پیرو این پست الهه (آغاز سال چهارم هجری) منم تصمیم گرفتم که پست مشابهی رو بنویسم.
یکشنبه 16 اگوست یا به عبارتی 25 مرداد ماه برای من وهمسرم آغاز سال چهارم هجری بود. اما اینکه چرا دارم الان این پست رو مینویسم دلیلش اینه که دوشنبه به سوئد برگشتم و سال چهارم تقریبا از دوشنبه رسمیت پیدا کرد.
25 مرداد سال 85 روزی بود که من و همسرم از ایران به سوئد اومدیم. توی فرودگاه همش دلتنگی بود و فکر دوری از خانواده. پروازمون با اتریش ایر لاین بود و 4 ساعت تو وین توقف داشتیم. اون 4 ساعت کمی سخت اما نسبتا خوب گذشت! اما وقتی رسیدیم گوتنبرگ تازه اول داستان بود. چون بعضی از چمدون هامون نیومده بود چون هواپیمای دوم کوچیک بود و گنجایش اون همه چمدون دانشجوهای ایرانی رو نداشت! با چمدون های نصفه نیمه به سمت منزلی که از پیش اجاره کرده بودیم روان شدیم و وقتی وارد خونه شدم گویی همه غم عالم رو توی دل من ریخته بودن.

با توجه به رطوبت بالای این شهر به محض ورود به خونه بوی نم بود که استشمام میشد و من رو یاد ویلاهای خالی و سرد و نمور شمال انداخت و من هم که همیشه از نم شمال فراری بودم حسابی خورد تو ذوقم. وارد خونه که شدیم شروع کردیم به تمیز کاری. هرچیزی رو میشستیم خشک نمیشد و من دائم مجبور بودم از دستمال و روزنامه برای خشک کردن وسایل استفاده کنم و اون موقع بود که هی به خودم میگفتم اینجا کجاست که ما اومدیم؟
تا 2-3 هفته اول واقعا نمی دونستم با مواد غذایی چیکار کنم. همه چیز کپک میزد و من واقعا درمونده شده بودم. همه چیز رو میذاشتم تو یخچال حتی سیب زمینی ها رو!
اما هر جور بود با محیط هماهنگ شدیم و زندگی آغاز شد.
سال اول خیلی خوب گذشت. احترامی که به ما میذاشتن. نظم و مقررات. آرامش. سر سبز بودن محیط و خیلی چیزای دیگه که باعث میشد از محیط کاملا راضی باشیم. البته از همون اول هم میدونستیم که سوئد موندنی نخواهیم بود و ته مه های ذهنمون فکر جای دیگری بودیم.
اولین تابستونی که رفتیم ایران به این فکر افتادیم که برای مهاجرت استرالیا اقدام کنیم یا برای پی اچ دی تو آمریکا یا مهاجرت کانادا یا چی؟ و نهایتا تصمیم گرفتیم برای مهاجرت استرالیا اقدام کنیم.
شروع سال دوم همزمان بود با اقدام برای مهاجرت استرالیا با مشورت وکیلی که قرار بود پول خون باباشو از ما بگیره. بعد از اینکه یه سری از کارامون انجام شد. وکیل عزیز تماس گرفت که نه نمیشه و شما جز قانون مهاجرت استرالیا نیستین و این ما بودین که حسابی وا رفتیم.
سال دوم رو با همین نا امیدی شروع کردیم تا اینکه ماه ژانویه شد و زمان شروع کردن تز فوق لیسانس و من و همسرم هم خیلی دوست داشتیم که تزمون رو تو شرکت برداریم نه توی دانشگاه. خوب شروع کردیم به ایمیل بازی و گشتن و گشتن تا اینکه شانسمون زد و من خیلی سریع با یه شرکت هلندی که می خواست از فاضلاب متانول تولید کنه به توافق رسیدم و همسرم هم با کمک یک اشنا با یه شرکت انگلیسی در رابطه با سوخت کشتی ها به توافق رسید. حالا ما باید صبر میکردیم تا برامون ویزا اجازه کار بگیرن.
توی این فرصت تصمیم گرفتیم عید رو بیایم ایران تا کارها انجام بشه. وقتی هم که از ایران برگشتیم باز یه سری از کارها رو انجام دادیم. من اجازه کار هلند رو گرفته بودم منتظر اجازه اقامت بودم که بعد از گذشت 4 ماه اداره مهاجرت هلند من رو ریجکت کرد. چون حقوقی که از شرکت میگرفتم خیلی کم بود و ....
بعد از مدت کمی هم همسر محترم خورد تو دیوار چون بخش نیروی انسانی اون شرکت انگیلیسی گفته بود پروسه اجازه کار برای انگلیس اونقدر طولانیه که ما برای یه تز 6 ماهه خودمون رو درگیر نمیکنیم!!!!
و ما دست از پا دراز تر به اساتیدمون مراجعه کردیم تا یه موضوعی رو از تو خود دانشگاه انتخاب کنیم و روش کار کنیم.
در همین حین بود که ما برای مهاجرت کانادا هم اقدام کرده بودیم و منتظر نامه شماره پرونده مون بودیم. که اداره مهاجرت کانادا اعلام کرد کسانیکه از تاریخ 27 فوریه 2008 اقدام کردن شامل قانون جدید میشن و قانون جدید هم هنوز در نیومده و باید صبر کنید.
سال سوم با انتظار شروع شد. انتظار برای قانون جدید مهاجرت. همزمان ما تزمون رو هم کم کمک انجام میدادیم و همسرم هم یه رشته جدید رو توی یه دانشگاه جدید شروع کرده بود.
بالاخره اواخر نوامبر یا اوایل دسامبر بود که قانون جدید اعلام شد و نه رشته من و نه رشته شوهرم شامل مهاجرت نمیشد و باز ما خوردیم تو دیوار. اما ما پررو تر از این حرفا بودیم
من تزم رو به هر طریق بود جمع و جور کردم و به یه جایی رسوندم و رفتم ایران. نه برای گردش که برای فصل جدیدی از مهاجرت. مهاجرت به کبک. برای اینکار باید زبان فرانسه میدونستم که خوب من چیزی بلد نبودم و با کمک دوستان دنیای مجازی یه معلم پیدا کردم و کلاسای فرانسه مو شروع کردم. باید 3 خرداد امتحان میدادم که همتون در جریانش هستین و نمره اش رو برای آفیسر میفرستادم. خدا رو شکر میکنم که نمره ام خوب شد و تونستیم بخش عمده ای از پرونده رو پیش ببریم و به این یقین برسیم که نه بابا ما هم شانس داریم!!!!
حالا سال چهارم رو در حالی شروع میکنیم که یکسال از درس جدید همسرم مونده و من هم باید تزم رو نهایی کنم و به اصطلاح دفاع کنم و منتظر باقی کارهای پرونده کبک باشیم.
باید ببینیم آغاز سال پنجم به چه صورت خواهد بود؟