از منزل میخواد. خدایا الان شنیدی چی گفتم؟

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/5/15 نوشت! |

دعا کنید

یه امتحان دارم. یه جورایی سرنوشت سازه. تو مایه های کنکور.

فقط 14 روز دیگه مونده. برام دعا کنید. هم اکنون نیازمند دعای سبزتان هستم.

قول میدم بعد از این 14 روز به همتون سر بزنم و کامنت بذارم و.....

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/5/9 نوشت! |

بحث شیرین ف ی ل ت ر

دیشب میخواستم مراحل تهیه کاغذ رو به زبان خیلی ساده بنویسم. منتها دنبال کلمات تخصصی انگلیسیش میگشتم برای همین توی گوگل به انگلیسی سرچ کردم.

چشمتون روز بد نبینه تقریبا اکثر سایت های مربوطه فیل تر بودن و من دست از پا دراز تر ترجیح دادم خودم از فارسی به انگلیسی برگردونم.

این در حالی بود که دوستی یه لینک برام فرستاده بود که از سایت یکی از فعالین سیا سی بود که اتفاقا از ایران رفته (یعنی کسی که عقایدش ضد دولت هست) و اتفاقا اون لینک اصلا فیل تر نبود.

حالا بیابید پرتقال فروش رو.

چرا یه سایت سیا سی ضد دولت فیل تر نیست اما یه سری سایت اموزشی و علمی فیل تر هست؟

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/5/2 نوشت! |

فیس بوک

دوستان عزیز تنها تا ساعت 10.5 شب فرصت دارید تا زنجیره دوستی هاتون رو توی فیس بوک نگه دارید

از چند روز پیش فیس بوک توافق نامه جدیدی را برای رای گیری توسط کاربرانش ارائه کرده. هر فرد با ثبت نام در فیس بوک اعلام می کند که این توافق نامه را پذیرفته ولی از چندی پیش این سایت تغییراتی در این توافق نامه ایجاد کرد که به علت اعتراض کاربران مجبور شد توافق نامه جدید را به رای گیری بگذارد. اما نکته ای که در توافق نامه جدید به چشم می آید بند 4.3 این قرار داد جدید است که در آن ذکر شده کشورهایی که توسط ایالات متحده شامل تحریم هستند اجازه استفاده از فیس بوک را نخواهند داشت. این به این معنی است که کاربران ایرانی از "آی پی" های درون ایران هنگام مراجعه به این سایت، پا پیغام دسترسی به این سایت ممنوع مواجه خواهند شد.
http://www.facebook.com/topic.php?uid=67758697570&topic=7569
در حال حاضر 283 هزار نفر در این رای گیری شرکت کرده اند. که از این تعداد 73 درصد به توافق نامه جدید و 26 درصد به توافق نامه قبلی رای داده اند. با توجه به رتبه بیست و سوم و اینکه ایرانی ها دارای بیش 150 هزار اکانت در فیس بوک هستند در صورت شرکت همه آنها در رای گیری توافق نامه جدید تصویب نخواهد شد. در غیر این صورت ایرانی ها مانند گذشته باید توسط فیلتر شکن به سایت فیس بوک متصل شوند و امکان اتصال مستقیم از ایران برای آنها ازبین خواهد رفت (توسط خود فیس بوک ایرانی ها فیلتر خواهند شد). شایان ذکر است که تحریم شدن ایران توسط فیس بوک باعث پاک شدن اکانت ایرانی ها نخواهد شد و فقط دسترسی آنها از داخل ایران به این سایت محدود می شود.
برای شرکت در این رای گیری به این آدرس مراجعه کنید و فقط تا سه روز دیگر یعنی 23 آپریل ساعت 11:59 دقیقه می توانید رای بدهید،در آنجا باید به گزینه
Existing doucuments رای بدهید:

http://apps.facebook.com/fbsitevote

کپی کردن از این نوشته تنها در صورت ذکر نام نویسنده آن مجاز می باشد

 Aydin Jamshidi

فرستادن به بالاترین
این پست رو ميم در 2009/4/23 نوشت! |